-- phpMyAdmin SQL Dump
-- version 4.6.6
-- https://www.phpmyadmin.net/
--
-- Host: localhost:3306
-- Generation Time: Jun 21, 2017 at 08:02 PM
-- Server version: 5.6.35
-- PHP Version: 5.6.30

SET SQL_MODE = "NO_AUTO_VALUE_ON_ZERO";
SET time_zone = "+00:00";


/*!40101 SET @OLD_CHARACTER_SET_CLIENT=@@CHARACTER_SET_CLIENT */;
/*!40101 SET @OLD_CHARACTER_SET_RESULTS=@@CHARACTER_SET_RESULTS */;
/*!40101 SET @OLD_COLLATION_CONNECTION=@@COLLATION_CONNECTION */;
/*!40101 SET NAMES utf8mb4 */;

--
-- Database: `sajadhaj_bot_fal`
--

-- --------------------------------------------------------

--
-- Table structure for table `hafez`
--

CREATE TABLE `hafez` (
  `ID` int(11) NOT NULL,
  `sher` text NOT NULL,
  `mani` text NOT NULL
) ENGINE=MyISAM DEFAULT CHARSET=utf8;

--
-- Dumping data for table `hafez`
--

INSERT INTO `hafez` (`ID`, `sher`, `mani`) VALUES
(1, 'شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت\nروي مه پيکر او سير نديديم و برفت\nگويي از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود\nبار بربست و به گردش نرسيديم و برفت\nبس که ما فاتحه و حرز يماني خوانديم\nوز پي اش سوره اخلاص دميديم و برفت\nعشوه دادند که بر ما گذري خواهي کرد\nديدي آخر که چنين عشوه خريديم و برفت\nشد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن\nدر گلستان وصالش نچميديم و برفت\nهمچو حافظ همه شب ناله و زاري کرديم\nکاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت\n', 'قدر چیزی را که داشته ای ندانستی. حالا که از دستداده ای افسوس می خوری چرا خوب رفتار نکردی و او رنجیده خاطر از پیش تو رفت. غرورت را کنار بگذر باز هم پیش قدم شو تا به وصالش برسی. لطف خداوند باز هم شامل حالت می شود. '),
(2, 'درد ما را نيست درمان الغياث\r\nهجر ما را نيست پايان الغياث\r\nدين و دل بردند و قصد جان کنند\r\nالغياث از جور خوبان الغياث\r\nدر بهاي بوسه اي جاني طلب\r\nمي کنند اين دلستانان الغياث\r\nخون ما خوردند اين کافردلان\r\nاي مسلمانان چه درمان الغياث\r\nهمچو حافظ روز و شب بي خويشتن\r\nگشته ام سوزان و گريان الغياث\r\n', 'درد دل تو و فریادها و آه های جگر سوزت درمان ندارد. هر چند که تقوی پیشه کرده ای و دل و دین را یکجا پای وصل گذاشته ای. هر چه می کشی از آشنایان است حاضری حتی برای رسیدن به وصال یار جانت را هم فدا کنی. با گریه و زاری نیز مشکلت حل نمی شود. '),
(3, 'اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاک\nاز آن گناه که نفعي رسد به غير چه باک\nبرو به هر چه تو داري بخور دريغ مخور\nکه بي دريغ زند روزگار تيغ هلاک\nبه خاک پاي تو اي سرو نازپرور من\nکه روز واقعه پا وامگيرم از سر خاک\nچه دوزخي چه بهشتي چه آدمي چه پري\nبه مذهب همه کفر طريقت است امساک\nمهندس فلکي راه دير شش جهتي\nچنان ببست که ره نيست زير دير مغاک\nفريب دختر رز طرفه مي زند ره عقل\nمباد تا به قيامت خراب طارم تاک\nبه راه ميکده حافظ خوش از جهان رفتي\nدعاي اهل دلت باد مونس دل پاک\n', 'هر چه داری با بقیه تقسیم کن. کرم داشته باش. با خساست به جایی نمی رسی. این خوبی هاست که نامت را ماندگار می کند. اگر این کارها را انجام بدهی تا زمان مرگ خدا همیشه پشت و پناهت می باشد. با اینکه انسان با تجربه ای هستی باز هم راهت را گم می کنی. اهل عبادت باش تا دلت پاک و منزه شود. '),
(4, 'خسروا گوي فلک در خم چوگان تو باد\r\nساحت کون و مکان عرصه ميدان تو باد\r\nزلف خاتون ظفر شيفته پرچم توست\r\nديده فتح ابد عاشق جولان تو باد\r\nاي که انشا عطارد صفت شوکت توست\r\nعقل کل چاکر طغراکش ديوان تو باد\r\nطيره جلوه طوبي قد چون سرو تو شد\r\nغيرت خلد برين ساحت بستان تو باد\r\nنه به تنها حيوانات و نباتات و جماد\r\nهر چه در عالم امر است به فرمان تو باد\r\n', 'شما پیشرفت زیادی می کنید. با حسن خلقی که دارید همه به شما علاقمند هستند. از خوبی و مهربانی دست بر ندار که راز موفقیت شما در همین خصلت است. '),
(5, 'در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش\r\nحافظ قرابه کش شد و مفتي پياله نوش\r\nصوفي ز کنج صومعه با پاي خم نشست\r\nتا ديد محتسب که سبو مي کشد به دوش\r\nاحوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان\r\nکردم سوال صبحدم از پير مي فروش\r\nگفتا نه گفتنيست سخن گر چه محرمي\r\nدرکش زبان و پرده نگه دار و مي بنوش\r\nساقي بهار مي رسد و وجه مي نماند\r\nفکري بکن که خون دل آمد ز غم به جوش\r\nعشق است و مفلسي و جواني و نوبهار\r\nعذرم پذير و جرم به ذيل کرم بپوش\r\nتا چند همچو شمع زبان آوري کني\r\nپروانه مراد رسيد اي محب خموش\r\nاي پادشاه صورت و معني که مثل تو\r\nناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش\r\nچندان بمان که خرقه ازرق کند قبول\r\nبخت جوانت از فلک پير ژنده پوش\r\n', 'الان موقع حرف زدن نیست، کمی تال کن. فکری به حال خودت بکن تا از این غم رهایی پیدا کنی. تا جوانی می توانی کاری انجام دهی. نگو فعلا\" جوانم و وقت برای توبه زیاد است. برای رسیدن به مراد باید رنج و سختی و انتظار بکشی و اگر عجله کنی همه چیز را بر باد می دهی. '),
(6, 'دوش آگهي ز يار سفرکرده داد باد\r\nمن نيز دل به باد دهم هر چه باد باد\r\nکارم بدان رسيد که همراز خود کنم\r\nهر شام برق لامع و هر بامداد باد\r\nدر چين طره تو دل بي حفاظ من\r\nهرگز نگفت مسکن مالوف ياد باد\r\nامروز قدر پند عزيزان شناختم\r\nيا رب روان ناصح ما از تو شاد باد\r\nخون شد دلم به ياد تو هر گه که در چمن\r\nبند قباي غنچه گل مي گشاد باد\r\nاز دست رفته بود وجود ضعيف من\r\nصبحم به بوي وصل تو جان بازداد باد\r\nحافظ نهاد نيک تو کامت برآورد\r\nجان ها فداي مردم نيکونهاد باد\r\n', 'یاد ایام قدیم دلت را شاد می کند. به یاد روزهایی می افتی که صبح و شام آزاد بودی. درد دل زیادی داری و به دنبال یک هم راز و هم سخن می گردی. خود را ضعیف می پنداری اما دلت قوی است. حالا می فهمی که نصیحت بزرگان چقدر باعث موفقیتت شده. تمام خاطرات با قید تاریخ روی قلبت حک شده است و تو تا آخر عمرت به نیک نامی و کامروایی زندگی می کنی. '),
(7, 'بوي خوش تو هر که ز باد صبا شنيد\r\nاز يار آشنا سخن آشنا شنيد\r\nاي شاه حسن چشم به حال گدا فکن\r\nکاين گوش بس حکايت شاه و گدا شنيد\r\nخوش مي کنم به باده مشکين مشام جان\r\nکز دلق پوش صومعه بوي ريا شنيد\r\nسر خدا که عارف سالک به کس نگفت\r\nدر حيرتم که باده فروش از کجا شنيد\r\nيا رب کجاست محرم رازي که يک زمان\r\nدل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنيد\r\nاينش سزا نبود دل حق گزار من\r\nکز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد\r\nمحروم اگر شدم ز سر کوي او چه شد\r\nاز گلشن زمانه که بوي وفا شنيد\r\nساقي بيا که عشق ندا مي کند بلند\r\nکان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنيد\r\nما باده زير خرقه نه امروز مي خوريم\r\nصد بار پير ميکده اين ماجرا شنيد\r\nما مي به بانگ چنگ نه امروز مي کشيم\r\nبس دور شد که گنبد چرخ اين صدا شنيد\r\nپند حکيم محض صواب است و عين خير\r\nفرخنده آن کسي که به سمع رضا شنيد\r\nحافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس\r\nدربند آن مباش که نشنيد يا شنيد\r\n', 'تو که سرچشمه ی همه ی خوبی ها و حسن ها هستی نگاهی هم به زیردستان خود بکن. دنبال یک محرم راز بگرد تا بتوانی درد دل کنی. از رسیدن به کسی محروم شده ای اما مرور زمان و وفاداریت باعث رسیدن به مرادت می شود. پند پیران را گوش کن. کار ثواب انجام بده تا همیشه دعای خیر بدرقه ی راهت باشد. '),
(8, 'روي بنما و مرا گو که ز جان دل برگير\r\nپيش شمع آتش پروا نه به جان گو درگير\r\nدر لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ\r\nبر سر کشته خويش آي و ز خاکش برگير\r\nترک درويش مگير ار نبود سيم و زرش\r\nدر غمت سيم شمار اشک و رخش را زر گير\r\nچنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک\r\nآتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير\r\nدر سماع آي و ز سر خرقه برانداز و برقص\r\nور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گير\r\nصوف برکش ز سر و باده صافي درکش\r\nسيم درباز و به زر سيمبري در بر گير\r\nدوست گو يار شو و هر دو جهان دشمن باش\r\nبخت گو پشت مکن روي زمين لشکر گير\r\nميل رفتن مکن اي دوست دمي با ما باش\r\nبر لب جوي طرب جوي و به کف ساغر گير\r\nرفته گير از برم وز آتش و آب دل و چشم\r\nگونه ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گير\r\nحافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را\r\nکه ببين مجلسم و ترک سر منبر گير\r\n', 'شما ارزش هر کس را به پول و مقام انکس می دانید و از کسانی که پول و مقام ندارند دوری می کنید. بدی ها را از خود دور کنید و سنگینی گناه را دور بریزید تا چون آب صاف و زلال شوید. پول و مقام تان در بازوی شماست همت کنید و با تلاش به پول هم می رسید. با حرف زدن کار درست نمی شود. مرد عمل باشید. '),
(9, 'مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست\r\nکه به پيمانه کشي شهره شدم روز الست\r\nمن همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق\r\nچارتکبير زدم يک سره بر هر چه که هست\r\nمي بده تا دهمت آگهي از سر قضا\r\nکه به روي که شدم عاشق و از بوي که مست\r\nکمر کوه کم است از کمر مور اين جا\r\nنااميد از در رحمت مشو اي باده پرست\r\nبجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد\r\nزير اين طارم فيروزه کسي خوش ننشست\r\nجان فداي دهنش باد که در باغ نظر\r\nچمن آراي جهان خوشتر از اين غنچه نبست\r\nحافظ از دولت عشق تو سليماني شد\r\nيعني از وصل تواش نيست بجز باد به دست\r\n', 'صلاح در این است که فعلا\" به عهدی که بسته ای عمل کنی. درست است که پشیمان شده ای اما خود را به دست سرنوشت سپرده ای. رحمت خداوند شامل حالت می شود و اقبال بلند و ثروت زیادی به تو می بخشد. اما مواظب باش با وزیدن باد غفلت زود همه چیز را از دست ندهی. '),
(10, 'زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست\r\nپيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست\r\nنرگسش عربده جوي و لبش افسوس کنان\r\nنيم شب دوش به بالين من آمد بنشست\r\nسر فرا گوش من آورد به آواز حزين\r\nگفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست\r\nعاشقي را که چنين باده شبگير دهند\r\nکافر عشق بود گر نشود باده پرست\r\nبرو اي زاهد و بر دردکشان خرده مگير\r\nکه ندادند جز اين تحفه به ما روز الست\r\nآن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم\r\nاگر از خمر بهشت است وگر باده مست\r\nخنده جام مي و زلف گره گير نگار\r\nاي بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست\r\n', 'چرا کاری را که به نفع تو نیست انجام می دهی و چیزی را که ارزشی ندارد به بهای گزاف می خواهی به دست آوری. گره کارت به دست خودت باز می شود. پس منتظر غیب منشین. متکی به بازوی خودت باش تا به مراد خود برسی. '),
(11, 'به جان خواجه و حق قديم و عهد درست\r\nکه مونس دم صبحم دعاي دولت توست\r\nسرشک من که ز طوفان نوح دست برد\r\nز لوح سينه نيارست نقش مهر تو شست\r\nبکن معامله اي وين دل شکسته بخر\r\nکه با شکستگي ارزد به صد هزار درست\r\nزبان مور به آصف دراز گشت و رواست\r\nکه خواجه خاتم جم ياوه کرد و بازنجست\r\nدلا طمع مبر از لطف بي نهايت دوست\r\nچو لاف عشق زدي سر بباز چابک و چست\r\nبه صدق کوش که خورشيد زايد از نفست\r\nکه از دروغ سيه روي گشت صبح نخست\r\nشدم ز دست تو شيداي کوه و دشت و هنوز\r\nنمي کني به ترحم نطاق سلسله سست\r\nمرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوي\r\nگناه باغ چه باشد چو اين گياه نرست\r\n', 'افسوس ایام گذشته سودی ندارد. به آینده فکر کن. معامله ای می کنی که بسیار سودمند است. ولی طمع نکن. صداقت داشته باش و حقیقت را بگو. کار امروز را به فردا نینداز. از یار خود رنجیده خاطر نباش. دروغ و بدی ها را فراموش کن تا خورشید عشق به رویت لبخند بزند. '),
(12, 'زلفت هزار دل به يکي تار مو ببست\r\nراه هزار چاره گر از چار سو ببست\r\nتا عاشقان به بوي نسيمش دهند جان\r\nبگشود نافه اي و در آرزو ببست\r\nشيدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو\r\nابرو نمود و جلوه گري کرد و رو ببست\r\nساقي به چند رنگ مي اندر پياله ريخت\r\nاين نقش ها نگر که چه خوش در کدو ببست\r\nيا رب چه غمزه کرد صراحي که خون خم\r\nبا نعره هاي قلقلش اندر گلو ببست\r\nمطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع\r\nبر اهل وجد و حال در هاي و هو ببست\r\nحافظ هر آن که عشق نورزيد و وصل خواست\r\nاحرام طوف کعبه دل بي وضو ببست\r\n', 'چرا ناامید شده ای هزاران راه چاره وجود دارد. برای رسیدن به آرزویت تلاش کن. مبنای عشق را هوس نگذار چه بسا که شیطان راهبر تو باشد. اگر برای رسیدن به معشوق عاشق نباشی و با جمال ظاهر وصال طلبی جز دردسر عایدت نخواهد شد. '),
(13, 'آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است\r\nيا رب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است\r\nتا به گيسوي تو دست ناسزايان کم رسد\r\nهر دلي از حلقه اي در ذکر يارب يارب است\r\nکشته چاه زنخدان توام کز هر طرف\r\nصد هزارش گردن جان زير طوق غبغب است\r\nشهسوار من که مه آيينه دار روي اوست\r\nتاج خورشيد بلندش خاک نعل مرکب است\r\nعکس خوي بر عارضش بين کآفتاب گرم رو\r\nدر هواي آن عرق تا هست هر روزش تب است\r\nمن نخواهم کرد ترک لعل يار و جام مي\r\nزاهدان معذور داريدم که اينم مذهب است\r\nاندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زين\r\nبا سليمان چون برانم من که مورم مرکب است\r\nآن که ناوک بر دل من زير چشمي مي زند\r\nقوت جان حافظش در خنده زير لب است\r\nآب حيوانش ز منقار بلاغت مي چکد\r\nزاغ کلک من به نام ايزد چه عالي مشرب است\r\n', 'ستاره ی اقبال تو می درخشد. در راهی که قدم گذاشته ای پیروز می شوی و به مقام عالی می رسی در این زمان از یاد خدا غافل مشو. هر چند به پای قارون نمی رسی. همین بس که در عشق ورزیدن و رسیدن به کمال سعی و اهتمام می کنی. '),
(14, 'رواق منظر چشم من آشيانه توست\r\nکرم نما و فرود آ که خانه خانه توست\r\nبه لطف خال و خط از عارفان ربودي دل\r\nلطيفه هاي عجب زير دام و دانه توست\r\nدلت به وصل گل اي بلبل صبا خوش باد\r\nکه در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست\r\nعلاج ضعف دل ما به لب حوالت کن\r\nکه اين مفرح ياقوت در خزانه توست\r\nبه تن مقصرم از دولت ملازمتت\r\nولي خلاصه جان خاک آستانه توست\r\nمن آن نيم که دهم نقد دل به هر شوخي\r\nدر خزانه به مهر تو و نشانه توست\r\nتو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين کار\r\nکه توسني چو فلک رام تازيانه توست\r\nچه جاي من که بلغزد سپهر شعبده باز\r\nاز اين حيل که در انبانه بهانه توست\r\nسرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد\r\nکه شعر حافظ شيرين سخن ترانه توست\r\n', 'تو مقبول درگاه خداوندی و رحمت او شامل حالت می باشد. دولت و عزت نصیب تو شده و به لطف خداوند است که به ثروت می رسی. کاری را که می خواهی انجام بدهی بسیار سودمند است اما مواظب باش، خدا را فراموش نکنی که هر چه داری از اوست. همه در مقابلت هیچ اند پس از قدرت خود بصورت تازیانه استفاده نکن. '),
(15, 'برو به کار خود اي واعظ اين چه فريادست\r\nمرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست\r\nميان او که خدا آفريده است از هيچ\r\nدقيقه ايست که هيچ آفريده نگشادست\r\nبه کام تا نرساند مرا لبش چون ناي\r\nنصيحت همه عالم به گوش من بادست\r\nگداي کوي تو از هشت خلد مستغنيست\r\nاسير عشق تو از هر دو عالم آزادست\r\nاگر چه مستي عشقم خراب کرد ولي\r\nاساس هستي من زان خراب آبادست\r\nدلا منال ز بيداد و جور يار که يار\r\nتو را نصيب همين کرد و اين از آن دادست\r\nبرو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ\r\nکز اين فسانه و افسون مرا بسي يادست\r\n', 'دست به هر چه بزنی طلا می شود. کسب و کارت رونق می گیرد. عجله کن وقت دارد می گذرد، دقیقه ها و ثانیه ها هم باید برایت مهم باشند. از دو دلی خلاصی خواهی یافت و راه درست برایت روشن می شود. از جور زمانه ناله نکن که از این به بعد همه چیز نصیبت می شود. '),
(16, 'بيا که قصر امل سخت سست بنيادست\r\nبيار باده که بنياد عمر بر بادست\r\nغلام همت آنم که زير چرخ کبود\r\nز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادست\r\nچه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب\r\nسروش عالم غيبم چه مژده ها دادست\r\nکه اي بلندنظر شاهباز سدره نشين\r\nنشيمن تو نه اين کنج محنت آبادست\r\nتو را ز کنگره عرش مي زنند صفير\r\nندانمت که در اين دامگه چه افتادست\r\nنصيحتي کنمت ياد گير و در عمل آر\r\nکه اين حديث ز پير طريقتم يادست\r\nغم جهان مخور و پند من مبر از ياد\r\nکه اين لطيفه عشقم ز ره روي يادست\r\nرضا به داده بده وز جبين گره بگشاي\r\nکه بر من و تو در اختيار نگشادست\r\nمجو درستي عهد از جهان سست نهاد\r\nکه اين عجوز عروس هزاردامادست\r\nنشان عهد و وفا نيست در تبسم گل\r\nبنال بلبل بي دل که جاي فريادست\r\nحسد چه مي بري اي سست نظم بر حافظ\r\nقبول خاطر و لطف سخن خدادادست\r\n', 'به آرزوهای دست یافتنی فکر کن. فکر آینده باش. همت کن بنیاد زندگیت را بر مبنای رنگ و ریا مگذار که همه چیز از بین رفتنی است. صید خوبی نصیبت می شود که تو را از رنج نجات می دهد. مراقب دام هایی که برایت پهن کرده اند باش. '),
(17, 'باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است\r\nشمشاد خانه پرور ما از که کمتر است\r\nاي نازنين پسر تو چه مذهب گرفته اي\r\nکت خون ما حلالتر از شير مادر است\r\nچون نقش غم ز دور ببيني شراب خواه\r\nتشخيص کرده ايم و مداوا مقرر است\r\nاز آستان پير مغان سر چرا کشيم\r\nدولت در آن سرا و گشايش در آن در است\r\nيک قصه بيش نيست غم عشق وين عجب\r\nکز هر زبان که مي شنوم نامکرر است\r\nدي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت\r\nامروز تا چه گويد و بازش چه در سر است\r\nشيراز و آب رکني و اين باد خوش نسيم\r\nعيبش مکن که خال رخ هفت کشور است\r\nفرق است از آب خضر که ظلمات جاي او است\r\nتا آب ما که منبعش الله اکبر است\r\nما آبروي فقر و قناعت نمي بريم\r\nبا پادشه بگوي که روزي مقدر است\r\nحافظ چه طرفه شاخ نباتيست کلک تو\r\nکش ميوه دلپذيرتر از شهد و شکر است\r\n', 'کسی می خواهد با وعده و وعید شما را گول بزند، بسیار مراقب باشید. درآمد حلال و کم را به درآمد حرام و زیاد ترجیح دهید، در کلامتان ذکر خداوند را فراموش نکنید تا شما را از فقر به پادشاهی برساند. برای رسیدن به مراد باید هفت خوان رستم را طی کنید. قناعت کنید تا زندگی برایتان از شکر هم شیرین تر شود. '),
(18, 'المنه لله که در ميکده باز است\r\nزان رو که مرا بر در او روي نياز است\r\nخم ها همه در جوش و خروشند ز مستي\r\nوان مي که در آن جاست حقيقت نه مجاز است\r\nاز وي همه مستي و غرور است و تکبر\r\nوز ما همه بيچارگي و عجز و نياز است\r\nرازي که بر غير نگفتيم و نگوييم\r\nبا دوست بگوييم که او محرم راز است\r\nشرح شکن زلف خم اندر خم جانان\r\nکوته نتوان کرد که اين قصه دراز است\r\nبار دل مجنون و خم طره ليلي\r\nرخساره محمود و کف پاي اياز است\r\nبردوخته ام ديده چو باز از همه عالم\r\nتا ديده من بر رخ زيباي تو باز است\r\nدر کعبه کوي تو هر آن کس که بيايد\r\nاز قبله ابروي تو در عين نماز است\r\nاي مجلسيان سوز دل حافظ مسکين\r\nاز شمع بپرسيد که در سوز و گداز است\r\n', 'زمانه روی بد خود را به تو نشان می دهد. همه چیز را از تو پنهان کرده به فتنه ها توجه نداشته باش فعلا\" سیر نزولی را طی می کنی و این برایت دردآور است. برای رهایی از این ورطه، دست به دعا بردار. نمازت را سر وقت بخوان. متوسل به ائمه شو تا نجات پیدا کنی. '),
(19, 'کنون که بر کف گل جام باده صاف است\r\nبه صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است\r\nبخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير\r\nچه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است\r\nفقيه مدرسه دي مست بود و فتوي داد\r\nکه مي حرام ولي به ز مال اوقاف است\r\nبه درد و صاف تو را حکم نيست خوش درکش\r\nکه هر چه ساقي ما کرد عين الطاف است\r\nببر ز خلق و چو عنقا قياس کار بگير\r\nکه صيت گوشه نشينان ز قاف تا قاف است\r\nحديث مدعيان و خيال همکاران\r\nهمان حکايت زردوز و بورياباف است\r\nخموش حافظ و اين نکته هاي چون زر سرخ\r\nنگاه دار که قلاب شهر صراف است\r\n', 'آنقدر پیشرفت می کنی که نامت بر سر زبان ها می افتد. در علم و تحصیل بکوش که در این راه با تو قیاس نیست. اما هوشیار باش حسد ورزان زیر پایت را خالی نکنند. با خدا باش، نمازت را به موقع بخوان تا او هم کمکت کند. '),
(20, 'گل در بر و مي در کف و معشوق به کام است\r\nسلطان جهانم به چنين روز غلام است\r\nگو شمع مياريد در اين جمع که امشب\r\nدر مجلس ما ماه رخ دوست تمام است\r\nدر مذهب ما باده حلال است وليکن\r\nبي روي تو اي سرو گل اندام حرام است\r\nگوشم همه بر قول ني و نغمه چنگ است\r\nچشمم همه بر لعل لب و گردش جام است\r\nدر مجلس ما عطر مياميز که ما را\r\nهر لحظه ز گيسوي تو خوش بوي مشام است\r\nاز چاشني قند مگو هيچ و ز شکر\r\nزان رو که مرا از لب شيرين تو کام است\r\nتا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است\r\nهمواره مرا کوي خرابات مقام است\r\nاز ننگ چه گويي که مرا نام ز ننگ است\r\nوز نام چه پرسي که مرا ننگ ز نام است\r\nميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز\r\nوان کس که چو ما نيست در اين شهر کدام است\r\nبا محتسبم عيب مگوييد که او نيز\r\nپيوسته چو ما در طلب عيش مدام است\r\nحافظ منشين بي مي و معشوق زماني\r\nکايام گل و ياسمن و عيد صيام است\r\n', 'بخت بسیار خوبی نصیبتان شده که از خوبی زبانزد خاص و عام است. او در همه حال با شماست و لحظه ای از شما جدا نمی شود. دل ویرانه تان را سامان می بخشد. محبت خودتان را از او دریغ نکنید. در ایام بهار بشارتی به شما می دهند که لیاقت این بشارت را دارید چون مقامتان نزد خداوند بسیار بالاست. '),
(21, 'به کوي ميکده هر سالکي که ره دانست\r\nدري دگر زدن انديشه تبه دانست\r\nزمانه افسر رندي نداد جز به کسي\r\nکه سرفرازي عالم در اين کله دانست\r\nبر آستانه ميخانه هر که يافت رهي\r\nز فيض جام مي اسرار خانقه دانست\r\nهر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند\r\nرموز جام جم از نقش خاک ره دانست\r\nوراي طاعت ديوانگان ز ما مطلب\r\nکه شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست\r\nدلم ز نرگس ساقي امان نخواست به جان\r\nچرا که شيوه آن ترک دل سيه دانست\r\nز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم\r\nچنان گريست که ناهيد ديد و مه دانست\r\nحديث حافظ و ساغر که مي زند پنهان\r\nچه جاي محتسب و شحنه پادشه دانست\r\nبلندمرتبه شاهي که نه رواق سپهر\r\nنمونه اي ز خم طاق بارگه دانست\r\n', 'پل های پشت سر خود را خراب نکن. سرت را بالا بگیر. همنوز رموز زندگی را نمی دانی. ستاره ی دولت و اقبال تو چون ناهید درخشان است. پیشنهاد خود را مطرح کن و دل به دریا بزن. زمانی پیروز می شوی که خودت مشکلاتت را حل کنی و به امید دیگران ننشینی. '),
(22, 'روضه خلد برين خلوت درويشان است\r\nمايه محتشمي خدمت درويشان است\r\nگنج عزلت که طلسمات عجايب دارد\r\nفتح آن در نظر رحمت درويشان است\r\nقصر فردوس که رضوانش به درباني رفت\r\nمنظري از چمن نزهت درويشان است\r\nآن چه زر مي شود از پرتو آن قلب سياه\r\nکيمياييست که در صحبت درويشان است\r\nآن که پيشش بنهد تاج تکبر خورشيد\r\nکبرياييست که در حشمت درويشان است\r\nدولتي را که نباشد غم از آسيب زوال\r\nبي تکلف بشنو دولت درويشان است\r\nخسروان قبله حاجات جهانند ولي\r\nسببش بندگي حضرت درويشان است\r\nروي مقصود که شاهان به دعا مي طلبند\r\nمظهرش آينه طلعت درويشان است\r\nاز کران تا به کران لشکر ظلم است ولي\r\nاز ازل تا به ابد فرصت درويشان است\r\nاي توانگر مفروش اين همه نخوت که تو را\r\nسر و زر در کنف همت درويشان است\r\nگنج قارون که فرو مي شود از قهر هنوز\r\nخوانده باشي که هم از غيرت درويشان است\r\nمن غلام نظر آصف عهدم کو را\r\nصورت خواجگي و سيرت درويشان است\r\nحافظ ار آب حيات ازلي مي خواهي\r\nمنبعش خاک در خلوت درويشان است\r\n', 'فریب مال و منال دنیا را نخور و در پی آرزوهای دور و دراز نباش. با قناعت و سادگی زندگی کردن بهتر از زندگی ای است که هر روزش پر از سختی و غم است. تکبر و غرور را رها کن و با ایمان باش. '),
(23, 'به دام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است\r\nبکش به غمزه که اينش سزاي خويشتن است\r\nگرت ز دست برآيد مراد خاطر ما\r\nبه دست باش که خيري به جاي خويشتن است\r\nبه جانت اي بت شيرين دهن که همچون شمع\r\nشبان تيره مرادم فناي خويشتن است\r\nچو راي عشق زدي با تو گفتم اي بلبل\r\nمکن که آن گل خندان براي خويشتن است\r\nبه مشک چين و چگل نيست بوي گل محتاج\r\nکه نافه هاش ز بند قباي خويشتن است\r\nمرو به خانه ارباب بي مروت دهر\r\nکه گنج عافيتت در سراي خويشتن است\r\nبسوخت حافظ و در شرط عشقبازي او\r\nهنوز بر سر عهد و وفاي خويشتن است\r\n', 'با هر کس طرح دوستی نریز که هر چه صدمه دیده ای از دوست بد بوده است. در عشق شکست خورده ای. اما همه چیز دوباره رو به راه می شود. عشق پاک و بی آلایشت را نصیب هر کسی نکن زیرا آنان ظاهر خوب و باطنی تیره دارند. در زمان احتیاج هم در هر خانه ای را نزن که حاجت تو در زور بازویت می باشد. '),
(24, 'روزگاريست که سوداي بتان دين من است\r\nغم اين کار نشاط دل غمگين من است\r\nديدن روي تو را ديده جان بين بايد\r\nوين کجا مرتبه چشم جهان بين من است\r\nيار من باش که زيب فلک و زينت دهر\r\nاز مه روي تو و اشک چو پروين من است\r\nتا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن کرد\r\nخلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است\r\nدولت فقر خدايا به من ارزاني دار\r\nکاين کرامت سبب حشمت و تمکين من است\r\nواعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش\r\nزان که منزلگه سلطان دل مسکين من است\r\nيا رب اين کعبه مقصود تماشاگه کيست\r\nکه مغيلان طريقش گل و نسرين من است\r\nحافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان\r\nکه لبش جرعه کش خسرو شيرين من است\r\n', 'دیگر خسته شده ای. صبرو قرار نداری از سرگردانی خسته ای و این باعث دل شکستگی تو شده است. فقر و بی پولی عذابت می دهد. مقصود و مراد تو همان ثروت است که برای رسیدن به آن خود را به هر آب و آتشی می زنی. نترس روزی خواهد رسید که همه ی مردم تو را تحسین کنند و از تو کمک می خواهند. '),
(25, 'ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است\r\nببين که در طلبت حال مردمان چون است\r\nبه ياد لعل تو و چشم مست ميگونت\r\nز جام غم مي لعلي که مي خورم خون است\r\nز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو\r\nاگر طلوع کند طالعم همايون است\r\nحکايت لب شيرين کلام فرهاد است\r\nشکنج طره ليلي مقام مجنون است\r\nدلم بجو که قدت همچو سرو دلجوي است\r\nسخن بگو که کلامت لطيف و موزون است\r\nز دور باده به جان راحتي رسان ساقي\r\nکه رنج خاطرم از جور دور گردون است\r\nاز آن دمي که ز چشمم برفت رود عزيز\r\nکنار دامن من همچو رود جيحون است\r\nچگونه شاد شود اندرون غمگينم\r\nبه اختيار که از اختيار بيرون است\r\nز بيخودي طلب يار مي کند حافظ\r\nچو مفلسي که طلبکار گنج قارون است\r\n', 'روشنایی و آفتاب خوبی ها در حال طلوع است و این طلعت بسیار مبارک است و سعادت به همراه دارد. اتفاقات شیرینی رخ خواهد داد . شما از در آشتی در می آیید. لحن کلامت را زیباتر کن. خاطرات دردآور را فراموش کن. کاری را که می خواهی انجام بده چون سود سرشاری برایت دارد. '),
(26, 'دل سراپرده محبت اوست\r\nديده آيينه دار طلعت اوست\r\nمن که سر درنياورم به دو کون\r\nگردنم زير بار منت اوست\r\nتو و طوبي و ما و قامت يار\r\nفکر هر کس به قدر همت اوست\r\nگر من آلوده دامنم چه عجب\r\nهمه عالم گواه عصمت اوست\r\nمن که باشم در آن حرم که صبا\r\nپرده دار حريم حرمت اوست\r\nبي خيالش مباد منظر چشم\r\nزان که اين گوشه جاي خلوت اوست\r\nهر گل نو که شد چمن آراي\r\nز اثر رنگ و بوي صحبت اوست\r\nدور مجنون گذشت و نوبت ماست\r\nهر کسي پنج روز نوبت اوست\r\nملکت عاشقي و گنج طرب\r\nهر چه دارم ز يمن همت اوست\r\nمن و دل گر فدا شديم چه باک\r\nغرض اندر ميان سلامت اوست\r\nفقر ظاهر مبين که حافظ را\r\nسينه گنجينه محبت اوست\r\n', 'هر چقدر کوشش کنی همانقدر نتیجه می گیری. به امی این نباش که از غیب برایت کاری انجام شود. همه چیز برای موفقیت مهیاشت کمی همت لازم است. کوچکترین خلافی باعث می شود هر چه را به دست آورده ای از دست بدهی. پایت را از گلیم خویش درازتر نکن. خداوند گواه بر اعمال توست. تلاشت را بیشتر کن، عمر زودگذر است. شما ذکرت سلامتی برای دیگران و خود باشد. '),
(27, 'آن سيه چرده که شيريني عالم با اوست\r\nچشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست\r\nگر چه شيرين دهنان پادشهانند ولي\r\nاو سليمان زمان است که خاتم با اوست\r\nروي خوب است و کمال هنر و دامن پاک\r\nلاجرم همت پاکان دو عالم با اوست\r\nخال مشکين که بدان عارض گندمگون است\r\nسر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست\r\nدلبرم عزم سفر کرد خدا را ياران\r\nچه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست\r\nبا که اين نکته توان گفت که آن سنگين دل\r\nکشت ما را و دم عيسي مريم با اوست\r\nحافظ از معتقدان است گرامي دارش\r\nزان که بخشايش بس روح مکرم با اوست\r\n', 'آن کسی را که بسیار دوست می داری چند صباحی از او جدا می شوی و کسی را برای درد دل نمی یابی اما ایمان به خداوند و صبر باعث می شود این جدایی را تحمل کنی. فکر نکن که دیگر آخر زمان شده باز هم نکته ها و اتفاقات بسیار خوبی پیش خواهد آمد که دل مرده ی تو را زنده می کند. به امید بخشش خداوند باش. '),
(28, 'دارم اميد عاطفتي از جانب دوست\r\nکردم جنايتي و اميدم به عفو اوست\r\nدانم که بگذرد ز سر جرم من که او\r\nگر چه پريوش است وليکن فرشته خوست\r\nچندان گريستم که هر کس که برگذشت\r\nدر اشک ما چو ديد روان گفت کاين چه جوست\r\nهيچ است آن دهان و نبينم از او نشان\r\nموي است آن ميان و ندانم که آن چه موست\r\nدارم عجب ز نقش خيالش که چون نرفت\r\nاز ديده ام که دم به دمش کار شست و شوست\r\nبي گفت و گوي زلف تو دل را همي کشد\r\nبا زلف دلکش تو که را روي گفت و گوست\r\nعمريست تا ز زلف تو بويي شنيده ام\r\nزان بوي در مشام دل من هنوز بوست\r\nحافظ بد است حال پريشان تو ولي\r\nبر بوي زلف يار پريشانيت نکوست\r\n', 'دوستی بهتو کمک می کند، دست او را پس نزن. به خاطر کاری که کرده ای تو را می بخشد. خود را پنهان نکن. سری در این کار است که با گفتگو و مشورت حل می شود. مطمئن باش پریشانی ات برطرف شده وحالت نیکو می گردد. '),
(29, 'آن پيک نامور که رسيد از ديار دوست\r\nآورد حرز جان ز خط مشکبار دوست\r\nخوش مي دهد نشان جلال و جمال يار\r\nخوش مي کند حکايت عز و وقار دوست\r\nدل دادمش به مژده و خجلت همي برم\r\nزين نقد قلب خويش که کردم نثار دوست\r\nشکر خدا که از مدد بخت کارساز\r\nبر حسب آرزوست همه کار و بار دوست\r\nسير سپهر و دور قمر را چه اختيار\r\nدر گردشند بر حسب اختيار دوست\r\nگر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند\r\nما و چراغ چشم و ره انتظار دوست\r\nکحل الجواهري به من آر اي نسيم صبح\r\nزان خاک نيکبخت که شد رهگذار دوست\r\nماييم و آستانه عشق و سر نياز\r\nتا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست\r\nدشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک\r\nمنت خداي را که نيم شرمسار دوست\r\n', 'رسیدن خبر خوش نزدیک است که نوید فتح و خوشبختی می دهد. از حریفان و رقیبان نترس. خداوند فتنه ی آنها را خنثی می کند. بخت با توست، اطرافیانت تکیه گاه محکمی برای تو خواهند بد. به جای غرور وقار داشته باش. '),
(30, 'معاشران گره از زلف يار باز کنيد\r\nشبي خوش است بدين قصه اش دراز کنيد\r\nحضور خلوت انس است و دوستان جمعند\r\nو ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد\r\nرباب و چنگ به بانگ بلند مي گويند\r\nکه گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد\r\nبه جان دوست که غم پرده بر شما ندرد\r\nگر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد\r\nميان عاشق و معشوق فرق بسيار است\r\nچو يار ناز نمايد شما نياز کنيد\r\nنخست موعظه پير صحبت اين حرف است\r\nکه از مصاحب ناجنس احتراز کنيد\r\nهر آن کسي که در اين حلقه نيست زنده به عشق\r\nبر او نمرده به فتواي من نماز کنيد\r\nوگر طلب کند انعامي از شما حافظ\r\nحوالتش به لب يار دلنواز کنيد\r\n', 'روزهای خوشی را سپری می کنید بابت این روزگار خوش بیشتر خدا را عبادت کنید. هر چه بیشتر با خدا باشید زودتر از غم رهایی پیدا می کنید. خداوند شما را بسیار دوست دارد و می خواهد که او را زیاد عبادت کنید. از صحبت با نامحرمان پرهیز کنید. امیدوار باشید که به حاجات خودتان می رسید. '),
(31, 'مرحبا اي پيک مشتاقان بده پيغام دوست\r\nتا کنم جان از سر رغبت فداي نام دوست\r\nواله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس\r\nطوطي طبعم ز عشق شکر و بادام دوست\r\nزلف او دام است و خالش دانه آن دام و من\r\nبر اميد دانه اي افتاده ام در دام دوست\r\nسر ز مستي برنگيرد تا به صبح روز حشر\r\nهر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست\r\nبس نگويم شمه اي از شرح شوق خود از آنک\r\nدردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست\r\nگر دهد دستم کشم در ديده همچون توتيا\r\nخاک راهي کان مشرف گردد از اقدام دوست\r\nميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق\r\nترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست\r\nحافظ اندر درد او مي سوز و بي درمان بساز\r\nزان که درماني ندارد درد بي آرام دوست\r\n', 'در کمک و خدمت به دیگران از هیچ چیزی مضایقه نمی کنید. برای دوست خوب جان خود را هم فدا می کنید اما انتظار نداشته باشید دوستانتان هم مثل شما رفتار کنند، زیرااینخصلت شماست. کمی در خدمت دل خودتان باشید و فکری برای درد خودتان بکنید. '),
(32, 'اگر چه عرض هنر پيش يار بي ادبيست\r\nزبان خموش وليکن دهان پر از عربيست\r\nپري نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن\r\nبسوخت ديده ز حيرت که اين چه بوالعجبيست\r\nدر اين چمن گل بي خار کس نچيد آري\r\nچراغ مصطفوي با شرار بولهبيست\r\nسبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد\r\nکه کام بخشي او را بهانه بي سببيست\r\nبه نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط\r\nمرا که مصطبه ايوان و پاي خم طنبيست\r\nجمال دختر رز نور چشم ماست مگر\r\nکه در نقاب زجاجي و پرده عنبيست\r\nهزار عقل و ادب داشتم من اي خواجه\r\nکنون که مست خرابم صلاح بي ادبيست\r\nبيار مي که چو حافظ هزارم استظهار\r\nبه گريه سحري و نياز نيم شبيست\r\n', 'در کاری به رقابت پرداخته ای ولی پشت پرده کار اجام می دهی. نکند که در این راه خوی دیو پیدا کنی و فرشته بودن را فراموش کنی. هیچ گلی بی خار نیست، تو هم مستثنی نیستی. کار دیگران را بی ارزش نکن تا کار خودت پر بهاء شود که این دور از ادب است. '),
(33, 'بنال بلبل اگر با منت سر ياريست\r\nکه ما دو عاشق زاريم و کار ما زاريست\r\nدر آن زمين که نسيمي وزد ز طره دوست\r\nچه جاي دم زدن نافه هاي تاتاريست\r\nبيار باده که رنگين کنيم جامه زرق\r\nکه مست جام غروريم و نام هشياريست\r\nخيال زلف تو پختن نه کار هر خاميست\r\nکه زير سلسله رفتن طريق عياريست\r\nلطيفه ايست نهاني که عشق از او خيزد\r\nکه نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست\r\nجمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال\r\nهزار نکته در اين کار و بار دلداريست\r\nقلندران حقيقت به نيم جو نخرند\r\nقباي اطلس آن کس که از هنر عاريست\r\nبر آستان تو مشکل توان رسيد آري\r\nعروج بر فلک سروري به دشواريست\r\nسحر کرشمه چشمت به خواب مي ديدم\r\nزهي مراتب خوابي که به ز بيداريست\r\nدلش به ناله ميازار و ختم کن حافظ\r\nکه رستگاري جاويد در کم آزاريست\r\n', 'خود را با زرق و برق دنیوی مشغول کرده ای. اما بدان که همه ی اینها تمام شدنی است و در اشتباه هستی. اینقدر دم از پول نزن زیرا در چشم اهل ادب و معرفت بی ارزش می شوی، از این رو در راه کسب هنر و ادب هم به اندازه ی پول تلاش کن تا پیشرفتت بیشتر شده و در بین مردم محبوب تر شوی. '),
(34, 'ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست\r\nحال هجران تو چه داني که چه مشکل حاليست\r\nمردم ديده ز لطف رخ او در رخ او\r\nعکس خود ديد گمان برد که مشکين خاليست\r\nمي چکد شير هنوز از لب همچون شکرش\r\nگر چه در شيوه گري هر مژه اش قتاليست\r\nاي که انگشت نمايي به کرم در همه شهر\r\nوه که در کار غريبان عجبت اهماليست\r\nبعد از اينم نبود شائبه در جوهر فرد\r\nکه دهان تو در اين نکته خوش استدلاليست\r\nمژده دادند که بر ما گذري خواهي کرد\r\nنيت خير مگردان که مبارک فاليست\r\nکوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد\r\nحافظ خسته که از ناله تنش چون ناليست\r\n', 'زیاد عجله می کنی، هر چند که همه می دانند چه روزهای سختی را پشتسر می گذاری. همگان ظاهر را می بینند پس برای حفظ آبرو ظواهر را حفظ ک. بسیار بی تجربه ای اما ادعای با تجربه بودن می کنی. کاری نکن که انگشت نما شوی، تو جوهر خوبیبرای کار داری همین مسئله باعث م شود تو به مراد برسی و تن خسته ات التیام پیدا کند. '),
(35, 'مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست\r\nدل سرگشته ما غير تو را ذاکر نيست\r\nاشکم احرام طواف حرمت مي بندد\r\nگر چه از خون دل ريش دمي طاهر نيست\r\nبسته دام و قفس باد چو مرغ وحشي\r\nطاير سدره اگر در طلبت طاير نيست\r\nعاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار\r\nمکنش عيب که بر نقد روان قادر نيست\r\nعاقبت دست بدان سرو بلندش برسد\r\nهر که را در طلبت همت او قاصر نيست\r\nاز روان بخشي عيسي نزنم دم هرگز\r\nزان که در روح فزايي چو لبت ماهر نيست\r\nمن که در آتش سوداي تو آهي نزنم\r\nکي توان گفت که بر داغ دلم صابر نيست\r\nروز اول که سر زلف تو ديدم گفتم\r\nکه پريشاني اين سلسله را آخر نيست\r\nسر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست\r\nکيست آن کش سر پيوند تو در خاطر نيست\r\n', 'مطمئن باش به مقصود خواهی رسید.شک نداشته باش خودت می دانی که هدفت را شناخته ای و در چه راهی قدم می گذاری و به خود عتماد داری و همین خیلی کمکت می کند. دام ها را گشوده و از قفس چون باد فرار کرده ای تا برای مرادت تلاش کن. مردم تو را تحسین می کنند و همگان دوستت دارند. '),
(36, 'راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست\r\nآن جا جز آن که جان بسپارند چاره نيست\r\nهر گه که دل به عشق دهي خوش دمي بود\r\nدر کار خير حاجت هيچ استخاره نيست\r\nما را ز منع عقل مترسان و مي بيار\r\nکان شحنه در ولايت ما هيچ کاره نيست\r\nاز چشم خود بپرس که ما را که مي کشد\r\nجانا گناه طالع و جرم ستاره نيست\r\nاو را به چشم پاک توان ديد چون هلال\r\nهر ديده جاي جلوه آن ماه پاره نيست\r\nفرصت شمر طريقه رندي که اين نشان\r\nچون راه گنج بر همه کس آشکاره نيست\r\nنگرفت در تو گريه حافظ به هيچ رو\r\nحيران آن دلم که کم از سنگ خاره نيست\r\n', 'در انجام کاری که در پیش داری درنگ و شتاب نکن. عشق و محبت و ایمان به هدف تو را بهتر و زودتر به هدف می رسانند. در امر ازدواج موفق خواهی شد.  '),
(37, 'حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست\r\nباده پيش آر که اسباب جهان اين همه نيست\r\nاز دل و جان شرف صحبت جانان غرض است\r\nغرض اين است وگرنه دل و جان اين همه نيست\r\nمنت سدره و طوبي ز پي سايه مکش\r\nکه چو خوش بنگري اي سرو روان اين همه نيست\r\nدولت آن است که بي خون دل آيد به کنار\r\nور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست\r\nپنج روزي که در اين مرحله مهلت داري\r\nخوش بياساي زماني که زمان اين همه نيست\r\nبر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي\r\nفرصتي دان که ز لب تا به دهان اين همه نيست\r\nزاهد ايمن مشو از بازي غيرت زنهار\r\nکه ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست\r\nدردمندي من سوخته زار و نزار\r\nظاهرا حاجت تقرير و بيان اين همه نيست\r\nنام حافظ رقم نيک پذيرفت ولي\r\nپيش رندان رقم سود و زيان اين همه نيست\r\n', 'مسئله به این کوچکی را بزرگ نکن. چند صباحی را که زنده ای خوش باش و به اطر مسائل کوچک خود را آزار نده. می خواهی همه چیز را بدون هیچ سعی و تلاشی به راحتی به دست بیاوری. در راه خدا قدم نمی گذاری ولی انتظار بهشت داری. نامت نیکوست به عاقبت کاری که می کنی فکر کن. '),
(38, 'جز آستان توام در جهان پناهي نيست\r\nسر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست\r\nعدو چو تيغ کشد من سپر بيندازم\r\nکه تيغ ما بجز از ناله اي و آهي نيست\r\nچرا ز کوي خرابات روي برتابم\r\nکز اين به هم به جهان هيچ رسم و راهي نيست\r\nزمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر\r\nبگو بسوز که بر من به برگ کاهي نيست\r\nغلام نرگس جماش آن سهي سروم\r\nکه از شراب غرورش به کس نگاهي نيست\r\nمباش در پي آزار و هر چه خواهي کن\r\nکه در شريعت ما غير از اين گناهي نيست\r\nعنان کشيده رو اي پادشاه کشور حسن\r\nکه نيست بر سر راهي که دادخواهي نيست\r\nچنين که از همه سو دام راه مي بينم\r\nبه از حمايت زلفش مرا پناهي نيست\r\nخزينه دل حافظ به زلف و خال مده\r\nکه کارهاي چنين حد هر سياهي نيست\r\n', 'از شر شیطان به خدا پناه ببر، جز خدا کسی با تو نیست. فعلا جور و ستم بر روی سرت سایه انداخته و با گوشه نشینی و آه کشیدن کار درست نمی شود. در راهی که قدم می گذاری کسی حمایتت نمی کند. با آرزوی مرگکردن هم کاری از پیش نمی بری. نه خود را آزار بده و نه دیگران را. پایان شب سیه سپید است. انشاالله. '),
(39, 'بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشت\r\nو اندر آن برگ و نوا خوش ناله هاي زار داشت\r\nگفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست\r\nگفت ما را جلوه معشوق در اين کار داشت\r\nيار اگر ننشست با ما نيست جاي اعتراض\r\nپادشاهي کامران بود از گدايي عار داشت\r\nدر نمي گيرد نياز و ناز ما با حسن دوست\r\nخرم آن کز نازنينان بخت برخوردار داشت\r\nخيز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنيم\r\nکاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت\r\nگر مريد راه عشقي فکر بدنامي مکن\r\nشيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت\r\nوقت آن شيرين قلندر خوش که در اطوار سير\r\nذکر تسبيح ملک در حلقه زنار داشت\r\nچشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت\r\nشيوه جنات تجري تحتها الانهار داشت\r\n', 'از اینکه اگر پیروز نشوی می ترسی و مدام در حال رنجیدن هستی تا رنج نبینی به مقصود نمی رسی. اگر قرار باشد با نبودن درد و مشقت وصل حاصل شود، نتیجه ی کار برایت لذت بخش نخواهد بود و در راه رسیدن به مقصود امکان از دست دادن مال و آبرو نیز می باشد. '),
(40, 'ديدي که يار جز سر جور و ستم نداشت\r\nبشکست عهد وز غم ما هيچ غم نداشت\r\nيا رب مگيرش ار چه دل چون کبوترم\r\nافکند و کشت و عزت صيد حرم نداشت\r\nبر من جفا ز بخت من آمد وگرنه يار\r\nحاشا که رسم لطف و طريق کرم نداشت\r\nبا اين همه هر آن که نه خواري کشيد از او\r\nهر جا که رفت هيچ کسش محترم نداشت\r\nساقي بيار باده و با محتسب بگو\r\nانکار ما مکن که چنين جام جم نداشت\r\nهر راهرو که ره به حريم درش نبرد\r\nمسکين بريد وادي و ره در حرم نداشت\r\nحافظ ببر تو گوي فصاحت که مدعي\r\nهيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت\r\n', 'چرا عاقل کند کاری ک باز آرد پشیمانی. از کاری که کرده ای بسیار نادم و پشیمانی. با شکست مواجه شده ای و فکر می کنی دیگر کسی تو را دوست ندارد و مورد احترام نیستی. اما مرور زمان همه چیز را دست می کند. مطمئن باش این شکست مقدمه ای است برای پیروزی بزرگ انشاالله. '),
(41, 'عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت\r\nکه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت\r\nمن اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باش\r\nهر کسي آن درود عاقبت کار که کشت\r\nهمه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست\r\nهمه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت\r\nسر تسليم من و خشت در ميکده ها\r\nمدعي گر نکند فهم سخن گو سر و خشت\r\nنااميدم مکن از سابقه لطف ازل\r\nتو پس پرده چه داني که که خوب است و که زشت\r\nنه من از پرده تقوا به درافتادم و بس\r\nپدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت\r\nحافظا روز اجل گر به کف آري جامي\r\nيک سر از کوي خرابات برندت به بهشت\r\n', 'عیب جویی دیگران نکن. اول خودت را برطرف کن. تو چه خوب باشی و چه بد پای خودت نوشته می شود. این ح توست که هر طور بخواهی زندگی کنی و هدفی داشته باشی. حاجات تو یکی پس از دیگری برآورده شده و باز هم با نیاز به درگاه خدامی روی. تقوی را پیشه کن تا از پیشگاه حق رانده نشوی. '),
(42, 'آن ترک پري چهره که دوش از بر ما رفت\r\nآيا چه خطا ديد که از راه خطا رفت\r\nتا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين\r\nکس واقف ما نيست که از ديده چه ها رفت\r\nبر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش\r\nآن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت\r\nدور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم\r\nسيلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت\r\nاز پاي فتاديم چو آمد غم هجران\r\nدر درد بمرديم چو از دست دوا رفت\r\nدل گفت وصالش به دعا باز توان يافت\r\nعمريست که عمرم همه در کار دعا رفت\r\nاحرام چه بنديم چو آن قبله نه اين جاست\r\nدر سعي چه کوشيم چو از مروه صفا رفت\r\nدي گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد\r\nهيهات که رنج تو ز قانون شفا رفت\r\nاي دوست به پرسيدن حافظ قدمي نه\r\nزان پيش که گويند که از دار فنا رفت\r\n', 'کارهای مهم را بازیچه نگیر چون خطا می کی. حرفی را زده ای که عدهای از تو رنجیده اند، دل آنها را بدست بیاور، چون د زمان پیری و تهایی کسی نیست که دیگر با او همدلی کنی و هم سخن شوی. ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است. الان همدیر نیست. طبیب تو خداوند اس روبه سوی او آور تا تو را شفا دهد و از مشقات رهایت سازد. '),
(43, 'ساقي بيا که يار ز رخ پرده برگرفت\r\nکار چراغ خلوتيان باز درگرفت\r\nآن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت\r\nوين پير سالخورده جواني ز سر گرفت\r\nآن عشوه داد عشق که مفتي ز ره برفت\r\nوان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت\r\nزنهار از آن عبارت شيرين دلفريب\r\nگويي که پسته تو سخن در شکر گرفت\r\nبار غمي که خاطر ما خسته کرده بود\r\nعيسي دمي خدا بفرستاد و برگرفت\r\nهر سروقد که بر مه و خور حسن مي فروخت\r\nچون تو درآمدي پي کاري دگر گرفت\r\nزين قصه هفت گنبد افلاک پرصداست\r\nکوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت\r\nحافظ تو اين سخن ز که آموختي که بخت\r\nتعويذ کرد شعر تو را و به زر گرفت\r\n', 'سخن کوتاه می کنیم و می گوییم که مرادت خیلی زود برآورده می شود. دلت دوباره جوان می شود. دشمنان شکست خوردند و این از لطف خدا بود. خستگی از تنت بیرون می رود و در کاری که مراد توست جز پیروزی و ثروت چیزی دیگری نیست و این همان اجابت دعاهایت می باشد. '),
(44, 'ساقي بيار باده که ماه صيام رفت\r\nدرده قدح که موسم ناموس و نام رفت\r\nوقت عزيز رفت بيا تا قضا کنيم\r\nعمري که بي حضور صراحي و جام رفت\r\nمستم کن آن چنان که ندانم ز بيخودي\r\nدر عرصه خيال که آمد کدام رفت\r\nبر بوي آن که جرعه جامت به ما رسد\r\nدر مصطبه دعاي تو هر صبح و شام رفت\r\nدل را که مرده بود حياتي به جان رسيد\r\nتا بويي از نسيم مي اش در مشام رفت\r\nزاهد غرور داشت سلامت نبرد راه\r\nرند از ره نياز به دارالسلام رفت\r\nنقد دلي که بود مرا صرف باده شد\r\nقلب سياه بود از آن در حرام رفت\r\nدر تاب توبه چند توان سوخت همچو عود\r\nمي ده که عمر در سر سوداي خام رفت\r\nديگر مکن نصيحت حافظ که ره نيافت\r\nگمگشته اي که باده نابش به کام رفت\r\n', 'برای آینده ی خود چه کاری انجام داده ای. وقت گذشته، عمرت هم تلف شده بدوناینکه برای فردایت فکری کرده باشی. این حاصل غرور خودت می باشد. غرورت را کنار بگذار تا دوباره متولد شده و بتوانی آینده را بسازی. توبه کن تا عمر از دست رفته دوباره بازگردد و قلب تاریکت روشن گردد. '),
(45, 'شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنان\r\nکه به مژگان شکند قلب همه صف شکنان\r\nمست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت\r\nگفت اي چشم و چراغ همه شيرين سخنان\r\nتا کي از سيم و زرت کيسه تهي خواهد بود\r\nبنده من شو و برخور ز همه سيمتنان\r\nکمتر از ذره نه اي پست مشو مهر بورز\r\nتا به خلوتگه خورشيد رسي چرخ زنان\r\nبر جهان تکيه مکن ور قدحي مي داري\r\nشادي زهره جبينان خور و نازک بدنان\r\nپير پيمانه کش من که روانش خوش باد\r\nگفت پرهيز کن از صحبت پيمان شکنان\r\nدامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل\r\nمرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان\r\nبا صبا در چمن لاله سحر مي گفتم\r\nکه شهيدان که اند اين همه خونين کفنان\r\nگفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم\r\nاز مي لعل حکايت کن و شيرين دهنان\r\n', 'به شما می گویند که چرا به دنبال پول و ثروت نمی روید و همیشه دم از شعر و عاشقی می زنید. در جواب می گوئید زندگی مرفه بدون عشق معنا ندارد و به این سخن خود معتقد هستید. به دنیای فانی تکیه نمی کنید. خوشی را در پرهیز از گناه می دانید و معتقدید که باید مرد خدا بود. '),
(46, 'شنيده ام سخني خوش که پير کنعان گفت\r\nفراق يار نه آن مي کند که بتوان گفت\r\nحديث هول قيامت که گفت واعظ شهر\r\nکنايتيست که از روزگار هجران گفت\r\nنشان يار سفرکرده از که پرسم باز\r\nکه هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت\r\nفغان که آن مه نامهربان مهرگسل\r\nبه ترک صحبت ياران خود چه آسان گفت\r\nمن و مقام رضا بعد از اين و شکر رقيب\r\nکه دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت\r\nغم کهن به مي سالخورده دفع کنيد\r\nکه تخم خوشدلي اين است پير دهقان گفت\r\nگره به باد مزن گر چه بر مراد رود\r\nکه اين سخن به مثل باد با سليمان گفت\r\nبه مهلتي که سپهرت دهد ز راه مرو\r\nتو را که گفت که اين زال ترک دستان گفت\r\nمزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل\r\nقبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت\r\nکه گفت حافظ از انديشه تو آمد باز\r\nمن اين نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت\r\n', 'تهمتی به شما زده اند که از طرف دشمن است.درد هجر بزرگی را تحمل می کنید. اما تن به رضای خداوند دهید. مطمئن باشید جواب خوبی ها و ثوابی را که کرده اید در جایی دیگر خواهید گرفت. حرف های خود را بر اساس فرض و شک نزنید که بر علیه خودتان استفاده می کنند. بذر وبی بکارید تا شاهد رویش خوبترین ها باشید. '),
(47, 'اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت\r\nبنگر که از کجا به کجا مي فرستمت\r\nحيف است طايري چو تو در خاکدان غم\r\nزين جا به آشيان وفا مي فرستمت\r\nدر راه عشق مرحله قرب و بعد نيست\r\nمي بينمت عيان و دعا مي فرستمت\r\nهر صبح و شام قافله اي از دعاي خير\r\nدر صحبت شمال و صبا مي فرستمت\r\nتا لشکر غمت نکند ملک دل خراب\r\nجان عزيز خود به نوا مي فرستمت\r\nاي غايب از نظر که شدي همنشين دل\r\nمي گويمت دعا و ثنا مي فرستمت\r\nدر روي خود تفرج صنع خداي کن\r\nکآيينه خداي نما مي فرستمت\r\nتا مطربان ز شوق منت آگهي دهند\r\nقول و غزل به ساز و نوا مي فرستمت\r\nساقي بيا که هاتف غيبم به مژده گفت\r\nبا درد صبر کن که دوا مي فرستمت\r\nحافظ سرود مجلس ما ذکر خير توست\r\nبشتاب هان که اسب و قبا مي فرستمت\r\n', 'در انجام کار تاخیر جایز نیست. لطف همگان شامل حال توست. به تعهداتی که داده ای حتما عمل کن که این خود فرجی برای رسیدن به حاجاتت می باشد. رنج هایی که متحمل می شوی بی جواب نمی ماند. در وفای به عهد نیز سرآمد خاص و عام هستی. حیف نیست که به خاطر مسائل کوچک غم به دلت راه دهی. '),
(48, 'اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت\r\nجانم بسوختي و به دل دوست دارمت\r\nتا دامن کفن نکشم زير پاي خاک\r\nباور مکن که دست ز دامن بدارمت\r\nمحراب ابرويت بنما تا سحرگهي\r\nدست دعا برآرم و در گردن آرمت\r\nگر بايدم شدن سوي هاروت بابلي\r\nصد گونه جادويي بکنم تا بيارمت\r\nخواهم که پيش ميرمت اي بي وفا طبيب\r\nبيمار بازپرس که در انتظارمت\r\nصد جوي آب بسته ام از ديده بر کنار\r\nبر بوي تخم مهر که در دل بکارمت\r\nخونم بريخت و از غم عشقم خلاص داد\r\nمنت پذير غمزه خنجر گذارمت\r\nمي گريم و مرادم از اين سيل اشکبار\r\nتخم محبت است که در دل بکارمت\r\nبارم ده از کرم سوي خود تا به سوز دل\r\nدر پاي دم به دم گهر از ديده بارمت\r\nحافظ شراب و شاهد و رندي نه وضع توست\r\nفي الجمله مي کني و فرو مي گذارمت\r\n', 'او تو را خیلی دوست دارد و تا زمان مرگ فراموشت نخواهد کرد ولی خود را در مقابلش کوچک نکن. تو هم به او فکر می کنی. مصلحت در این است که یار عشق خود را بروز ندهد و همه چیز را با شوز دل تحمل کند تا تو هم در مراحل عشق به پای او برسی. '),
(49, 'چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت\r\nحقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت\r\nبه نوک خامه رقم کرده اي سلام مرا\r\nکه کارخانه دوران مباد بي رقمت\r\nنگويم از من بي دل به سهو کردي ياد\r\nکه در حساب خرد نيست سهو بر قلمت\r\nمرا ذليل مگردان به شکر اين نعمت\r\nکه داشت دولت سرمد عزيز و محترمت\r\nبيا که با سر زلفت قرار خواهم کرد\r\nکه گر سرم برود برندارم از قدمت\r\nز حال ما دلت آگه شود مگر وقتي\r\nکه لاله بردمد از خاک کشتگان غمت\r\nروان تشنه ما را به جرعه اي درياب\r\nچو مي دهند زلال خضر ز جام جمت\r\nهميشه وقت تو اي عيسي صبا خوش باد\r\nکه جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت\r\n', 'با یک سند پول زیادی نصیبتان می شود. سر نماز همیشه دعا می کنید که خوار و ذلیل نشوید. در هر حال شما همیشه محترم و عزیز خواهید بود. در سرنوشت تو اینطور رقم زده شده که تا غم نخوری به مراد نمی رسی. پس امیدت را از دست نده چون دل خسته ی تو دوباره شاد می شود. '),
(50, 'مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسويت\r\nخرابم مي کند هر دم فريب چشم جادويت\r\nپس از چندين شکيبايي شبي يا رب توان ديدن\r\nکه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت\r\nسواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم\r\nکه جان را نسخه اي باشد ز لوح خال هندويت\r\nتو گر خواهي که جاويدان جهان يک سر بيارايي\r\nصبا را گو که بردارد زماني برقع از رويت\r\nو گر رسم فنا خواهي که از عالم براندازي\r\nبرافشان تا فروريزد هزاران جان ز هر مويت\r\nمن و باد صبا مسکين دو سرگردان بي حاصل\r\nمن از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت\r\nزهي همت که حافظ راست از دنيي و از عقبي\r\nنيايد هيچ در چشمش بجز خاک سر کويت\r\n', 'اراده ات بسیار قوی است و با آن می توانی دنیا را زیر و رو کنی. همه چیز را زیبا می بینی و از این دید خود راضی هم هستی. زیبایی ها آنقدر تو را مست کرده که به خزان فکر نمی کنی. گاهی خود را مثل باد سبک می دانی و دلت می خواهد همراه آن سرگردان باشی ولی این خیالات برایت ثمری ندارد پس اراده ی قوی خویش را به کار برده، دنیا و آخرت خود را بساز. '),
(51, 'تويي که بر سر خوبان کشوري چون تاج\r\nسزد اگر همه دلبران دهندت باج\r\nدو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش\r\nبه چين زلف تو ماچين و هند داده خراج\r\nبياض روي تو روشن چو عارض رخ روز\r\nسواد زلف سياه تو هست ظلمت داج\r\nدهان شهد تو داده رواج آب خضر\r\nلب چو قند تو برد از نبات مصر رواج\r\nاز اين مرض به حقيقت شفا نخواهم يافت\r\nکه از تو درد دل اي جان نمي رسد به علاج\r\nچرا همي شکني جان من ز سنگ دلي\r\nدل ضعيف که باشد به نازکي چو زجاج\r\nلب تو خضر و دهان تو آب حيوان است\r\nقد تو سرو و ميان موي و بر به هيات عاج\r\nفتاد در دل حافظ هواي چون تو شهي\r\nکمينه ذره خاک در تو بودي کاج\r\n', 'اینقدر ظاهربین نباش. ظواهر تو را فریب داده اند و بابت این مسئله از تو سوئ استفاده می کنند. فکر می کنی اگر جواب رد بشنوی میمیری و شفای دردت را فقط رسیدن به یار میدانی. هر چند که او کوچکترین توجهی به تو ندارد. خودت را خسته نکن. '),
(52, 'اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح\r\nصلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح\r\nسواد زلف سياه تو جاعل الظلمات\r\nبياض روي چو ماه تو فالق الاصباح\r\nز چين زلف کمندت کسي نيافت خلاص\r\nاز آن کمانچه ابرو و تير چشم نجاح\r\nز ديده ام شده يک چشمه در کنار روان\r\nکه آشنا نکند در ميان آن ملاح\r\nلب چو آب حيات تو هست قوت جان\r\nوجود خاکي ما را از اوست ذکر رواح\r\nبداد لعل لبت بوسه اي به صد زاري\r\nگرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح\r\nدعاي جان تو ورد زبان مشتاقان\r\nهميشه تا که بود متصل مسا و صباح\r\nصلاح و توبه و تقوي ز ما مجو حافظ\r\nز رند و عاشق و مجنون کسي نيافت صلاح\r\n', 'هر چیزی را که برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند. خود را گرفتار مسئله ای کرده ای که نجات از آن بسیار سخت است. آنقدر خود را غرق در این کار کرده ای که اطرافیان را از یاد برده ای. مقاومت کن حتی اگر مجبور شوی التماس کنی. خود را رهایی ده. '),
(53, 'دل من در هواي روي فرخ\r\nبود آشفته همچون موي فرخ\r\nبجز هندوي زلفش هيچ کس نيست\r\nکه برخوردار شد از روي فرخ\r\nسياهي نيکبخت است آن که دايم\r\nبود همراز و هم زانوي فرخ\r\nشود چون بيد لرزان سرو آزاد\r\nاگر بيند قد دلجوي فرخ\r\nبده ساقي شراب ارغواني\r\nبه ياد نرگس جادوي فرخ\r\nدوتا شد قامتم همچون کماني\r\nز غم پيوسته چون ابروي فرخ\r\nنسيم مشک تاتاري خجل کرد\r\nشميم زلف عنبربوي فرخ\r\nاگر ميل دل هر کس به جايست\r\nبود ميل دل من سوي فرخ\r\nغلام همت آنم که باشد\r\nچو حافظ بنده و هندوي فرخ\r\n', 'آنقدر در حال و هوای یار به وصال فکر کرده ای که زندگی را فراموش کرده و تمام سختی ها را به جان خریده ای. دل . دیده ات را با گریه به تاراج داده دیگر اشکی باقی نمانده است. هر چه مقدر و قسمت باشد همان می شود. امیدت را هیچ وقت از دست نده چون خداوند ارحم و الراحمین است. '),
(54, 'شراب و عيش نهان چيست کار بي بنياد\r\nزديم بر صف رندان و هر چه بادا باد\r\nگره ز دل بگشا و از سپهر ياد مکن\r\nکه فکر هيچ مهندس چنين گره نگشاد\r\nز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ\r\nاز اين فسانه هزاران هزار دارد ياد\r\nقدح به شرط ادب گير زان که ترکيبش\r\nز کاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد\r\nکه آگه است که کاووس و کي کجا رفتند\r\nکه واقف است که چون رفت تخت جم بر باد\r\nز حسرت لب شيرين هنوز مي بينم\r\nکه لاله مي دمد از خون ديده فرهاد\r\nمگر که لاله بدانست بي وفايي دهر\r\nکه تا بزاد و بشد جام مي ز کف ننهاد\r\nبيا بيا که زماني ز مي خراب شويم\r\nمگر رسيم به گنجي در اين خراب آباد\r\nنمي دهند اجازت مرا به سير و سفر\r\nنسيم باد مصلا و آب رکن آباد\r\nقدح مگير چو حافظ مگر به ناله چنگ\r\nکه بسته اند بر ابريشم طرب دل شاد\r\n', 'در رویا و خیال پردازی ها غرق شده ای. آرزوهایت تمامی ندارد و دور و دراز است. وقت گران مایه ی خود را تلف می کنی. هیچکس آنقدر عمر نمی کند که به تمام آرزوهایش برسد. پس همین چند صباحی را که زنده هستی از زندگیت لذت ببر. آنچه از زندگی که باید قسمتت باشد حما\" به تو خواهد رسید. '),
(55, 'روز وصل دوستداران ياد باد\r\nياد باد آن روزگاران ياد باد\r\nکامم از تلخي غم چون زهر گشت\r\nبانگ نوش شادخواران ياد باد\r\nگر چه ياران فارغند از ياد من\r\nاز من ايشان را هزاران ياد باد\r\nمبتلا گشتم در اين بند و بلا\r\nکوشش آن حق گزاران ياد باد\r\nگر چه صد رود است در چشمم مدام\r\nزنده رود باغ کاران ياد باد\r\nراز حافظ بعد از اين ناگفته ماند\r\nاي دريغا رازداران ياد باد\r\n', 'خیلی غمگین هستی. فکر می کنی همه تو را فراموش کرده اند و دیگر وفا وجود ندارد. تدبیری برای غم خود کن. رازت را به کسی نگو. فعلا\" در دام بلا هستی که با سعی خودت نجات پیدا می کنی. به عنایت خداوند امیدوار باش. '),
(56, 'جمالت آفتاب هر نظر باد\r\nز خوبي روي خوبت خوبتر باد\r\nهماي زلف شاهين شهپرت را\r\nدل شاهان عالم زير پر باد\r\nکسي کو بسته زلفت نباشد\r\nچو زلفت درهم و زير و زبر باد\r\nدلي کو عاشق رويت نباشد\r\nهميشه غرقه در خون جگر باد\r\nبتا چون غمزه ات ناوک فشاند\r\nدل مجروح من پيشش سپر باد\r\nچو لعل شکرينت بوسه بخشد\r\nمذاق جان من ز او پرشکر باد\r\nمرا از توست هر دم تازه عشقي\r\nتو را هر ساعتي حسني دگر باد\r\nبه جان مشتاق روي توست حافظ\r\nتو را در حال مشتاقان نظر باد\r\n', 'روز به روز کارت رونق بیشتر می گیرد. همای سعادت بالای سرت سایه انداخته است. در جیتجوی چیزی هیتی که نزدیک توست. بیشتر دقت کن، پیدایش می کنی. هر کس خواست به تو بلایی برساند خود دچار بلا شد. هر لحظه مقامت و زندگیت بهتر از لحظه ی پیش می شود. در این حال از یاد خدا غافل نشو. '),
(57, 'صوفي ار باده به اندازه خورد نوشش باد\r\nور نه انديشه اين کار فراموشش باد\r\nآن که يک جرعه مي از دست تواند دادن\r\nدست با شاهد مقصود در آغوشش باد\r\nپير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت\r\nآفرين بر نظر پاک خطاپوشش باد\r\nشاه ترکان سخن مدعيان مي شنود\r\nشرمي از مظلمه خون سياووشش باد\r\nگر چه از کبر سخن با من درويش نگفت\r\nجان فداي شکرين پسته خاموشش باد\r\nچشمم از آينه داران خط و خالش گشت\r\nلبم از بوسه ربايان بر و دوشش باد\r\nنرگس مست نوازش کن مردم دارش\r\nخون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد\r\nبه غلامي تو مشهور جهان شد حافظ\r\nحلقه بندگي زلف تو در گوشش باد\r\n', 'در جمع آوری پول و ثروت خیلی زیاده روی می کنی. بیش از اندازه برایت دردسر ساز می شود. قسمتی از مالت را انفاق کن آن وقت است که به مقاصد دیگر خود هم می رسی. مدعی هستی که مظلوم واقع شده ای اما اینطور نیست بلکه یک عده هستند که زیردست تو مظلوم واقع می شوند و تو به آنها فکر نمی کنی. مردم دار باش. کرم داشته باش. تو هم بنده ی خدا باش تا همیشه از خوبی زبانزد باشی.  '),
(58, 'دير است که دلدار پيامي نفرستاد\r\nننوشت سلامي و کلامي نفرستاد\r\nصد نامه فرستادم و آن شاه سواران\r\nپيکي ندوانيد و سلامي نفرستاد\r\nسوي من وحشي صفت عقل رميده\r\nآهوروشي کبک خرامي نفرستاد\r\nدانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست\r\nو از آن خط چون سلسله دامي نفرستاد\r\nفرياد که آن ساقي شکرلب سرمست\r\nدانست که مخمورم و جامي نفرستاد\r\nچندان که زدم لاف کرامات و مقامات\r\nهيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد\r\nحافظ به ادب باش که واخواست نباشد\r\nگر شاه پيامي به غلامي نفرستاد\r\n', 'از انتظار خسته شده اید. منتظر جواب ثانیه شماری می کنید. باز هم شانس خود را محک بزنید. برای رسیدن به جواب به کسی دروغ نگویید، چون مشت شما باز می شود. متوسل به حیله نشوید. صبر داشته باشید. انشاالله جواب خواهید گرفت. ');
INSERT INTO `hafez` (`ID`, `sher`, `mani`) VALUES
(59, 'پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد\r\nوان راز که در دل بنهفتم به درافتاد\r\nاز راه نظر مرغ دلم گشت هواگير\r\nاي ديده نگه کن که به دام که درافتاد\r\nدردا که از آن آهوي مشکين سيه چشم\r\nچون نافه بسي خون دلم در جگر افتاد\r\nاز رهگذر خاک سر کوي شما بود\r\nهر نافه که در دست نسيم سحر افتاد\r\nمژگان تو تا تيغ جهان گير برآورد\r\nبس کشته دل زنده که بر يک دگر افتاد\r\nبس تجربه کرديم در اين دير مکافات\r\nبا دردکشان هر که درافتاد برافتاد\r\nگر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد\r\nبا طينت اصلي چه کند بدگهر افتاد\r\nحافظ که سر زلف بتان دست کشش بود\r\nبس طرفه حريفيست کش اکنون به سر افتاد\r\n', 'اتفاقی افتاده که باعث شده به خود بیایی و از خواب غفلت بیدار شوی. کارهای گذشته را جبران کن. در گذشته تجربه های زیادی به دست آورده ای که در آینده همگی به دردت خواهند خورد. کدورت های قدیمی را فراموش کن. با ابطنی خوب و خوش زندگی کن و این اتفاق را به فال نیک بگیر. '),
(60, 'آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد\r\nصبر و آرام تواند به من مسکين داد\r\nوان که گيسوي تو را رسم تطاول آموخت\r\nهم تواند کرمش داد من غمگين داد\r\nمن همان روز ز فرهاد طمع ببريدم\r\nکه عنان دل شيدا به لب شيرين داد\r\nگنج زر گر نبود کنج قناعت باقيست\r\nآن که آن داد به شاهان به گدايان اين داد\r\nخوش عروسيست جهان از ره صورت ليکن\r\nهر که پيوست بدو عمر خودش کاوين داد\r\nبعد از اين دست من و دامن سرو و لب جوي\r\nخاصه اکنون که صبا مژده فروردين داد\r\nدر کف غصه دوران دل حافظ خون شد\r\nاز فراق رخت اي خواجه قوام الدين داد\r\n', 'زمانی به گنج و ثروت می رسی که قناعت داشته باشی. در آن صورت است که خداوند هم کرمش را بیشتر خواهد کرد. حاجتی داری که خیلی زود به آن می رسی به شرط اینکه حق دیگران را ضایع نکنی و بدان جوانی و زیبایی همیشه ماندنی نیست پس جمالت مغرور نباش. '),
(61, 'بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشاني داد\r\nکه تاب من به جهان طره فلاني داد\r\nدلم خزانه اسرار بود و دست قضا\r\nدرش ببست و کليدش به دلستاني داد\r\nشکسته وار به درگاهت آمدم که طبيب\r\nبه موميايي لطف توام نشاني داد\r\nتنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش\r\nکه دست دادش و ياري ناتواني داد\r\nبرو معالجه خود کن اي نصيحتگو\r\nشراب و شاهد شيرين که را زياني داد\r\nگذشت بر من مسکين و با رقيبان گفت\r\nدريغ حافظ مسکين من چه جاني داد\r\n', 'مقدمات رسیدن به مرادت مهیا شده. دست قضا همه چیز را روبراه کرده و درهای بسته به رویت باز می شوندو دوباره جوان می شوی و شادابی خود را به دست می آوری. فقط مواظب حریفان خود باش که اینبار هم سرمایه ی تو را از بین نبرند. اسرارت را هم برای خودت حفظ کن. '),
(62, 'هماي اوج سعادت به دام ما افتد\r\nاگر تو را گذري بر مقام ما افتد\r\nحباب وار براندازم از نشاط کلاه\r\nاگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد\r\nشبي که ماه مراد از افق شود طالع\r\nبود که پرتو نوري به بام ما افتد\r\nبه بارگاه تو چون باد را نباشد بار\r\nکي اتفاق مجال سلام ما افتد\r\nچو جان فداي لبش شد خيال مي بستم\r\nکه قطره اي ز زلالش به کام ما افتد\r\nخيال زلف تو گفتا که جان وسيله مساز\r\nکز اين شکار فراوان به دام ما افتد\r\nبه نااميدي از اين در مرو بزن فالي\r\nبود که قرعه دولت به نام ما افتد\r\nز خاک کوي تو هر گه که دم زند حافظ\r\nنسيم گلشن جان در مشام ما افتد\r\n', 'تقاضای خویش را بلند بگو تا شاید کسی حرف هایت را بشنود و یا اینکه شکار به دام تو بیافتد یعنی ایکه به مقصد برسی. این فال را هم به این امید باز کرده ای که دولت و شام نصیبت شود. پس آن روز بسیار نزدیک است و تو به بلندترین جای خوشبختی و مقام دست پیدا می کنی. '),
(63, 'کسي که حسن و خط دوست در نظر دارد\r\nمحقق است که او حاصل بصر دارد\r\nچو خامه در ره فرمان او سر طاعت\r\nنهاده ايم مگر او به تيغ بردارد\r\nکسي به وصل تو چون شمع يافت پروانه\r\nکه زير تيغ تو هر دم سري دگر دارد\r\nبه پاي بوس تو دست کسي رسيد که او\r\nچو آستانه بدين در هميشه سر دارد\r\nز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب\r\nکه بوي باده مدامم دماغ تر دارد\r\nز باده هيچت اگر نيست اين نه بس که تو را\r\nدمي ز وسوسه عقل بي خبر دارد\r\nکسي که از ره تقوا قدم برون ننهاد\r\nبه عزم ميکده اکنون ره سفر دارد\r\nدل شکسته حافظ به خاک خواهد برد\r\nچو لاله داغ هوايي که بر جگر دارد\r\n', 'به هر کسی که ظاهر عالی و خوب داشت اعتماد نکنید. حرف های زیبا و با ادب او شما را تحت تاثیر قرار ندهد. در اصل طبل توخالیست. به حرف و نصیحت کسی گوش کنید که واقعا\" برایتان دل می سوزاند و با تجربه تر از شماست. دلتان می خواهد به یک سفر بروید برایتان خوب است. '),
(64, 'دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد\r\nکه چو سرو پايبند است و چو لاله داغ دارد\r\nسر ما فرونيايد به کمان ابروي کس\r\nکه درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد\r\nز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم\r\nتو سياه کم بها بين که چه در دماغ دارد\r\nبه چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله\r\nبه نديم شاه ماند که به کف اياغ دارد\r\nشب ظلمت و بيابان به کجا توان رسيدن\r\nمگر آن که شمع رويت به رهم چراغ دارد\r\nمن و شمع صبحگاهي سزد ار به هم بگرييم\r\nکه بسوختيم و از ما بت ما فراغ دارد\r\nسزدم چو ابر بهمن که بر اين چمن بگريم\r\nطرب آشيان بلبل بنگر که زاغ دارد\r\nسر درس عشق دارد دل دردمند حافظ\r\nکه نه خاطر تماشا نه هواي باغ دارد\r\n', 'چاره ای غیر از سکوت ندارید. راهتان را گم کرده اید. بسیار بی تاب هستید. همه تو را دست کم می گیرند نسبت به این موضوع بی تفاوت باشید. کسانی با تو هم صحبت هستند که در ظاهر نصیحت ولی در باطن و پشت سر با تو دشمنی می کنند. '),
(65, 'دلي که غيب نماي است و جام جم دارد\r\nز خاتمي که دمي گم شود چه غم دارد\r\nبه خط و خال گدايان مده خزينه دل\r\nبه دست شاهوشي ده که محترم دارد\r\nنه هر درخت تحمل کند جفاي خزان\r\nغلام همت سروم که اين قدم دارد\r\nرسيد موسم آن کز طرب چو نرگس مست\r\nنهد به پاي قدح هر که شش درم دارد\r\nزر از بهاي مي اکنون چو گل دريغ مدار\r\nکه عقل کل به صدت عيب متهم دارد\r\nز سر غيب کس آگاه نيست قصه مخوان\r\nکدام محرم دل ره در اين حرم دارد\r\nدلم که لاف تجرد زدي کنون صد شغل\r\nبه بوي زلف تو با باد صبحدم دارد\r\nمراد دل ز که پرسم که نيست دلداري\r\nکه جلوه نظر و شيوه کرم دارد\r\nز جيب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست\r\nکه ما صمد طلبيديم و او صنم دارد\r\n', 'تو که خودت به همه چیز واقف هستی پس چرا غصه می خوری. کاری نکن که احترام خودت را از دست بدهی. سرمایه ی اندک تو تبدیل به بزرگترین سرمایه ها خواهد شد. و این بخاطر تدبیر و عقل خودت می باشد. تو از خدا طلب کن او هم به تو کرم می کند.  '),
(66, 'بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد\r\nبهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد\r\nغبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب\r\nبقاي جاودانش ده که حسن جاودان دارد\r\nچو عاشق مي شدم گفتم که بردم گوهر مقصود\r\nندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد\r\nز چشمت جان نشايد برد کز هر سو که مي بينم\r\nکمين از گوشه اي کرده ست و تير اندر کمان دارد\r\nچو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق\r\nبه غماز صبا گويد که راز ما نهان دارد\r\nبيفشان جرعه اي بر خاک و حال اهل دل بشنو\r\nکه از جمشيد و کيخسرو فراوان داستان دارد\r\nچو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل\r\nکه بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد\r\nخدا را داد من بستان از او اي شحنه مجلس\r\nکه مي با ديگري خورده ست و با من سر گران دارد\r\nبه فتراک ار همي بندي خدا را زود صيدم کن\r\nکه آفت هاست در تاخير و طالب را زيان دارد\r\nز سروقد دلجويت مکن محروم چشمم را\r\nبدين سرچشمه اش بنشان که خوش آبي روان دارد\r\nز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داري\r\nکه از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد\r\nچه عذر بخت خود گويم که آن عيار شهرآشوب\r\nبه تلخي کشت حافظ را و شکر در دهان دارد\r\n', 'شما مثل کسی هستید که بدون تامل کاری را انجام می دهد. ظواهر شما را فریفته است. تازه مشکلات شما بعد از این شروع می شود. بهتر است در مورد کاری که می خواهید انجام دهید مشورت کنید وگرنه به شما آفت می رسد. تاخیر جایز نیست از تجربه ی دیگران استفاده کنید. '),
(67, 'هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد\r\nخداش در همه حال از بلا نگه دارد\r\nحديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست\r\nکه آشنا سخن آشنا نگه دارد\r\nدلا معاش چنان کن که گر بلغزد پاي\r\nفرشته ات به دو دست دعا نگه دارد\r\nگرت هواست که معشوق نگسلد پيمان\r\nنگاه دار سر رشته تا نگه دارد\r\nصبا بر آن سر زلف ار دل مرا بيني\r\nز روي لطف بگويش که جا نگه دارد\r\nچو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت\r\nز دست بنده چه خيزد خدا نگه دارد\r\nسر و زر و دل و جانم فداي آن ياري\r\nکه حق صحبت مهر و وفا نگه دارد\r\nغبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ\r\nبه يادگار نسيم صبا نگه دارد\r\n', 'در همه حال تعادل را حفظ کنید. زیاده روی در هر کاری به شما بلا می رساند. اگر می واهید عهد و پیمان بین شما از بین نرود حد خود را حفظ کنید. در هر حال از خداوند کمک بطلبید. از دست بنده ی خدا کاری ساخته نیست. '),
(68, 'آن که از سنبل او غاليه تابي دارد\r\nباز با دلشدگان ناز و عتابي دارد\r\nاز سر کشته خود مي گذري همچون باد\r\nچه توان کرد که عمر است و شتابي دارد\r\nماه خورشيد نمايش ز پس پرده زلف\r\nآفتابيست که در پيش سحابي دارد\r\nچشم من کرد به هر گوشه روان سيل سرشک\r\nتا سهي سرو تو را تازه تر آبي دارد\r\nغمزه شوخ تو خونم به خطا مي ريزد\r\nفرصتش باد که خوش فکر صوابي دارد\r\nآب حيوان اگر اين است که دارد لب دوست\r\nروشن است اين که خضر بهره سرابي دارد\r\nچشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر\r\nترک مست است مگر ميل کبابي دارد\r\nجان بيمار مرا نيست ز تو روي سوال\r\nاي خوش آن خسته که از دوست جوابي دارد\r\nکي کند سوي دل خسته حافظ نظري\r\nچشم مستش که به هر گوشه خرابي دارد\r\n', 'گذشت داشته باشید. عفو با بزرگان است. لذتی که در عفو هست در انتقام نیست. عمر مثل باد می گذرد. فرصت را از دستندهید. دل خسته ای را به دست آورید که ثوابی بالاتر از این وجود ندارد. '),
(69, 'آن که از سنبل او غاليه تابي دارد\r\nباز با دلشدگان ناز و عتابي دارد\r\nاز سر کشته خود مي گذري همچون باد\r\nچه توان کرد که عمر است و شتابي دارد\r\nماه خورشيد نمايش ز پس پرده زلف\r\nآفتابيست که در پيش سحابي دارد\r\nچشم من کرد به هر گوشه روان سيل سرشک\r\nتا سهي سرو تو را تازه تر آبي دارد\r\nغمزه شوخ تو خونم به خطا مي ريزد\r\nفرصتش باد که خوش فکر صوابي دارد\r\nآب حيوان اگر اين است که دارد لب دوست\r\nروشن است اين که خضر بهره سرابي دارد\r\nچشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر\r\nترک مست است مگر ميل کبابي دارد\r\nجان بيمار مرا نيست ز تو روي سوال\r\nاي خوش آن خسته که از دوست جوابي دارد\r\nکي کند سوي دل خسته حافظ نظري\r\nچشم مستش که به هر گوشه خرابي دارد\r\n', 'گذشت داشته باشید. عفو با بزرگان است. لذتی که در عفو هست در انتقام نیست. عمر مثل باد می گذرد. فرصت را از دستندهید. دل خسته ای را به دست آورید که ثوابی بالاتر از این وجود ندارد. '),
(70, 'شاهد آن نيست که مويي و مياني دارد\r\nبنده طلعت آن باش که آني دارد\r\nشيوه حور و پري گر چه لطيف است ولي\r\nخوبي آن است و لطافت که فلاني دارد\r\nچشمه چشم مرا اي گل خندان درياب\r\nکه به اميد تو خوش آب رواني دارد\r\nگوي خوبي که برد از تو که خورشيد آن جا\r\nنه سواريست که در دست عناني دارد\r\nدل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردي\r\nآري آري سخن عشق نشاني دارد\r\nخم ابروي تو در صنعت تيراندازي\r\nبرده از دست هر آن کس که کماني دارد\r\nدر ره عشق نشد کس به يقين محرم راز\r\nهر کسي بر حسب فکر گماني دارد\r\nبا خرابات نشينان ز کرامات ملاف\r\nهر سخن وقتي و هر نکته مکاني دارد\r\nمرغ زيرک نزند در چمنش پرده سراي\r\nهر بهاري که به دنباله خزاني دارد\r\nمدعي گو لغز و نکته به حافظ مفروش\r\nکلک ما نيز زباني و بياني دارد\r\n', 'هر حرفی را در هر جا نزنید که به ضرر خودتان تمام می شود. خیلی زود گول ظاهر را می خورید. صورت زیبا نشان از سیرت زیبا نیست. مهم اخلاق و قلب پاک افراد است. '),
(71, 'روشني طلعت تو ماه ندارد\r\nپيش تو گل رونق گياه ندارد\r\nگوشه ابروي توست منزل جانم\r\nخوشتر از اين گوشه پادشاه ندارد\r\nتا چه کند با رخ تو دود دل من\r\nآينه داني که تاب آه ندارد\r\nشوخي نرگس نگر که پيش تو بشکفت\r\nچشم دريده ادب نگاه ندارد\r\nديدم و آن چشم دل سيه که تو داري\r\nجانب هيچ آشنا نگاه ندارد\r\nرطل گرانم ده اي مريد خرابات\r\nشادي شيخي که خانقاه ندارد\r\nخون خور و خامش نشين که آن دل نازک\r\nطاقت فرياد دادخواه ندارد\r\nگو برو و آستين به خون جگر شوي\r\nهر که در اين آستانه راه ندارد\r\nني من تنها کشم تطاول زلفت\r\nکيست که او داغ آن سياه ندارد\r\nحافظ اگر سجده تو کرد مکن عيب\r\nکافر عشق اي صنم گناه ندارد\r\n', 'بسیار انسان خوش شانسی هستید. هر کجا می روید بقیه کنار می کشند چون موفقیتتان در آنجا حتمی است. کاری را که انجام می دهید از دست هیچکس بر نمی آید و این به خاطر ذوق و سایقه ی خودتان می باشد. مواظب باشید راه خطا نروید چون دشمنان می خواهند شما را خراب کنند. '),
(72, 'نيست در شهر نگاري که دل ما ببرد\r\nبختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد\r\nکو حريفي کش سرمست که پيش کرمش\r\nعاشق سوخته دل نام تمنا ببرد\r\nباغبانا ز خزان بي خبرت مي بينم\r\nآه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد\r\nرهزن دهر نخفته ست مشو ايمن از او\r\nاگر امروز نبرده ست که فردا ببرد\r\nدر خيال اين همه لعبت به هوس مي بازم\r\nبو که صاحب نظري نام تماشا ببرد\r\nعلم و فضلي که به چل سال دلم جمع آورد\r\nترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد\r\nبانگ گاوي چه صدا بازدهد عشوه مخر\r\nسامري کيست که دست از يد بيضا ببرد\r\nجام مينايي مي سد ره تنگ دليست\r\nمنه از دست که سيل غمت از جا ببرد\r\nراه عشق ار چه کمينگاه کمانداران است\r\nهر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد\r\nحافظ ار جان طلبد غمزه مستانه يار\r\nخانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد\r\n', 'سر در گم شده اید، طلب کمک می کنید. انتظار کرم و بخشش دارید در حالی که کسی به شما کمک نمی کند. خودتان همت داشته و از علم و دانایی خودتان استفاده کنید. در این راه عنایت خداوند شامل ال شماست و دلتنگی تان برطرف می شود. '),
(73, 'سحر بلبل حکايت با صبا کرد\r\nکه عشق روي گل با ما چه ها کرد\r\nاز آن رنگ رخم خون در دل افتاد\r\nو از آن گلشن به خارم مبتلا کرد\r\nغلام همت آن نازنينم\r\nکه کار خير بي روي و ريا کرد\r\nمن از بيگانگان ديگر ننالم\r\nکه با من هر چه کرد آن آشنا کرد\r\nگر از سلطان طمع کردم خطا بود\r\nور از دلبر وفا جستم جفا کرد\r\nخوشش باد آن نسيم صبحگاهي\r\nکه درد شب نشينان را دوا کرد\r\nنقاب گل کشيد و زلف سنبل\r\nگره بند قباي غنچه وا کرد\r\nبه هر سو بلبل عاشق در افغان\r\nتنعم از ميان باد صبا کرد\r\nبشارت بر به کوي مي فروشان\r\nکه حافظ توبه از زهد ريا کرد\r\nوفا از خواجگان شهر با من\r\nکمال دولت و دين بوالوفا کرد\r\n', 'خود کرده را تدبیر نیست. همت کن از دوست کمک بخواه. ریا و حیله را کنار بگذار و راه راست را پیش بگیر آن وقت می بینی که چطور خداوند به راحتی بلایا را برطرف می کند. تو هم به خودت بیا با خدا عهد و پیمان ببند تا به فر دولت برسی. '),
(74, 'بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد\r\nهلال عيد به دور قدح اشارت کرد\r\nثواب روزه و حج قبول آن کس برد\r\nکه خاک ميکده عشق را زيارت کرد\r\nمقام اصلي ما گوشه خرابات است\r\nخداش خير دهاد آن که اين عمارت کرد\r\nبهاي باده چون لعل چيست جوهر عقل\r\nبيا که سود کسي برد کاين تجارت کرد\r\nنماز در خم آن ابروان محرابي\r\nکسي کند که به خون جگر طهارت کرد\r\nفغان که نرگس جماش شيخ شهر امروز\r\nنظر به دردکشان از سر حقارت کرد\r\nبه روي يار نظر کن ز ديده منت دار\r\nکه کار ديده نظر از سر بصارت کرد\r\nحديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ\r\nاگر چه صنعت بسيار در عبارت کرد\r\n', 'کسب و کارتان پررونق می شود و به سود کلانی دست پیدا می کنید. در حال معامله زهد و تقوی را کنار نگذارید چون برکت مالتان از بین می رود. به زیارت مکه ی مکرمه می روید. به کسی به چشم حقارت نگاه نکنید تا همیشه مقام و منزلت داشته باشید. '),
(75, 'صوفي نهاد دام و سر حقه باز کرد\r\nبنياد مکر با فلک حقه باز کرد\r\nبازي چرخ بشکندش بيضه در کلاه\r\nزيرا که عرض شعبده با اهل راز کرد\r\nساقي بيا که شاهد رعناي صوفيان\r\nديگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد\r\nاين مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت\r\nو آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد\r\nاي دل بيا که ما به پناه خدا رويم\r\nزان چه آستين کوته و دست دراز کرد\r\nصنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت\r\nعشقش به روي دل در معني فراز کرد\r\nفردا که پيشگاه حقيقت شود پديد\r\nشرمنده ره روي که عمل بر مجاز کرد\r\nاي کبک خوش خرام کجا مي روي بايست\r\nغره مشو که گربه زاهد نماز کرد\r\nحافظ مکن ملامت رندان که در ازل\r\nما را خدا ز زهد ريا بي نياز کرد\r\n', 'کسی با ریا و حیله باب دوستی با شما باز کرده است. تازه اول کار است. از همین جا راهت را عوض کن و به خدا پناه ببر. دست دشمن زود رو می شود. اگر این کار را نکنی در آینده ای نزدیک از کرده ی خود پشیمان می شوی. '),
(76, 'بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل کرد\r\nباد غيرت به صدش خار پريشان دل کرد\r\nطوطي اي را به خيال شکري دل خوش بود\r\nناگهش سيل فنا نقش امل باطل کرد\r\nقره العين من آن ميوه دل يادش باد\r\nکه چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد\r\nساروان بار من افتاد خدا را مددي\r\nکه اميد کرمم همره اين محمل کرد\r\nروي خاکي و نم چشم مرا خوار مدار\r\nچرخ فيروزه طربخانه از اين کهگل کرد\r\nآه و فرياد که از چشم حسود مه چرخ\r\nدر لحد ماه کمان ابروي من منزل کرد\r\nنزدي شاه رخ و فوت شد امکان حافظ\r\nچه کنم بازي ايام مرا غافل کرد\r\n', 'شما تلاش خودتان را کرده اید، ناراحت نباشید. وجدانتان را ناراحت نکنید تا حدودی هم موفق شده اید ولی حسود زیاد دارید که آنها باعث اخلال در کارتان شده اند. به ائمه توسل جویید از بازی ایام غافل نشوید. فرصت باز هم پیش می آید. '),
(77, 'دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد\r\nتکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد\r\nآن چه سعي است من اندر طلبت بنمايم\r\nاين قدر هست که تغيير قضا نتوان کرد\r\nدامن دوست به صد خون دل افتاد به دست\r\nبه فسوسي که کند خصم رها نتوان کرد\r\nعارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت\r\nنسبت دوست به هر بي سر و پا نتوان کرد\r\nسروبالاي من آن گه که درآيد به سماع\r\nچه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد\r\nنظر پاک تواند رخ جانان ديدن\r\nکه در آيينه نظر جز به صفا نتوان کرد\r\nمشکل عشق نه در حوصله دانش ماست\r\nحل اين نکته بدين فکر خطا نتوان کرد\r\nغيرتم کشت که محبوب جهاني ليکن\r\nروز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد\r\nمن چه گويم که تو را نازکي طبع لطيف\r\nتا به حديست که آهسته دعا نتوان کرد\r\nبجز ابروي تو محراب دل حافظ نيست\r\nطاعت غير تو در مذهب ما نتوان کرد\r\n', 'تقدیر را نمی توان عوض کرد. با چه می جنگی نمی توانی سرنوشت خود را تغییر دهی. البته تو نظر بدی نداری. با مردم هم سر جنگ نداشته باش. از خداوند طلب یاری کن و نیز هر کسی ار راه رسید نمی تواند رفیق شفیقی برایت باشد. '),
(78, 'دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد\r\nتکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد\r\nآن چه سعي است من اندر طلبت بنمايم\r\nاين قدر هست که تغيير قضا نتوان کرد\r\nدامن دوست به صد خون دل افتاد به دست\r\nبه فسوسي که کند خصم رها نتوان کرد\r\nعارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت\r\nنسبت دوست به هر بي سر و پا نتوان کرد\r\nسروبالاي من آن گه که درآيد به سماع\r\nچه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد\r\nنظر پاک تواند رخ جانان ديدن\r\nکه در آيينه نظر جز به صفا نتوان کرد\r\nمشکل عشق نه در حوصله دانش ماست\r\nحل اين نکته بدين فکر خطا نتوان کرد\r\nغيرتم کشت که محبوب جهاني ليکن\r\nروز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد\r\nمن چه گويم که تو را نازکي طبع لطيف\r\nتا به حديست که آهسته دعا نتوان کرد\r\nبجز ابروي تو محراب دل حافظ نيست\r\nطاعت غير تو در مذهب ما نتوان کرد\r\nدل از من برد و روي از من نهان کرد\r\nخدا را با که اين بازي توان کرد\r\nشب تنهاييم در قصد جان بود\r\nخيالش لطف هاي بي کران کرد\r\nچرا چون لاله خونين دل نباشم\r\nکه با ما نرگس او سرگران کرد\r\nکه را گويم که با اين درد جان سوز\r\nطبيبم قصد جان ناتوان کرد\r\nبدان سان سوخت چون شمعم که بر من\r\nصراحي گريه و بربط فغان کرد\r\nصبا گر چاره داري وقت وقت است\r\nکه درد اشتياقم قصد جان کرد\r\nميان مهربانان کي توان گفت\r\nکه يار ما چنين گفت و چنان کرد\r\nعدو با جان حافظ آن نکردي\r\nکه تير چشم آن ابروکمان کرد\r\n', 'بسیار ناراحت هستی، پلی شده ای برای موفقیت دیگران. جلوی ضرر را از هر جا بگیری به نفع توست. حاجتی داری که برای رسیدن به آن طاقت را از کف داده ای زود به نیت خودت می رسی به اندازه ی یک چشم برهم زدن. '),
(79, 'رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد\r\nصد لطف چشم داشتم و يک نظر نکرد\r\nسيل سرشک ما ز دلش کين به درنبرد\r\nدر سنگ خاره قطره باران اثر نکرد\r\nيا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار\r\nکز تير آه گوشه نشينان حذر نکرد\r\nماهي و مرغ دوش ز افغان من نخفت\r\nوان شوخ ديده بين که سر از خواب برنکرد\r\nمي خواستم که ميرمش اندر قدم چو شمع\r\nاو خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد\r\nجانا کدام سنگ دل بي کفايتيست\r\nکو پيش زخم تيغ تو جان را سپر نکرد\r\nکلک زبان بريده حافظ در انجمن\r\nبا کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد\r\n', 'امیدوار باش. ناامیدی علامت نرسیدن است. بالاخره یکی از نیات تو مورد قبول خداوند واقع می شود. با این غصه ا که می خوری خود را بیمار کرده ای اطرافیان تو هم از غصه ی تو غصه می خورند خوددار باش و امیدوار. '),
(80, 'دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد\r\nياد حريف شهر و رفيق سفر نکرد\r\nيا بخت من طريق مروت فروگذاشت\r\nيا او به شاهراه طريقت گذر نکرد\r\nگفتم مگر به گريه دلش مهربان کنم\r\nچون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد\r\nشوخي مکن که مرغ دل بي قرار من\r\nسوداي دام عاشقي از سر به درنکرد\r\nهر کس که ديد روي تو بوسيد چشم من\r\nکاري که کرد ديده من بي نظر نکرد\r\nمن ايستاده تا کنمش جان فدا چو شمع\r\nاو خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد\r\n', 'به جمالت مغرور شده ای. محبت و دوست داشتن را فراموش کرده و به دنبال مال دنیا هستی. این را بدان که ظاهر زیبا و مال دنیا ماندنی نیست. این محبت و عشق است که هیچ وقت پایانی ندارد. به یار ود نظر کن و از راهی که رفته ای برگرد. '),
(81, 'دوستان دختر رز توبه ز مستوري کرد\r\nشد سوي محتسب و کار به دستوري کرد\r\nآمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنيد\r\nتا نگويند حريفان که چرا دوري کرد\r\nمژدگاني بده اي دل که دگر مطرب عشق\r\nراه مستانه زد و چاره مخموري کرد\r\nنه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود\r\nآن چه با خرقه زاهد مي انگوري کرد\r\nغنچه گلبن وصلم ز نسيمش بشکفت\r\nمرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوري کرد\r\nحافظ افتادگي از دست مده زان که حسود\r\nعرض و مال و دل و دين در سر مغروري کرد\r\n', 'از اینکه مژده ی رسیدن به مقصود را به تو داده اند مغرور نشو و ایمانت را از دست نده. مالت را بیخود به کسی نبخش. کمی خوددار باش به دست آوردن هر چند آسان است وای نگه داشتن آن سخت می باشد. یک حاجت دیگر هم داری که به آن مراد هم میرسی. '),
(82, 'به سر جام جم آن گه نظر تواني کرد\r\nکه خاک ميکده کحل بصر تواني کرد\r\nمباش بي مي و مطرب که زير طاق سپهر\r\nبدين ترانه غم از دل به در تواني کرد\r\nگل مراد تو آن گه نقاب بگشايد\r\nکه خدمتش چو نسيم سحر تواني کرد\r\nگدايي در ميخانه طرفه اکسيريست\r\nگر اين عمل بکني خاک زر تواني کرد\r\nبه عزم مرحله عشق پيش نه قدمي\r\nکه سودها کني ار اين سفر تواني کرد\r\nتو کز سراي طبيعت نمي روي بيرون\r\nکجا به کوي طريقت گذر تواني کرد\r\nجمال يار ندارد نقاب و پرده ولي\r\nغبار ره بنشان تا نظر تواني کرد\r\nبيا که چاره ذوق حضور و نظم امور\r\nبه فيض بخشي اهل نظر تواني کرد\r\nولي تو تا لب معشوق و جام مي خواهي\r\nطمع مدار که کار دگر تواني کرد\r\nدلا ز نور هدايت گر آگهي يابي\r\nچو شمع خنده زنان ترک سر تواني کرد\r\nگر اين نصيحت شاهانه بشنوي حافظ\r\nبه شاهراه حقيقت گذر تواني کرد\r\n', 'جوانیت را به نحو احسن بگذران خوش باش نه آن که در پی اش غم باشد. رسیدن به مراد بسیار سهل است به شرط اینکه غلام خدا باشی و گدایی در خانه ی او را بکنی. به سفری می روی که بسیار سودمند است. در کارت طمع نباشد وگرنه کارها را خراب می کنی بسیار خوش شانسی و دست به هر چه بزنی طلا می شود. '),
(83, 'صبا وقت سحر بويي ز زلف يار مي آورد\r\nدل شوريده ما را به بو در کار مي آورد\r\nمن آن شکل صنوبر را ز باغ ديده برکندم\r\nکه هر گل کز غمش بشکفت محنت بار مي آورد\r\nفروغ ماه مي ديدم ز بام قصر او روشن\r\nکه رو از شرم آن خورشيد در ديوار مي آورد\r\nز بيم غارت عشقش دل پرخون رها کردم\r\nولي مي ريخت خون و ره بدان هنجار مي آورد\r\nبه قول مطرب و ساقي برون رفتم گه و بي گه\r\nکز آن راه گران قاصد خبر دشوار مي آورد\r\nسراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود\r\nاگر تسبيح مي فرمود اگر زنار مي آورد\r\nعفاالله چين ابرويش اگر چه ناتوانم کرد\r\nبه عشوه هم پيامي بر سر بيمار مي آورد\r\nعجب مي داشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه\r\nولي منعش نمي کردم که صوفي وار مي آورد\r\n', 'به قولی که به خودت داده ای عمل کن وگرنه غم به دنبال می آوری. اگر این کار را کنی خانه ی دلت روشن می شود. دیگر ترسی از مشکلات نداری، قاصدی خبری برایت می آورد که در آن خبر از لطف و بخشش است. تعجب نکن در اراده ی خداوند هر چیزی امکان پذیر است. '),
(84, 'نسيم باد صبا دوشم آگهي آورد\r\nکه روز محنت و غم رو به کوتهي آورد\r\nبه مطربان صبوحي دهيم جامه چاک\r\nبدين نويد که باد سحرگهي آورد\r\nبيا بيا که تو حور بهشت را رضوان\r\nدر اين جهان ز براي دل رهي آورد\r\nهمي رويم به شيراز با عنايت بخت\r\nزهي رفيق که بختم به همرهي آورد\r\nبه جبر خاطر ما کوش کاين کلاه نمد\r\nبسا شکست که با افسر شهي آورد\r\nچه ناله ها که رسيد از دلم به خرمن ماه\r\nچو ياد عارض آن ماه خرگهي آورد\r\nرساند رايت منصور بر فلک حافظ\r\nکه التجا به جناب شهنشهي آورد\r\n', 'نوید فتح و پیروزی خیلی زود به شما داده می شود و آنقدر خوشحال می شوید مثل اینکه بهشت و یک حوری به شما بخشیده اند. بخت با شماست و این بخاطر سجده در مقابل معبود الهی می باشد همیشه از خدا اطاعت کنید تا به پادشاهی برسید. '),
(85, 'يارم چو قدح به دست گيرد\r\nبازار بتان شکست گيرد\r\nهر کس که بديد چشم او گفت\r\nکو محتسبي که مست گيرد\r\nدر بحر فتاده ام چو ماهي\r\nتا يار مرا به شست گيرد\r\nدر پاش فتاده ام به زاري\r\nآيا بود آن که دست گيرد\r\nخرم دل آن که همچو حافظ\r\nجامي ز مي الست گيرد\r\n', 'شما از کلیه ی رقیبان خود سبقت می گیرید و همه را از میدان به در می کنید. شانس پیروزی در دست خودتان هست. آن را گم نکنید یا نگذارید رقیبان آن را از دستتان بربایند. '),
(86, 'ساقي ار باده از اين دست به جام اندازد\r\nعارفان را همه در شرب مدام اندازد\r\nور چنين زير خم زلف نهد دانه خال\r\nاي بسا مرغ خرد را که به دام اندازد\r\nاي خوشا دولت آن مست که در پاي حريف\r\nسر و دستار نداند که کدام اندازد\r\nزاهد خام که انکار مي و جام کند\r\nپخته گردد چو نظر بر مي خام اندازد\r\nروز در کسب هنر کوش که مي خوردن روز\r\nدل چون آينه در زنگ ظلام اندازد\r\nآن زمان وقت مي صبح فروغ است که شب\r\nگرد خرگاه افق پرده شام اندازد\r\nباده با محتسب شهر ننوشي زنهار\r\nبخورد باده ات و سنگ به جام اندازد\r\nحافظا سر ز کله گوشه خورشيد برآر\r\nبختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد\r\n', 'نوبتی هم باشد نوبت توست که موفقیت شامل حالت شود و از این پیروزی اطرافیانت نیز بی بهره نمانند. مواظب دور و بر خودت باش عده ای می خواهند که چوب لای چرخ تو بگذارند. تو کوشش خودت را بکن، خداوند حیله ی آنها را خنثی می کند. '),
(87, 'دمي با غم به سر بردن جهان يک سر نمي ارزد\r\nبه مي بفروش دلق ما کز اين بهتر نمي ارزد\r\nبه کوي مي فروشانش به جامي بر نمي گيرند\r\nزهي سجاده تقوا که يک ساغر نمي ارزد\r\nرقيبم سرزنش ها کرد کز اين به آب رخ برتاب\r\nچه افتاد اين سر ما را که خاک در نمي ارزد\r\nشکوه تاج سلطاني که بيم جان در او درج است\r\nکلاهي دلکش است اما به ترک سر نمي ارزد\r\nچه آسان مي نمود اول غم دريا به بوي سود\r\nغلط کردم که اين طوفان به صد گوهر نمي ارزد\r\nتو را آن به که روي خود ز مشتاقان بپوشاني\r\nکه شادي جهان گيري غم لشکر نمي ارزد\r\nچو حافظ در قناعت کوش و از دنيي دون بگذر\r\nکه يک جو منت دونان دو صد من زر نمي ارزد\r\n', 'دنیا و تمام آنچه که در آن است نمی ارزد که بخواهی به خاطرش اشک بریزی و غصه بخوری. گول بعضی از افراد را نخور که می خواهند تو را از ایمانت جدا کنند و به راه کج بکشانند. سجاده ی تقوی خویش را به خواندن نماز رنگین کن. اگر به حرف دوستانت گوش کنی پشیمان می شوی. قناعت پیشه کن تا اینکه تاج سلطنت روی سرت بگذارند. '),
(88, 'سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد\r\nبه دست مرحمت يارم در اميدواران زد\r\nچو پيش صبح روشن شد که حال مهر گردون چيست\r\nبرآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد\r\nنگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست\r\nگره بگشود از ابرو و بر دل هاي ياران زد\r\nمن از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست\r\nکه چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد\r\nکدام آهن دلش آموخت اين آيين عياري\r\nکز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد\r\nخيال شهسواري پخت و شد ناگه دل مسکين\r\nخداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد\r\nدر آب و رنگ رخسارش چه جان داديم و خون خورديم\r\nچو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد\r\nمنش با خرقه پشمين کجا اندر کمند آرم\r\nزره مويي که مژگانش ره خنجرگزاران زد\r\nشهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دين منصور\r\nکه جود بي دريغش خنده بر ابر بهاران زد\r\nاز آن ساعت که جام مي به دست او مشرف شد\r\nزمانه ساغر شادي به ياد ميگساران زد\r\nز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد\r\nکه چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد\r\nدوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق اي دل\r\nکه چرخ اين سکه دولت به دور روزگاران زد\r\nنظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است\r\nبده کام دل حافظ که فال بختياران زد\r\n', 'مثل کوه استوار باش. صبح صادق در حال دمیدن است و تو در همین صبح به کام دل می رسی. این فال برای تو دولت و سعادت و مقام را یکجا بشارت می دهد. نکند زمانی که به تمام حاجاتت رسیدی خدا را فراموش کنی و منش و اخلاقت تغییر کند که در این زمان خداوند همه چیز را از تو خواهد گرفت. '),
(89, 'اگر روم ز پي اش فتنه ها برانگيزد\r\nور از طلب بنشينم به کينه برخيزد\r\nو گر به رهگذري يک دم از وفاداري\r\nچو گرد در پي اش افتم چو باد بگريزد\r\nو گر کنم طلب نيم بوسه صد افسوس\r\nز حقه دهنش چون شکر فروريزد\r\nمن آن فريب که در نرگس تو مي بينم\r\nبس آب روي که با خاک ره برآميزد\r\nفراز و شيب بيابان عشق دام بلاست\r\nکجاست شيردلي کز بلا نپرهيزد\r\nتو عمر خواه و صبوري که چرخ شعبده باز\r\nهزار بازي از اين طرفه تر برانگيزد\r\nبر آستانه تسليم سر بنه حافظ\r\nکه گر ستيزه کني روزگار بستيزد\r\n', 'همیشه همه ی کارها بر وفق مراد نیست. خیلی هم تلاش نکن و آنچه برایت مقدر ضده به تو می رسد بی خود خود را به زمین و زمان نزن. کمی تامل کن. صبر داشته باش. دلت را قوی کن تا بتوانی فراز و نشیب زندگی را طی کنی. هر چند که زندگی تو را به بازی گرفته است. تسلیم خداوند باش نه دل خود. '),
(90, 'به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد\r\nتو را در اين سخن انکار کار ما نرسد\r\nاگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند\r\nکسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد\r\nبه حق صحبت ديرين که هيچ محرم راز\r\nبه يار يک جهت حق گزار ما نرسد\r\nهزار نقش برآيد ز کلک صنع و يکي\r\nبه دلپذيري نقش نگار ما نرسد\r\nهزار نقد به بازار کائنات آرند\r\nيکي به سکه صاحب عيار ما نرسد\r\nدريغ قافله عمر کان چنان رفتند\r\nکه گردشان به هواي ديار ما نرسد\r\nدلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش\r\nکه بد به خاطر اميدوار ما نرسد\r\nچنان بزي که اگر خاک ره شوي کس را\r\nغبار خاطري از ره گذار ما نرسد\r\nبسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او\r\nبه سمع پادشه کامگار ما نرسد\r\n', 'در انتخابی که کرده اید شک نکنید . ائ ار هر جهت لایق است. رازدار و با ایمان و با اصل و نسب است. نگذارید وقت بگذرد ممکن است حسودان کارها را خراب کنند و شما در رسیدن به مقصود عمری را در پی او بگردید. '),
(91, 'هر که را با خط سبزت سر سودا باشد\r\nپاي از اين دايره بيرون ننهد تا باشد\r\nمن چو از خاک لحد لاله صفت برخيزم\r\nداغ سوداي توام سر سويدا باشد\r\nتو خود اي گوهر يک دانه کجايي آخر\r\nکز غمت ديده مردم همه دريا باشد\r\nاز بن هر مژه ام آب روان است بيا\r\nاگرت ميل لب جوي و تماشا باشد\r\nچون گل و مي دمي از پرده برون آي و درآ\r\nکه دگرباره ملاقات نه پيدا باشد\r\nظل ممدود خم زلف توام بر سر باد\r\nکاندر اين سايه قرار دل شيدا باشد\r\nچشمت از ناز به حافظ نکند ميل آري\r\nسرگراني صفت نرگس رعنا باشد\r\n', 'هر کس با خدا بود و از راه او بیرون نرفت، غمی بهدل او راه پیدا نمی کند و هر لحظه ی عمر خود را وقف او می نماید. فرصت را غنیمت بدان راه برگشت نداری. آفرین بر تو که عقلت به تو دستور می دهد نه دلت. خواندن نماز و داشتن ایمان راه را برایت هموار می سازد. '),
(92, 'من و انکار شراب اين چه حکايت باشد\r\nغالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد\r\nتا به غايت ره ميخانه نمي دانستم\r\nور نه مستوري ما تا به چه غايت باشد\r\nزاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز\r\nتا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد\r\nزاهد ار راه به رندي نبرد معذور است\r\nعشق کاريست که موقوف هدايت باشد\r\nمن که شب ها ره تقوا زده ام با دف و چنگ\r\nاين زمان سر به ره آرم چه حکايت باشد\r\nبنده پير مغانم که ز جهلم برهاند\r\nپير ما هر چه کند عين عنايت باشد\r\nدوش از اين غصه نخفتم که رفيقي مي گفت\r\nحافظ ار مست بود جاي شکايت باشد\r\n', 'به عقل خودتان اعتماد ندارید و درایتتان را منکر می شوید. کارهای خودتان را که بسیار خوب هم هستند پنهان می کنید. لطف خدا همیشه با شماست. در هر کاری از هدایت بزرگان استفاده می کنید تا از نادانی رهایی یابید. غصه هایتان برطرف می شود به شرط آنکه دست از شکایت بردارید. 0'),
(93, 'نقد صوفي نه همه صافي بي غش باشد\r\nاي بسا خرقه که مستوجب آتش باشد\r\nصوفي ما که ز ورد سحري مست شدي\r\nشامگاهش نگران باش که سرخوش باشد\r\nخوش بود گر محک تجربه آيد به ميان\r\nتا سيه روي شود هر که در او غش باشد\r\nخط ساقي گر از اين گونه زند نقش بر آب\r\nاي بسا رخ که به خونابه منقش باشد\r\nناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست\r\nعاشقي شيوه رندان بلاکش باشد\r\nغم دنيي دني چند خوري باده بخور\r\nحيف باشد دل دانا که مشوش باشد\r\nدلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش\r\nگر شرابش ز کف ساقي مه وش باشد\r\n', 'تو مورد اعتماد دیگرانی. اگر در کار خود غل و غش داشته باشی هم خودت را ازبین می بری هم دیگران را پس از تجربه ی خودت استفاده کن و دست دیگران را هم بگیر. حیف از توست که با حیله و ریا بخواهی زندگی کنی. ذات تو مثل یک سجاده پاک و بی ریاست. مراقب شیطان باش. '),
(94, 'خوش است خلوت اگر يار يار من باشد\r\nنه من بسوزم و او شمع انجمن باشد\r\nمن آن نگين سليمان به هيچ نستانم\r\nکه گاه گاه بر او دست اهرمن باشد\r\nروا مدار خدايا که در حريم وصال\r\nرقيب محرم و حرمان نصيب من باشد\r\nهماي گو مفکن سايه شرف هرگز\r\nدر آن ديار که طوطي کم از زغن باشد\r\nبيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل\r\nتوان شناخت ز سوزي که در سخن باشد\r\nهواي کوي تو از سر نمي رود آري\r\nغريب را دل سرگشته با وطن باشد\r\nبه سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ\r\nچو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد\r\n', 'دعاهایتان برآورده خواهد شد و رقیبانتان موفق نمی شوند. فکر خودتان را به چیزهای دیگری هم معطوف کنید. روال عادی زندگی از دستتان خارج شده است. چیز با ارزشی در دست دارید که برایتان بسیار عزیز هم هست. نگذارید به دست نااهلان بیفتد. رازدار باشید. '),
(95, 'کي شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد\r\nيک نکته از اين معني گفتيم و همين باشد\r\nاز لعل تو گر يابم انگشتري زنهار\r\nصد ملک سليمانم در زير نگين باشد\r\nغمناک نبايد بود از طعن حسود اي دل\r\nشايد که چو وابيني خير تو در اين باشد\r\nهر کو نکند فهمي زين کلک خيال انگيز\r\nنقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد\r\nجام مي و خون دل هر يک به کسي دادند\r\nدر دايره قسمت اوضاع چنين باشد\r\nدر کار گلاب و گل حکم ازلي اين بود\r\nکاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد\r\nآن نيست که حافظ را رندي بشد از خاطر\r\nکاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد\r\n', 'تا زمانی که غمگین و ناراحت باشی، نی توانی تصمیم درست بگیری. با طعنه ی حسودان میدان را خالی نکن به روی خودت نیاور و خودت را مترل کن. از خداوند کمک بخواه. فعلا\" اوضاع همین است باید بسازی ولی دست بدخواهان رو می شود و تو دوباره نامت بر سر زبان ها افتد و روزگارت از گذشته بهتر می شود. '),
(96, 'تا زمانی که غمگین و ناراحت باشی، نی توانی تصمیم درست بگیری. با طعنه ی حسودان میدان را خالی نکن به روی خودت نیاور و خودت را مترل کن. از خداوند کمک بخواه. فعلا\" اوضاع همین است باید بسازی ولی دست بدخواهان رو می شود و تو دوباره نامت بر سر زبان ها افتد و روزگارت از گذشته بهتر می شود. ', 'قدر جوانیت را بدان و به خاطر مسائل کوچک غمگین نباش. وجودت مثل گلستانی است که چند روزی سبز و با طراوت است و بعد خزان زندگی آن را از بین می برد. اگر می خواهی عمری دراز داشته باشی به مستمندان کمک کن. ناجی تو کسی غیر از خدا نیست و اوست که زینت دهنده ی دلهاست. '),
(97, 'گل بي رخ يار خوش نباشد\r\nبي باده بهار خوش نباشد\r\nطرف چمن و طواف بستان\r\nبي لاله عذار خوش نباشد\r\nرقصيدن سرو و حالت گل\r\nبي صوت هزار خوش نباشد\r\nبا يار شکرلب گل اندام\r\nبي بوس و کنار خوش نباشد\r\nهر نقش که دست عقل بندد\r\nجز نقش نگار خوش نباشد\r\nجان نقد محقر است حافظ\r\nاز بهر نثار خوش نباشد\r\n', 'ظاهر زیبا و جمال بی عیب بدون سیرت پاک ارزشی ندارد پس فقط به ظواهر تکیه نکن و رفتار و ادب و اخلاق را نیز مد نظر داشته باش. هیچ گلی بی خار نیست. تو هم سعی کن ایرادهای خود را برطرف نمایی. در انتخاب نیز، تشخیص درست با توست. زیاد دقت کن. '),
(98, 'نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد\r\nعالم پير دگرباره جوان خواهد شد\r\nارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد\r\nچشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد\r\nاين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل\r\nتا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد\r\nگر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير\r\nمجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد\r\nاي دل ار عشرت امروز به فردا فکني\r\nمايه نقد بقا را که ضمان خواهد شد\r\nماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد\r\nاز نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد\r\nگل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت\r\nکه به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد\r\nمطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود\r\nچند گويي که چنين رفت و چنان خواهد شد\r\nحافظ از بهر تو آمد سوي اقليم وجود\r\nقدمي نه به وداعش که روان خواهد شد\r\n', 'تغییر و تحولات بسیار زیادی در زندگیت رخ می دهد. دوباره دلت جوان می شود. قدر سلامتی خود و اطرافیانت را بدان. ماه شعبان و رمضان فرصت بسیار خوبی است برای دعا و رسیدن به حاجات. بسیار خوش هستی چون همه چیز برایت آفریده شده است. '),
(99, 'روز هجران و شب فرقت يار آخر شد\r\nزدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد\r\nآن همه ناز و تنعم که خزان مي فرمود\r\nعاقبت در قدم باد بهار آخر شد\r\nشکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل\r\nنخوت باد دي و شوکت خار آخر شد\r\nصبح اميد که بد معتکف پرده غيب\r\nگو برون آي که کار شب تار آخر شد\r\nآن پريشاني شب هاي دراز و غم دل\r\nهمه در سايه گيسوي نگار آخر شد\r\nباورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز\r\nقصه غصه که در دولت يار آخر شد\r\nساقيا لطف نمودي قدحت پرمي باد\r\nکه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد\r\nدر شمار ار چه نياورد کسي حافظ را\r\nشکر کان محنت بي حد و شمار آخر شد\r\n', 'ستاره ی بخت و اقبال شما می درخشد و فالتان بسیار فرخنده است. نعمت و مال به سویتان می آید. به ذکر و ثنای خداوند بپردازید. اتفاقات عجیبی رخ می دهند که همگی بسیار خوب هستند و دولت به همراه می آورند و این به خاطر تدبیر و عقل خودت می باشد. در همه حال با خدا باش.  '),
(100, 'ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد\r\nدل رميده ما را رفيق و مونس شد\r\nنگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت\r\nبه غمزه مساله آموز صد مدرس شد\r\nبه بوي او دل بيمار عاشقان چو صبا\r\nفداي عارض نسرين و چشم نرگس شد\r\nبه صدر مصطبه ام مي نشاند اکنون دوست\r\nگداي شهر نگه کن که مير مجلس شد\r\nخيال آب خضر بست و جام اسکندر\r\nبه جرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد\r\nطربسراي محبت کنون شود معمور\r\nکه طاق ابروي يار منش مهندس شد\r\nلب از ترشح مي پاک کن براي خدا\r\nکه خاطرم به هزاران گنه موسوس شد\r\nکرشمه تو شرابي به عاشقان پيمود\r\nکه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد\r\nچو زر عزيز وجود است نظم من آري\r\nقبول دولتيان کيمياي اين مس شد\r\nز راه ميکده ياران عنان بگردانيد\r\nچرا که حافظ از اين راه رفت و مفلس شد\r\n', 'اگر تا به امروز دوست و همراهی نداشته ای به خاطر این اسست که خودت نمی خواستی تا امروز دنیا بر وفق مرادت نبوده وای این دوران رو به اتمام است و بخت و اقبال خوشی در راه است. منفی باف نباش، اختیارت را دست کسی نده. '),
(101, 'ياري اندر کس نمي بينيم ياران را چه شد\r\nدوستي کي آخر آمد دوستداران را چه شد\r\nآب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي کجاست\r\nخون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد\r\nکس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي\r\nحق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد\r\nلعلي از کان مروت برنيامد سال هاست\r\nتابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد\r\nشهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار\r\nمهرباني کي سر آمد شهرياران را چه شد\r\nگوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند\r\nکس به ميدان در نمي آيد سواران را چه شد\r\nصد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاست\r\nعندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد\r\nزهره سازي خوش نمي سازد مگر عودش بسوخت\r\nکس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد\r\nحافظ اسرار الهي کس نمي داند خموش\r\nاز که مي پرسي که دور روزگاران را چه شد\r\n', 'از وضعی که دارید خسته شده اید و کسی یاریتان نمی کند. همگی شما را فراموش کرده اند به هر کسی که خوبی کردید بدی دیده اید. در انتظار رحمت الهی بی قراری می کنید. شانس به شما رو می کند ولی آن را پس می زنید. در هر حال هر چه تقدیر الهی باشد همان است. '),
(102, 'زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد\r\nاز سر پيمان برفت با سر پيمانه شد\r\nصوفي مجلس که دي جام و قدح مي شکست\r\nباز به يک جرعه مي عاقل و فرزانه شد\r\nشاهد عهد شباب آمده بودش به خواب\r\nباز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد\r\nمغبچه اي مي گذشت راه زن دين و دل\r\nدر پي آن آشنا از همه بيگانه شد\r\nآتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت\r\nچهره خندان شمع آفت پروانه شد\r\nگريه شام و سحر شکر که ضايع نگشت\r\nقطره باران ما گوهر يک دانه شد\r\nنرگس ساقي بخواند آيت افسونگري\r\nحلقه اوراد ما مجلس افسانه شد\r\nمنزل حافظ کنون بارگه پادشاست\r\nدل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد\r\n', 'دعاهای تو بر سر نماز صبح و شب بی ثمر نماند خداوند دری به رویت باز کرد و آن رسیدن به عقل و فرزانگی است. دوست را از دشمن به راحتی می توانید تشخیص دهید و می فهمید که از کجا به شما آفت می رسد از آنجا دوری می کنید و در نهایت تصمیم های عاقلانه می گیرید. '),
(103, 'دوش از جناب آصف پيک بشارت آمد\r\nکز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد\r\nخاک وجود ما را از آب ديده گل کن\r\nويرانسراي دل را گاه عمارت آمد\r\nاين شرح بي نهايت کز زلف يار گفتند\r\nحرفيست از هزاران کاندر عبارت آمد\r\nعيبم بپوش زنهار اي خرقه مي آلود\r\nکان پاک پاکدامن بهر زيارت آمد\r\nامروز جاي هر کس پيدا شود ز خوبان\r\nکان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد\r\nبر تخت جم که تاجش معراج آسمان است\r\nهمت نگر که موري با آن حقارت آمد\r\nاز چشم شوخش اي دل ايمان خود نگه دار\r\nکان جادوي کمانکش بر عزم غارت آمد\r\nآلوده اي تو حافظ فيضي ز شاه درخواه\r\nکان عنصر سماحت بهر طهارت آمد\r\nدرياست مجلس او درياب وقت و در ياب\r\nهان اي زيان رسيده وقت تجارت آمد\r\n', 'خود را کوچک نشمار. تو فرد بسیار بزرگ و کاردانی در جامعه خواهی شد. در همه حال رو به سوی خدا بیاور که در عین ناامیدی فقط اوست که به تو امید می بخشد. بشارتی به تو می دهند که دل ویران تو را تبدیل به عمارت می کند وقت مناسبی پیش آمده تا از یک معامله سود کلانی ببری. '),
(104, 'در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد\r\nحالتي رفت که محراب به فرياد آمد\r\nاز من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار\r\nکان تحمل که تو ديدي همه بر باد آمد\r\nباده صافي شد و مرغان چمن مست شدند\r\nموسم عاشقي و کار به بنياد آمد\r\nبوي بهبود ز اوضاع جهان مي شنوم\r\nشادي آورد گل و باد صبا شاد آمد\r\nاي عروس هنر از بخت شکايت منما\r\nحجله حسن بياراي که داماد آمد\r\nدلفريبان نباتي همه زيور بستند\r\nدلبر ماست که با حسن خداداد آمد\r\nزير بارند درختان که تعلق دارند\r\nاي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد\r\nمطرب از گفته حافظ غزلي نغز بخوان\r\nتا بگويم که ز عهد طربم ياد آمد\r\n', 'هر چه دارید از ایمان و دل پاک شماست. نتیجه ی صبوری و درایت خودتان را به زودی خواهید دید. زمینه را برای رسیدن به مقصود خودتان فراهم آورید. وضعی پیش می آید که شما از نظر مادی و معنوی تغییر می کنید و بار معنویاتتان بیشتر می شود. '),
(105, 'مژده اي دل که دگر باد صبا بازآمد\r\nهدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد\r\nبرکش اي مرغ سحر نغمه داوودي باز\r\nکه سليمان گل از باد هوا بازآمد\r\nعارفي کو که کند فهم زبان سوسن\r\nتا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد\r\nمردمي کرد و کرم لطف خداداد به من\r\nکان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد\r\nلاله بوي مي نوشين بشنيد از دم صبح\r\nداغ دل بود به اميد دوا بازآمد\r\nچشم من در ره اين قافله راه بماند\r\nتا به گوش دلم آواز درا بازآمد\r\nگر چه حافظ در رنجش زد و پيمان بشکست\r\nلطف او بين که به لطف از در ما بازآمد\r\n', 'خبر خوشی را به زودی به شما می دهند که علاوه بر شما دیگران نیز خوشحال می شوند. این خبر خوش معمایی است برای شما که چطور شد همه چیز بر وفق مراد پیش آمد. البته که لطف خداوند بوده است. '),
(106, 'از سر کوي تو هر کو به ملالت برود\r\nنرود کارش و آخر به خجالت برود\r\nکارواني که بود بدرقه اش حفظ خدا\r\nبه تجمل بنشيند به جلالت برود\r\nسالک از نور هدايت ببرد راه به دوست\r\nکه به جايي نرسد گر به ضلالت برود\r\nکام خود آخر عمر از مي و معشوق بگير\r\nحيف اوقات که يک سر به بطالت برود\r\nاي دليل دل گمگشته خدا را مددي\r\nکه غريب ار نبرد ره به دلالت ببرد\r\nحکم مستوري و مستي همه بر خاتم تست\r\nکس ندانست که آخر به چه حالت برود\r\nحافظ از چشمه حکمت به کف آور جامي\r\nبو که از لوح دلت نقش جهالت برود\r\n', 'از نادانی و جهالت خلاص می شوی. راهت را پیدا می کنی اما کمی سختی و ملامت می کشی. هر کسی تا سختی نکشد به راحتی نخواهند رسید. فردی کاردان کمکت می کند تا تو به کمال و جمال برسی. هیچ کس از آینده ی خود خبر ندارد ولی تو آینده ای روشن داری که به تمام نیات دل خود می رسی. '),
(107, 'هر که شد محرم دل در حرم يار بماند\r\nوان که اين کار ندانست در انکار بماند\r\nاگر از پرده برون شد دل من عيب مکن\r\nشکر ايزد که نه در پرده پندار بماند\r\nصوفيان واستدند از گرو مي همه رخت\r\nدلق ما بود که در خانه خمار بماند\r\nمحتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد\r\nقصه ماست که در هر سر بازار بماند\r\nهر مي لعل کز آن دست بلورين ستديم\r\nآب حسرت شد و در چشم گهربار بماند\r\nجز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت\r\nجاودان کس نشنيديم که در کار بماند\r\nگشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس\r\nشيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند\r\nاز صداي سخن عشق نديدم خوشتر\r\nيادگاري که در اين گنبد دوار بماند\r\nداشتم دلقي و صد عيب مرا مي پوشيد\r\nخرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند\r\nبر جمال تو چنان صورت چين حيران شد\r\nکه حديثش همه جا در در و ديوار بماند\r\nبه تماشاگه زلفش دل حافظ روزي\r\nشد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند\r\n', 'به عهد و پیمانی که بسته ای پایبند باش. حریم خود را حفظ کن وگرنه خیلی زود آبرویت می رود. عشق را در دل خود جاودانه کن تا هیچ وقت دلت تیره نگردد. محبت و عشق تو همه را حیران می کند و نامت را بر سر زبان ها می اندازد. '),
(108, 'اي پسته تو خنده زده بر حديث قند\r\nمشتاقم از براي خدا يک شکر بخند\r\nطوبي ز قامت تو نيارد که دم زند\r\nزين قصه بگذرم که سخن مي شود بلند\r\nخواهي که برنخيزدت از ديده رود خون\r\nدل در وفاي صحبت رود کسان مبند\r\nگر جلوه مي نمايي و گر طعنه مي زني\r\nما نيستيم معتقد شيخ خودپسند\r\nز آشفتگي حال من آگاه کي شود\r\nآن را که دل نگشت گرفتار اين کمند\r\nبازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست\r\nتا جان خود بر آتش رويش کنم سپند\r\nجايي که يار ما به شکرخنده دم زند\r\nاي پسته کيستي تو خدا را به خود مخند\r\nحافظ چو ترک غمزه ترکان نمي کني\r\nداني کجاست جاي تو خوارزم يا خجند\r\n', 'همه ی کارها را به شوخی و خنده نگیر. مردم ر مسخره نکن چون با این کار دل دیگران را می شکنی. باطعنه و نیش سخن نگو و به آشفته حالی و گرفتاری مردم خنده نکن. شاید وقتی تو هم گرفتار شوی. این کار را ترک کن تا همیشه مورد قبول مردم واقع شوی و راهت را بیابی. '),
(109, 'دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند\r\nواندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند\r\nبيخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند\r\nباده از جام تجلي صفاتم دادند\r\nچه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي\r\nآن شب قدر که اين تازه براتم دادند\r\nبعد از اين روي من و آينه وصف جمال\r\nکه در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند\r\nمن اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب\r\nمستحق بودم و اين ها به زکاتم دادند\r\nهاتف آن روز به من مژده اين دولت داد\r\nکه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند\r\nاين همه شهد و شکر کز سخنم مي ريزد\r\nاجر صبريست کز آن شاخ نباتم دادند\r\nهمت حافظ و انفاس سحرخيزان بود\r\nکه ز بند غم ايام نجاتم دادند\r\n', 'اگر به تمام نیات خودتان می رسید منظور این است که لیاقت داشته و مورد لطف خداوند قرار گرفته اید زیا با تمام وجود خدا را می پرستید و وجود خودتان را از خدا می دانید. صبرتان باعث شد مژدگانی دولت به شما بدهند و جور و جفا را از شما دور کنند. '),
(110, 'گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر\r\nبجز از خدمت رندان نکنم کار دگر\r\nخرم آن روز که با ديده گريان بروم\r\nتا زنم آب در ميکده يک بار دگر\r\nمعرفت نيست در اين قوم خدا را سببي\r\nتا برم گوهر خود را به خريدار دگر\r\nيار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت\r\nحاش لله که روم من ز پي يار دگر\r\nگر مساعد شودم دايره چرخ کبود\r\nهم به دست آورمش باز به پرگار دگر\r\nعافيت مي طلبد خاطرم ار بگذارند\r\nغمزه شوخش و آن طره ي طرار دگر\r\nراز سربسته ما بين که به دستان گفتند\r\nهر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر\r\nهر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت\r\nکندم قصد دل ريش به آزار دگر\r\nبازگويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست\r\nغرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر\r\n', 'فرصت های از دست رفته را می خواهی جبران کنی. سبب ساز است و تو موفق خواهی شد. فکر می کنی کسی قدر تو را نمی داند و کارهایت خریداری ندارد اما ناراحت نباش، سرنوشت تو تغییر پیدا می کند، با همت خود می توانی این مسئله را ثابت کنی. '),
(111, 'نقدها را بود آيا که عياري گيرند\r\nتا همه صومعه داران پي کاري گيرند\r\nمصلحت ديد من آن است که ياران همه کار\r\nبگذارند و خم طره ياري گيرند\r\nخوش گرفتند حريفان سر زلف ساقي\r\nگر فلکشان بگذارد که قراري گيرند\r\nقوت بازوي پرهيز به خوبان مفروش\r\nکه در اين خيل حصاري به سواري گيرند\r\nيا رب اين بچه ترکان چه دليرند به خون\r\nکه به تير مژه هر لحظه شکاري گيرند\r\nرقص بر شعر تر و ناله ني خوش باشد\r\nخاصه رقصي که در آن دست نگاري گيرند\r\nحافظ ابناي زمان را غم مسکينان نيست\r\nزين ميان گر بتوان به که کناري گيرند\r\n', 'مصلحت در این است که به کمک یار بشتابید. خودتان را کنترل کنید. فعلا\" باید از صحبت کردن پرهیز کنید تا بتوانید یار را از بند نجات دهید. عده ای می خواهند به شما آسیب برسانند از آنها دوری کنید. '),
(112, 'گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود\r\nپيش پايي به چراغ تو ببينم چه شود\r\nيا رب اندر کنف سايه آن سرو بلند\r\nگر من سوخته يک دم بنشينم چه شود\r\nآخر اي خاتم جمشيد همايون آثار\r\nگر فتد عکس تو بر نقش نگينم چه شود\r\nواعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزيد\r\nمن اگر مهر نگاري بگزينم چه شود\r\nعقلم از خانه به دررفت و گر مي اين است\r\nديدم از پيش که در خانه دينم چه شود\r\nصرف شد عمر گران مايه به معشوقه و مي\r\nتا از آنم چه به پيش آيد از اينم چه شود\r\nخواجه دانست که من عاشقم و هيچ نگفت\r\nحافظ ار نيز بداند که چنينم چه شود\r\n', 'با خیالبافی و حسرت کشیدن کاری از پیش نمی بری و به هیچ مقام و منزلتی هم نمی رسی. این طوری به جای عقل، جهالت به سراغت می آید و ایمانت هم کم می شود. عمر عزیز خود را به بطالت صرف کرده ای بدون اینکه به نتیجه ای برسی. به واقعیات بپرداز و رویاها را فراموش کن. '),
(113, 'دلا بسوز که سوز تو کارها بکند\r\nنياز نيم شبي دفع صد بلا بکند\r\nعتاب يار پري چهره عاشقانه بکش\r\nکه يک کرشمه تلافي صد جفا بکند\r\nز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند\r\nهر آن که خدمت جام جهان نما بکند\r\nطبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک\r\nچو درد در تو نبيند که را دوا بکند\r\nتو با خداي خود انداز کار و دل خوش دار\r\nکه رحم اگر نکند مدعي خدا بکند\r\nز بخت خفته ملولم بود که بيداري\r\nبه وقت فاتحه صبح يک دعا بکند\r\nبسوخت حافظ و بويي به زلف يار نبرد\r\nمگر دلالت اين دولتش صبا بکند\r\n', 'شما قدمی در راه خدا بردارید آن وقت می بینید که خداوند چطور تلافی عمل خوب شما را می دهد. اول اینکه بلا را از شم دفع کرده و راه را برایتان روشن می کند. بیماریتان را شفا می دهد. حاجتی دارید که با دعا به درگاه خدا برآورده می شود. انشالله. '),
(114, 'طاير دولت اگر باز گذاري بکند\r\nيار بازآيد و با وصل قراري بکند\r\nديده را دستگه در و گهر گر چه نماند\r\nبخورد خوني و تدبير نثاري بکند\r\nدوش گفتم بکند لعل لبش چاره من\r\nهاتف غيب ندا داد که آري بکند\r\nکس نيارد بر او دم زند از قصه ما\r\nمگرش باد صبا گوش گذاري بکند\r\nداده ام باز نظر را به تذروي پرواز\r\nبازخواند مگرش نقش و شکاري بکند\r\nشهر خاليست ز عشاق بود کز طرفي\r\nمردي از خويش برون آيد و کاري بکند\r\nکو کريمي که ز بزم طربش غمزده اي\r\nجرعه اي درکشد و دفع خماري بکند\r\nيا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب\r\nبود آيا که فلک زين دو سه کاري بکند\r\nحافظا گر نروي از در او هم روزي\r\nگذري بر سرت از گوشه کناري بکند\r\n', 'حاضر برای رسیدن به مرادت هر چه داری بدهی ولی فکر می کنی کسی به حرفت گوش نمی دهد و همه از تو دوری می کنند. این طور نیست یارانت به کمکت آمده و دستت را م گیرند. در حق تو بخشش می کنند. خبر رسیدن به مقصود و ناکامی دشمن در راه است. '),
(115, 'کلک مشکين تو روزي که ز ما ياد کند\r\nببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند\r\nقاصد منزل سلمي که سلامت بادش\r\nچه شود گر به سلامي دل ما شاد کند\r\nامتحان کن که بسي گنج مرادت بدهند\r\nگر خرابي چو مرا لطف تو آباد کند\r\nيا رب اندر دل آن خسرو شيرين انداز\r\nکه به رحمت گذري بر سر فرهاد کند\r\nشاه را به بود از طاعت صدساله و زهد\r\nقدر يک ساعته عمري که در او داد کند\r\nحاليا عشوه ناز تو ز بنيادم برد\r\nتا دگرباره حکيمانه چه بنياد کند\r\nگوهر پاک تو از مدحت ما مستغنيست\r\nفکر مشاطه چه با حسن خداداد کند\r\nره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز\r\nخرم آن روز که حافظ ره بغداد کند\r\n', 'قاصدی خوش خبر به سمت شما می آید که به همراه خود رسیدن به مراد و لطف یار را مژده می دهد. مدت درازی صبر کردید و از خدا طلب حاجت نموده اید. گوهری با ارزش به شما بخشیده اند سعی کنید آن را با کمال و جمال حفظ کنید. '),
(116, 'سرو چمان من چرا ميل چمن نمي کند\r\nهمدم گل نمي شود ياد سمن نمي کند\r\nدي گله اي ز طره اش کردم و از سر فسوس\r\nگفت که اين سياه کج گوش به من نمي کند\r\nتا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او\r\nزان سفر دراز خود عزم وطن نمي کند\r\nپيش کمان ابرويش لابه همي کنم ولي\r\nگوش کشيده است از آن گوش به من نمي کند\r\nبا همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب\r\nکز گذر تو خاک را مشک ختن نمي کند\r\nچون ز نسيم مي شود زلف بنفشه پرشکن\r\nوه که دلم چه ياد از آن عهدشکن نمي کند\r\nدل به اميد روي او همدم جان نمي شود\r\nجان به هواي کوي او خدمت تن نمي کند\r\nساقي سيم ساق من گر همه درد مي دهد\r\nکيست که تن چو جام مي جمله دهن نمي کند\r\nدستخوش جفا مکن آب رخم که فيض ابر\r\nبي مدد سرشک من در عدن نمي کند\r\nکشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند\r\nتيغ سزاست هر که را درد سخن نمي کند\r\n', 'دست روی دست گذاشته و منتظری بخت خودش به سراغت بیاید ولی این طور نیست خودت هم همت داشته باش وگرنه هر چه ساخته ای خراب می شود و به حاجت خود نخواهی رسید. امیدوار باش، فکر بی وفایی نکن ابرهای رحمت به سویت روانه اند. به نصیحت بزرگان گوش کن. '),
(117, 'در نظربازي ما بي خبران حيرانند\r\nمن چنينم که نمودم دگر ايشان دانند\r\nعاقلان نقطه پرگار وجودند ولي\r\nعشق داند که در اين دايره سرگردانند\r\nجلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست\r\nماه و خورشيد همين آينه مي گردانند\r\nعهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا\r\nما همه بنده و اين قوم خداوندانند\r\nمفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم\r\nآه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند\r\nوصل خورشيد به شبپره اعمي نرسد\r\nکه در آن آينه صاحب نظران حيرانند\r\nلاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ\r\nعشقبازان چنين مستحق هجرانند\r\nمگرم چشم سياه تو بياموزد کار\r\nور نه مستوري و مستي همه کس نتوانند\r\nگر به نزهتگه ارواح برد بوي تو باد\r\nعقل و جان گوهر هستي به نثار افشانند\r\nزاهد ار رندي حافظ نکند فهم چه شد\r\nديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند\r\nگر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان\r\nبعد از اين خرقه صوفي به گرو نستانند\r\n', 'شما پیشنهاد خودتان را داده اید حالا منتظر جواب هستید از سرگردانی نجات پیدا می کنید. عهدی خواهید بست و امانتی خواهید گرفت که باید تا آخر از او مراقبت کنید. در کاری که انجام می دهید از دروغ و بزرگنمایی پرهیز کنید. اگر دروغ بگویید مستحق هجران و دوری هستید. قرآن زیاد بوانید تا شیطان همیشه از شما دور باشد. ');
INSERT INTO `hafez` (`ID`, `sher`, `mani`) VALUES
(118, 'غلام نرگس مست تو تاجدارانند\r\nخراب باده لعل تو هوشيارانند\r\nتو را صبا و مرا آب ديده شد غماز\r\nو گر نه عاشق و معشوق رازدارانند\r\nز زير زلف دوتا چون گذر کني بنگر\r\nکه از يمين و يسارت چه سوگوارانند\r\nگذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببين\r\nکه از تطاول زلفت چه بي قرارانند\r\nنصيب ماست بهشت اي خداشناس برو\r\nکه مستحق کرامت گناهکارانند\r\nنه من بر آن گل عارض غزل سرايم و بس\r\nکه عندليب تو از هر طرف هزارانند\r\nتو دستگير شو اي خضر پي خجسته که من\r\nپياده مي روم و همرهان سوارانند\r\nبيا به ميکده و چهره ارغواني کن\r\nمرو به صومعه کان جا سياه کارانند\r\nخلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد\r\nکه بستگان کمند تو رستگارانند\r\n', 'خواهان بیشمار داری که از نظر مقام و منزلت حتی از تو بالاترند. گاهی در بعضی موارد مدعی هستی وای خودت می دانی که هنوز دست چپ و راستت را نمی شناسی. هنوز اول راهی، از فراز و نشیب نترس. آینده ی بسیار مبارک و خوبی داری هر چند که گاهی گناه می کنی. '),
(119, 'آنان که خاک را به نظر کيميا کنند\r\nآيا بود که گوشه چشمي به ما کنند\r\nدردم نهفته به ز طبيبان مدعي\r\nباشد که از خزانه غيبم دوا کنند\r\nمعشوق چون نقاب ز رخ در نمي کشد\r\nهر کس حکايتي به تصور چرا کنند\r\nچون حسن عاقبت نه به رندي و زاهديست\r\nآن به که کار خود به عنايت رها کنند\r\nبي معرفت مباش که در من يزيد عشق\r\nاهل نظر معامله با آشنا کنند\r\nحالي درون پرده بسي فتنه مي رود\r\nتا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند\r\nگر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار\r\nصاحب دلان حکايت دل خوش ادا کنند\r\nمي خور که صد گناه ز اغيار در حجاب\r\nبهتر ز طاعتي که به روي و ريا کنند\r\nپيراهني که آيد از او بوي يوسفم\r\nترسم برادران غيورش قبا کنند\r\nبگذر به کوي ميکده تا زمره حضور\r\nاوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند\r\nپنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان\r\nخير نهان براي رضاي خدا کنند\r\nحافظ دوام وصل ميسر نمي شود\r\nشاهان کم التفات به حال گدا کنند\r\n', 'ناامید نباش. دست روی دست گذاشته ای در صورتی که باید خودت همت کنی و خداوند هم به تو کمک می کند. جفا پیشه نباش. کسی که فتنه ها را به پا کره به زودی رسوا می شود. حسودان نمی گذارند تو به مراد دلت برسی. گاهی هم وقت خود را صرف عبادت کن تا رضای خداوند شامل حالت شود. '),
(120, 'گفتم کي ام دهان و لبت کامران کنند\r\nگفتا به چشم هر چه تو گويي چنان کنند\r\nگفتم خراج مصر طلب مي کند لبت\r\nگفتا در اين معامله کمتر زيان کنند\r\nگفتم به نقطه دهنت خود که برد راه\r\nگفت اين حکايتيست که با نکته دان کنند\r\nگفتم صنم پرست مشو با صمد نشين\r\nگفتا به کوي عشق هم اين و هم آن کنند\r\nگفتم هواي ميکده غم مي برد ز دل\r\nگفتا خوش آن کسان که دلي شادمان کنند\r\nگفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است\r\nگفت اين عمل به مذهب پير مغان کنند\r\nگفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود\r\nگفتا به بوسه شکرينش جوان کنند\r\nگفتم که خواجه کي به سر حجله مي رود\r\nگفت آن زمان که مشتري و مه قران کنند\r\nگفتم دعاي دولت او ورد حافظ است\r\nگفت اين دعا ملايک هفت آسمان کنند\r\n', 'اراده ای بسیار قوی و راسخ داری که هر چه بخواهی به دست می آوری. پس یا علی بگو تا دنیا را تسخیر کنی. دل ها را شاد کن. با خدا باش و قرآن بخوان تا غم ها از دلت پاک شود و راه دین را پیدا کنی تا با سرعت هر چه تمام تر به قله ی موفقیت صعود نمایی که در هفت آسمان همه تو را دعا کنند. '),
(121, 'شراب بي غش و ساقي خوش دو دام رهند\r\nکه زيرکان جهان از کمندشان نرهند\r\nمن ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه\r\nهزار شکر که ياران شهر بي گنهند\r\nجفا نه پيشه درويشيست و راهروي\r\nبيار باده که اين سالکان نه مرد رهند\r\nمبين حقير گدايان عشق را کاين قوم\r\nشهان بي کمر و خسروان بي کلهند\r\nبه هوش باش که هنگام باد استغنا\r\nهزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند\r\nمکن که کوکبه دلبري شکسته شود\r\nچو بندگان بگريزند و چاکران بجهند\r\nغلام همت دردي کشان يک رنگم\r\nنه آن گروه که ازرق لباس و دل سيهند\r\nقدم منه به خرابات جز به شرط ادب\r\nکه سالکان درش محرمان پادشهند\r\nجناب عشق بلند است همتي حافظ\r\nکه عاشقان ره بي همتان به خود ندهند\r\n', 'یاران خوبی داری که همگی وفا می کنند و راه راست می روند هر چند که فقیرند ولی در عین تنگدستی کمکت می کنند. کاری نکن که این یاران ترکت کنند و تنها شوی آنها با تو یکرنگ هستند تو هم با آنها یکرنگ باش. همت کن تا پیروز شوی که یاران همراه تو هستند. '),
(122, 'بود آيا که در ميکده ها بگشايند\r\nگره از کار فروبسته ما بگشايند\r\nاگر از بهر دل زاهد خودبين بستند\r\nدل قوي دار که از بهر خدا بگشايند\r\nبه صفاي دل رندان صبوحي زدگان\r\nبس در بسته به مفتاح دعا بگشايند\r\nنامه تعزيت دختر رز بنويسيد\r\nتا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند\r\nگيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب\r\nتا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند\r\nدر ميخانه ببستند خدايا مپسند\r\nکه در خانه تزوير و ريا بگشايند\r\nحافظ اين خرقه که داري تو ببيني فردا\r\nکه چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند\r\n', 'اگر می خواهی درهای حاجت به رویت باز شود از دروغ و ریا دوری کن. به صفای دلت و به خاطر دعاهایی که کرده ای درهای مراد به رویت گشوده شده و رقیبان و حسودان از ناراحتی خون گریه می کنند. نامه ای به دست تو خواهد رسید که عین مراد است. خداوند یار توست. '),
(123, 'سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود\r\nرونق ميکده از درس و دعاي ما بود\r\nنيکي پير مغان بين که چو ما بدمستان\r\nهر چه کرديم به چشم کرمش زيبا بود\r\nدفتر دانش ما جمله بشوييد به مي\r\nکه فلک ديدم و در قصد دل دانا بود\r\nاز بتان آن طلب ار حسن شناسي اي دل\r\nکاين کسي گفت که در علم نظر بينا بود\r\nدل چو پرگار به هر سو دوراني مي کرد\r\nو اندر آن دايره سرگشته پابرجا بود\r\nمطرب از درد محبت عملي مي پرداخت\r\nکه حکيمان جهان را مژه خون پالا بود\r\nمي شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوي\r\nبر سرم سايه آن سرو سهي بالا بود\r\nپير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان\r\nرخصت خبث نداد ار نه حکايت ها بود\r\nقلب اندوده حافظ بر او خرج نشد\r\nکاين معامل به همه عيب نهان بينا بود\r\n', 'به خودت شک داری. آنچه را که در دست داری ارضائت نمی کند. فکر می کنی همگان می خواهند به تو لطف کنند و از روی ترحم جواب سلامت را می دهند. از سرگردانی خسته شده ای. آرزوهای زیادی داری این قدر خود را کوچک نشمار. خدا از نیات قلبی تو آگاه است و باز هم یاریت می کند.  '),
(124, 'ياد باد آن که نهانت نظري با ما بود\r\nرقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود\r\nياد باد آن که چو چشمت به عتابم مي کشت\r\nمعجز عيسويت در لب شکرخا بود\r\nياد باد آن که صبوحي زده در مجلس انس\r\nجز من و يار نبوديم و خدا با ما بود\r\nياد باد آن که رخت شمع طرب مي افروخت\r\nوين دل سوخته پروانه ناپروا بود\r\nياد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب\r\nآن که او خنده مستانه زدي صهبا بود\r\nياد باد آن که چو ياقوت قدح خنده زدي\r\nدر ميان من و لعل تو حکايت ها بود\r\nياد باد آن که نگارم چو کمر بربستي\r\nدر رکابش مه نو پيک جهان پيما بود\r\nياد باد آن که خرابات نشين بودم و مست\r\nوآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود\r\nياد باد آن که به اصلاح شما مي شد راست\r\nنظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود\r\n', 'ایام جئانی و خوشگذرانی و راحتی زود می گذردو از خود و اطرافت غافل نشو که ناگهان این روزهای خوش جای خود را به رنج و مشقت می دهندو پس در عین خوشی و راحتی فکر آینده و حوادث ناگوار هم باش و همیشه آماده ی جنگ با مشقات باش. '),
(125, 'پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود\r\nمهرورزي تو با ما شهره آفاق بود\r\nياد باد آن صحبت شب ها که با نوشين لبان\r\nبحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود\r\nپيش از اين کاين سقف سبز و طاق مينا برکشند\r\nمنظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود\r\nاز دم صبح ازل تا آخر شام ابد\r\nدوستي و مهر بر يک عهد و يک ميثاق بود\r\nسايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد\r\nما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود\r\nحسن مه رويان مجلس گر چه دل مي برد و دين\r\nبحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود\r\nبر در شاهم گدايي نکته اي در کار کرد\r\nگفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود\r\nرشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار\r\nدستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود\r\nدر شب قدر ار صبوحي کرده ام عيبم مکن\r\nسرخوش آمد يار و جامي بر کنار طاق بود\r\nشعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد\r\nدفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود\r\n', 'ناراحت و افسرده نباش و اینقدر فکر گذشته را نکن. فکر این باش به عهد و پیمانی که بسته ای عمل کنی. به دنبال کسب روزی باش که خداوند هر آنچه را که بخواهی از مال و دولت به تو می بخشد. فعلا\" نمی توانی به عهدی که بسته ای عمل کنی ولی سعی خودت را می کنی. این سعی و کوشش تو را به سر منزل مقصود می رساند. '),
(126, 'ياد باد آن که سر کوي توام منزل بود\r\nديده را روشني از خاک درت حاصل بود\r\nراست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک\r\nبر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود\r\nدل چو از پير خرد نقل معاني مي کرد\r\nعشق مي گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود\r\nآه از آن جور و تطاول که در اين دامگه است\r\nآه از آن سوز و نيازي که در آن محفل بود\r\nدر دلم بود که بي دوست نباشم هرگز\r\nچه توان کرد که سعي من و دل باطل بود\r\nدوش بر ياد حريفان به خرابات شدم\r\nخم مي ديدم خون در دل و پا در گل بود\r\nبس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق\r\nمفتي عقل در اين مساله لايعقل بود\r\nراستي خاتم فيروزه بواسحاقي\r\nخوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود\r\nديدي آن قهقهه کبک خرامان حافظ\r\nکه ز سرپنجه شاهين قضا غافل بود\r\n', 'راهی برای تو گذاشته بودند که به سلامتی از آن گذر کردید. در ایام جوانی و خوشی غافل نباش که خوشی زودگذر است و بادهای نفاق به سویت می وزند، پس آماده باش تا در آن زمان راه و چاره را پیدا کنی. در ضمن به فکر باش تا یاری پیدا کنی که همیشه تکیه گاه تو باشد. '),
(127, 'خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود\r\nگر تو بيداد کني شرط مروت نبود\r\nما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندي\r\nآن چه در مذهب ارباب طريقت نبود\r\nخيره آن ديده که آبش نبرد گريه عشق\r\nتيره آن دل که در او شمع محبت نبود\r\nدولت از مرغ همايون طلب و سايه او\r\nزان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود\r\nگر مدد خواستم از پير مغان عيب مکن\r\nشيخ ما گفت که در صومعه همت نبود\r\nچون طهارت نبود کعبه و بتخانه يکيست\r\nنبود خير در آن خانه که عصمت نبود\r\nحافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه\r\nهر که را نيست ادب لايق صحبت نبود\r\n', 'مردانگی و مروت نیست که بخواهی به ضعیفان زور بگویی. گاهی تحت تاثیر حرف های مرددم آنچه را که برای خود نمی پسندی انجام می دهی. اگر دهن بین باشی شمع دلت خاموش شده و قلبت تیره می گردد. همیشه از خداوند کمک بخواه نه از بنده ی او. هر کاری را با وضو انجام بده تا لایق درگاه حق باشی. '),
(128, 'قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود\r\nور نه هيچ از دل بي رحم تو تقصير نبود\r\nمن ديوانه چو زلف تو رها مي کردم\r\nهيچ لايقترم از حلقه زنجير نبود\r\nيا رب اين آينه حسن چه جوهر دارد\r\nکه در او آه مرا قوت تاثير نبود\r\nسر ز حسرت به در ميکده ها برگردم\r\nچون شناساي تو در صومعه يک پير نبود\r\nنازنينتر ز قدت در چمن ناز نرست\r\nخوشتر از نقش تو در عالم تصوير نبود\r\nتا مگر همچو صبا باز به کوي تو رسم\r\nحاصلم دوش بجز ناله شبگير نبود\r\nآن کشيدم ز تو اي آتش هجران که چو شمع\r\nجز فناي خودم از دست تو تدبير نبود\r\nآيتي بود عذاب انده حافظ بي تو\r\nکه بر هيچ کسش حاجت تفسير نبود\r\n', 'تقصیر خود توست که همه چیز را از دست داده ای. تو لایق داشتن همه چیز بوده ای ولی الان حسرت همه ی آنها را می کشی. احساس پیری می کنی و فعلا\" کاری از دستت برنمی آید. عذاب و ناراحتی تو را همه می فهمند اما کسی کمکی به تو نمی کند. خودت باید دوباره همه چیز را بسازی. '),
(129, 'دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود\r\nتا دل شب سخن از سلسله موي تو بود\r\nدل که از ناوک مژگان تو در خون مي گشت\r\nباز مشتاق کمانخانه ابروي تو بود\r\nهم عفاالله صبا کز تو پيامي مي داد\r\nور نه در کس نرسيديم که از کوي تو بود\r\nعالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت\r\nفتنه انگيز جهان غمزه جادوي تو بود\r\nمن سرگشته هم از اهل سلامت بودم\r\nدام راهم شکن طره هندوي تو بود\r\nبگشا بند قبا تا بگشايد دل من\r\nکه گشادي که مرا بود ز پهلوي تو بود\r\nبه وفاي تو که بر تربت حافظ بگذر\r\nکز جهان مي شد و در آرزوي روي تو بود\r\n', 'آفرین بر ایمان راسخ و اراده ی تو که باعث می شود جهانی را بهم بریزی و دنیایی را به خوبی بسازیریال دام ها را مشکنی خداوند به خاطر همین همت و ایمانت، دلت و راهت را همیشه روشن می کند و تو به تمام حاجات خود می رسی حتی اگر آرزویت عجیب باشد. '),
(130, 'دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود\r\nتا کجا باز دل غمزده اي سوخته بود\r\nرسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي\r\nجامه اي بود که بر قامت او دوخته بود\r\nجان عشاق سپند رخ خود مي دانست\r\nو آتش چهره بدين کار برافروخته بود\r\nگر چه مي گفت که زارت بکشم مي ديدم\r\nکه نهانش نظري با من دلسوخته بود\r\nکفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل\r\nدر پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود\r\nدل بسي خون به کف آورد ولي ديده بريخت\r\nالله الله که تلف کرد و که اندوخته بود\r\nيار مفروش به دنيا که بسي سود نکرد\r\nآن که يوسف به زر ناسره بفروخته بود\r\nگفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ\r\nيا رب اين قلب شناسي ز که آموخته بود\r\n', 'ذات و طینتی زیبا داری و همیب برای معرفی تو کافی است. احتیاج به آراستن ظاهر نیست. اعتماد به نفس خود را تقویت کن. هر کس که تو را انتخاب کند عاشق طینتت می شود. تو هم ارزشمندتر از آن هستی که بخواهی خود را خیلی راحت به کسی معرفی کنی. '),
(131, 'گوهر مخزن اسرار همان است که بود\r\nحقه مهر بدان مهر و نشان است که بود\r\nعاشقان زمره ارباب امانت باشند\r\nلاجرم چشم گهربار همان است که بود\r\nاز صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح\r\nبوي زلف تو همان مونس جان است که بود\r\nطالب لعل و گهر نيست وگرنه خورشيد\r\nهمچنان در عمل معدن و کان است که بود\r\nکشته غمزه خود را به زيارت درياب\r\nزان که بيچاره همان دل نگران است که بود\r\nرنگ خون دل ما را که نهان مي داري\r\nهمچنان در لب لعل تو عيان است که بود\r\nزلف هندوي تو گفتم که دگر ره نزند\r\nسال ها رفت و بدان سيرت و سان است که بود\r\nحافظا بازنما قصه خونابه چشم\r\nکه بر اين چشمه همان آب روان است که بود\r\n', 'اسرار خویش را حفظ کن و هیچ نشانه ایی از این اسرار به کسی نگو. در جستجوی چیز با ارزشی هستی که هم ارزش معنوی و هم مادی دارد. گاهی آنقدر نگران می شوی که رشته ی کار از دستت خارج می شود. به قول حافظ نیت شما چون آب روانی در حال رسیدن است. '),
(132, 'به کوي ميکده يا رب سحر چه مشغله بود\r\nکه جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بود\r\nحديث عشق که از حرف و صوت مستغنيست\r\nبه ناله دف و ني در خروش و ولوله بود\r\nمباحثي که در آن مجلس جنون مي رفت\r\nوراي مدرسه و قال و قيل مساله بود\r\nدل از کرشمه ساقي به شکر بود ولي\r\nز نامساعدي بختش اندکي گله بود\r\nقياس کردم و آن چشم جادوانه مست\r\nهزار ساحر چون سامريش در گله بود\r\nبگفتمش به لبم بوسه اي حوالت کن\r\nبه خنده گفت کي ات با من اين معامله بود\r\nز اخترم نظري سعد در ره است که دوش\r\nميان ماه و رخ يار من مقابله بود\r\nدهان يار که درمان درد حافظ داشت\r\nفغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود\r\n', 'خودت را با دیگری مقایسه نکن و گله از بخت خود نداشته باش. تمام مشغله و کارهای درهم تو سر و سامان پیدا می کند، مانعی پیش پای تو است که با فکر و تدبیر خودت برداشته می شود. درد تو درمان پذیر است، کمی حوصله داشته باش. '),
(133, 'مسلمانان مرا وقتي دلي بود\r\nکه با وي گفتمي گر مشکلي بود\r\nبه گردابي چو مي افتادم از غم\r\nبه تدبيرش اميد ساحلي بود\r\nدلي همدرد و ياري مصلحت بين\r\nکه استظهار هر اهل دلي بود\r\nز من ضايع شد اندر کوي جانان\r\nچه دامنگير يا رب منزلي بود\r\nهنر بي عيب حرمان نيست ليکن\r\nز من محرومتر کي سائلي بود\r\nبر اين جان پريشان رحمت آريد\r\nکه وقتي کارداني کاملي بود\r\nمرا تا عشق تعليم سخن کرد\r\nحديثم نکته هر محفلي بود\r\nمگو ديگر که حافظ نکته دان است\r\nکه ما ديديم و محکم جاهلي بود\r\n', 'فکر می کنی کسی حرفت را نمی شنود و از مشکلت خبر ندارد. کسی تو را از گرداب غم رهایی نمی دهد. اما همه ی این ها مصلحت الهی است و تو مورد امتحان قرار گرفته ای باز هم رحمت خدا شامل حالت می شود و کاردانی تو را نجات می دهد بدان همه ی این مصائب به خاطر جهالت خودت بوده است. '),
(134, 'در ازل هر کو به فيض دولت ارزاني بود\r\nتا ابد جام مرادش همدم جاني بود\r\nمن همان ساعت که از مي خواستم شد توبه کار\r\nگفتم اين شاخ ار دهد باري پشيماني بود\r\nخود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش\r\nهمچو گل بر خرقه رنگ مي مسلماني بود\r\nبي چراغ جام در خلوت نمي يارم نشست\r\nزان که کنج اهل دل بايد که نوراني بود\r\nهمت عالي طلب جام مرصع گو مباش\r\nرند را آب عنب ياقوت رماني بود\r\nگر چه بي سامان نمايد کار ما سهلش مبين\r\nکاندر اين کشور گدايي رشک سلطاني بود\r\nنيک نامي خواهي اي دل با بدان صحبت مدار\r\nخودپسندي جان من برهان ناداني بود\r\nمجلس انس و بهار و بحث شعر اندر ميان\r\nنستدن جام مي از جانان گران جاني بود\r\nدي عزيزي گفت حافظ مي خورد پنهان شراب\r\nاي عزيز من نه عيب آن به که پنهاني بود\r\n', 'اگر می خواهی شان و منزلت بالایی داشته باشی با بدان دوستی نکن و بی خود جان خود را فدای آنان نکن به جای این کار به آینده ات سرو سامانی ببخش تا به جای رسیدن به سلطانی به گدایی نیفتی. همت بالا داشته باش تا از آب یاقوت بگیری و همیشه دلت روشن باشد. '),
(135, 'کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود\r\nبنفشه در قدم او نهاد سر به سجود\r\nبنوش جام صبوحي به ناله دف و چنگ\r\nببوس غبغب ساقي به نغمه ني و عود\r\nبه دور گل منشين بي شراب و شاهد و چنگ\r\nکه همچو روز بقا هفته اي بود معدود\r\nشد از خروج رياحين چو آسمان روشن\r\nزمين به اختر ميمون و طالع مسعود\r\nز دست شاهد نازک عذار عيسي دم\r\nشراب نوش و رها کن حديث عاد و ثمود\r\nجهان چو خلد برين شد به دور سوسن و گل\r\nولي چه سود که در وي نه ممکن است خلود\r\nچو گل سوار شود بر هوا سليمان وار\r\nسحر که مرغ درآيد به نغمه داوود\r\nبه باغ تازه کن آيين دين زردشتي\r\nکنون که لاله برافروخت آتش نمرود\r\nبخواه جام صبوحي به ياد آصف عهد\r\nوزير ملک سليمان عماد دين محمود\r\nبود که مجلس حافظ به يمن تربيتش\r\nهر آن چه مي طلبد جمله باشدش موجود\r\n', 'حالا که فرصتی پیش آمده به نحو احسن از آن استفاده کن. این فرصت کوتاه است. در این مدت زمان کوتاه دولت و مال زیادی به دست خواهی آورد و این مال و مکنت نکند که تو را از دین جدا کند و خدا را فراموش کنی. همت و هر آنچه از خدا می خواهی بطلب. '),
(136, 'چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود\r\nور آشتي طلبم با سر عتاب رود\r\nچو ماه نو ره بيچارگان نظاره\r\nزند به گوشه ابرو و در نقاب رود\r\nشب شراب خرابم کند به بيداري\r\nوگر به روز شکايت کنم به خواب رود\r\nطريق عشق پرآشوب و فتنه است اي دل\r\nبيفتد آن که در اين راه با شتاب رود\r\nگدايي در جانان به سلطنت مفروش\r\nکسي ز سايه اين در به آفتاب رود\r\nسواد نامه موي سياه چون طي شد\r\nبياض کم نشود گر صد انتخاب رود\r\nحباب را چو فتد باد نخوت اندر سر\r\nکلاه داريش اندر سر شراب رود\r\nحجاب راه تويي حافظ از ميان برخيز\r\nخوشا کسي که در اين راه بي حجاب رود\r\n', 'هر تیری که می اندازی به سنگ می خورد و نمی توانی به مراد دلت دست پیدا کنی. گاهی برای تفریح کارهایی می کنی که خیلی زود هم پشیمان می شوی. اصلا\" فکر نمی کردی که راه عشق اینقدر سخت باشد. از خدا بخواه تا راه راست را به تو نشان دهد تا بتوانی راحت تر به معشوق برسی. '),
(137, 'هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود\r\nهرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود\r\nاز دماغ من سرگشته خيال دهنت\r\nبه جفاي فلک و غصه دوران نرود\r\nدر ازل بست دلم با سر زلفت پيوند\r\nتا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود\r\nهر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است\r\nبرود از دل من و از دل من آن نرود\r\nآن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت\r\nکه اگر سر برود از دل و از جان نرود\r\nگر رود از پي خوبان دل من معذور است\r\nدرد دارد چه کند کز پي درمان نرود\r\nهر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان\r\nدل به خوبان ندهد و از پي ايشان نرود\r\n', 'یاد یار لحظه ای از تو جدا نمی شود به خاطر جفایی که دیده ای مدام غصه می خوری پیمان را با تو شکسته اند و بار غم روی دلت سنگینی می کند. برای اینکه از این بار غم رهایی پیدا کنی و از سرگردانی نجات یابی فکر نکن. با خدایت به رازو نیاز بپرداز تا دلت دوباره شاد شود. '),
(138, 'خوشا دلي که مدام از پي نظر نرود\r\nبه هر درش که بخوانند بي خبر نرود\r\nطمع در آن لب شيرين نکردنم اولي\r\nولي چگونه مگس از پي شکر نرود\r\nسواد ديده غمديده ام به اشک مشوي\r\nکه نقش خال توام هرگز از نظر نرود\r\nز من چو باد صبا بوي خود دريغ مدار\r\nچرا که بي سر زلف توام به سر نرود\r\nدلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايي\r\nکه هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود\r\nمکن به چشم حقارت نگاه در من مست\r\nکه آبروي شريعت بدين قدر نرود\r\nمن گدا هوس سروقامتي دارم\r\nکه دست در کمرش جز به سيم و زر نرود\r\nتو کز مکارم اخلاق عالمي دگري\r\nوفاي عهد من از خاطرت به درنرود\r\nسياه نامه تر از خود کسي نمي بينم\r\nچگونه چون قلمم دود دل به سر نرود\r\nبه تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد\r\nچو باشه در پي هر صيد مختصر نرود\r\nبيار باده و اول به دست حافظ ده\r\nبه شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود\r\n', 'همگان به تو غبطه می خورند و این به خاطر این است که در هیچ کاری طمع نمی کنی و برای مال دنیا حریص نیستی. دل بزرگی داری و برای همین خدا تو را از مال دنیا بی نیاز می سازد. عهدی را که بسته ای فراموش نکن. تاج دانایی بر سرت می نهند فقط مواظب شیطان باش تا صید او نشوی. '),
(139, 'ترسم که اشک در غم ما پرده در شود\r\nوين راز سر به مهر به عالم سمر شود\r\nگويند سنگ لعل شود در مقام صبر\r\nآري شود وليک به خون جگر شود\r\nخواهم شدن به ميکده گريان و دادخواه\r\nکز دست غم خلاص من آن جا مگر شود\r\nاز هر کرانه تير دعا کرده ام روان\r\nباشد کز آن ميانه يکي کارگر شود\r\nاي جان حديث ما بر دلدار بازگو\r\nليکن چنان مگو که صبا را خبر شود\r\nاز کيمياي مهر تو زر گشت روي من\r\nآري به يمن لطف شما خاک زر شود\r\nدر تنگناي حيرتم از نخوت رقيب\r\nيا رب مباد آن که گدا معتبر شود\r\nبس نکته غير حسن ببايد که تا کسي\r\nمقبول طبع مردم صاحب نظر شود\r\nاين سرکشي که کنگره کاخ وصل راست\r\nسرها بر آستانه او خاک در شود\r\nحافظ چو نافه سر زلفش به دست توست\r\nدم درکش ار نه باد صبا را خبر شود\r\n', 'صبر داشته باش هر چند که دلت خون می شود راز خود را به کسی نگو خداوند داد تو را از ستمگران می گیرد. کاری از دستت برنمی آید، فقط دعا کن شاید بالاخره مورد قبول خداوند واقع شود. نکند اگر به حاجت رسیدی و معتبر شدی خدا را فراموش کنی بلکه باید بیشتر رو به خدا آوری. '),
(140, 'گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود\r\nتا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود\r\nرندي آموز و کرم کن که نه چندان هنر است\r\nحيواني که ننوشد مي و انسان نشود\r\nگوهر پاک ببايد که شود قابل فيض\r\nور نه هر سنگ و گلي لولو و مرجان نشود\r\nاسم اعظم بکند کار خود اي دل خوش باش\r\nکه به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود\r\nعشق مي ورزم و اميد که اين فن شريف\r\nچون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود\r\nدوش مي گفت که فردا بدهم کام دلت\r\nسببي ساز خدايا که پشيمان نشود\r\nحسن خلقي ز خدا مي طلبم خوي تو را\r\nتا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود\r\nذره را تا نبود همت عالي حافظ\r\nطالب چشمه خورشيد درخشان نشود\r\n', 'دورنگ نباش و با هر کشی طرح دوستی ریختی رنگ عوض نکن که اینکار هنر نیست. فکر نکن که خیلی زرنگ هستی. برای اینکه اسمت همه جا برده شود دست به هر کاری نزن. عشق ورزیدن و محبت کردن هنر است اگر به حیله های خود ادامه دهی پشیمان می شوی. همت کن و راهت را عوض کن. '),
(141, 'اگر به باده مشکين دلم کشد شايد\r\nکه بوي خير ز زهد ريا نمي آيد\r\nجهانيان همه گر منع من کنند از عشق\r\nمن آن کنم که خداوندگار فرمايد\r\nطمع ز فيض کرامت مبر که خلق کريم\r\nگنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد\r\nمقيم حلقه ذکر است دل بدان اميد\r\nکه حلقه اي ز سر زلف يار بگشايد\r\nتو را که حسن خداداده هست و حجله بخت\r\nچه حاجت است که مشاطه ات بيارايد\r\nچمن خوش است و هوا دلکش است و مي بي غش\r\nکنون بجز دل خوش هيچ در نمي بايد\r\nجميله ايست عروس جهان ولي هش دار\r\nکه اين مخدره در عقد کس نمي آيد\r\nبه لابه گفتمش اي ماه رخ چه باشد اگر\r\nبه يک شکر ز تو دلخسته اي بياسايد\r\nبه خنده گفت که حافظ خداي را مپسند\r\nکه بوسه تو رخ ماه را بيالايد\r\n', 'اگر از دستور خدا عتاب کنی و به بندگان خدا ریا کنی همه کس و همه چیز از تو دور می شوند. طمع به مال مردم نکن که اگر مردم تو را ببخشند خدا تو را نمی بخشد پس با خدا باش. حلقه ی در خانه ی خدا را بگیر تا خدا تو را به حلقه ی یار برساند و از بلاها رهایی یابی و دل خسته ات آرام گیرد. '),
(142, 'گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد\r\nگفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد\r\nگفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز\r\nگفتا ز خوبرويان اين کار کمتر آيد\r\nگفتم که بر خيالت راه نظر ببندم\r\nگفتا که شب رو است او از راه ديگر آيد\r\nگفتم که بوي زلفت گمراه عالمم کرد\r\nگفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد\r\nگفتم خوشا هوايي کز باد صبح خيزد\r\nگفتا خنک نسيمي کز کوي دلبر آيد\r\nگفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت\r\nگفتا تو بندگي کن کو بنده پرور آيد\r\nگفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد\r\nگفتا مگوي با کس تا وقت آن درآيد\r\nگفتم زمان عشرت ديدي که چون سر آمد\r\nگفتا خموش حافظ کاين غصه هم سر آيد\r\n', 'دوران غم دلت کوتاه است اما از همین غم تجربه ای به دست آورده ای که اساس خوشبختی ات می باشد. برای رهایی از غم بسیار بی تابی می کنی. تو بندگی خدا را بکن خداوند هم حاجت تو را می رساند و پروردگار بر همه چیز و همه ی دل ها آگاه و واقف است. '),
(143, 'چو آفتاب مي از مشرق پياله برآيد\r\nز باغ عارض ساقي هزار لاله برآيد\r\nنسيم در سر گل بشکند کلاله سنبل\r\nچو از ميان چمن بوي آن کلاله برآيد\r\nحکايت شب هجران نه آن حکايت حاليست\r\nکه شمه اي ز بيانش به صد رساله برآيد\r\nز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت\r\nکه بي ملالت صد غصه يک نواله برآيد\r\nبه سعي خود نتوان برد پي به گوهر مقصود\r\nخيال باشد کاين کار بي حواله برآيد\r\nگرت چو نوح نبي صبر هست در غم طوفان\r\nبلا بگردد و کام هزارساله برآيد\r\nنسيم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ\r\nز خاک کالبدش صد هزار لاله برآيد\r\n', 'توقع خیلی زیادی از روزگار داری و دلت می خواهد بدون دردسر به همه چیز برسی. این خیالی بیش نیست بدون سعی و کوشش کار به جایی نخواهی برد. پس مثل حضرت نوح خودت آینده ات را بساز تا بلا و فقر رهایی پیدا کنی. '),
(144, 'زهي خجسته زماني که يار بازآيد\r\nبه کام غمزدگان غمگسار بازآيد\r\nبه پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم\r\nبدان اميد که آن شهسوار بازآيد\r\nاگر نه در خم چوگان او رود سر من\r\nز سر نگويم و سر خود چه کار بازآيد\r\nمقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد\r\nبدان هوس که بدين رهگذار بازآيد\r\nدلي که با سر زلفين او قراري داد\r\nگمان مبر که بدان دل قرار بازآيد\r\nچه جورها که کشيدند بلبلان از دي\r\nبه بوي آن که دگر نوبهار بازآيد\r\nز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ\r\nکه همچو سرو به دستم نگار بازآيد\r\n', 'خوشحال باش. روزی فرخنده که منتظرش بودی رسیده است و این به خاطر صبر و امیدواری خود توست. دلت آرام می گیرد. ستم هایی که به تو کرده اند فراموش کن که تو به مرادت رسیده ای. این کار قضا و جزئی از سرنوشت تو بود. '),
(145, 'اگر آن طاير قدسي ز درم بازآيد\r\nعمر بگذشته به پيرانه سرم بازآيد\r\nدارم اميد بر اين اشک چو باران که دگر\r\nبرق دولت که برفت از نظرم بازآيد\r\nآن که تاج سر من خاک کف پايش بود\r\nاز خدا مي طلبم تا به سرم بازآيد\r\nخواهم اندر عقبش رفت به ياران عزيز\r\nشخصم ار بازنيايد خبرم بازآيد\r\nگر نثار قدم يار گرامي نکنم\r\nگوهر جان به چه کار دگرم بازآيد\r\nکوس نودولتي از بام سعادت بزنم\r\nگر ببينم که مه نوسفرم بازآيد\r\nمانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح\r\nور نه گر بشنود آه سحرم بازآيد\r\nآرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ\r\nهمتي تا به سلامت ز درم بازآيد\r\n', 'فکر می کنی روزگار روی بد خود را به تو نشان می دهد و کسی دیگر به تو اعتماد ندارد و احترام نمی گذارد. می خواهی باز هم دولت از دست رفته را بازگردانی. حاضری برای رسیدن به دولت جان خود را هم فدا کنی. راه سخت است اما با همت تو همه ی کارها آسان می شود. '),
(146, 'نفس برآمد و کام از تو بر نمي آيد\r\nفغان که بخت من از خواب در نمي آيد\r\nصبا به چشم من انداخت خاکي از کويش\r\nکه آب زندگيم در نظر نمي آيد\r\nقد بلند تو را تا به بر نمي گيرم\r\nدرخت کام و مرادم به بر نمي آيد\r\nمگر به روي دلاراي يار ما ور ني\r\nبه هيچ وجه دگر کار بر نمي آيد\r\nمقيم زلف تو شد دل که خوش سوادي ديد\r\nوز آن غريب بلاکش خبر نمي آيد\r\nز شست صدق گشادم هزار تير دعا\r\nولي چه سود يکي کارگر نمي آيد\r\nبسم حکايت دل هست با نسيم سحر\r\nولي به بخت من امشب سحر نمي آيد\r\nدر اين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز\r\nبلاي زلف سياهت به سر نمي آيد\r\nز بس که شد دل حافظ رميده از همه کس\r\nکنون ز حلقه زلفت به در نمي آيد\r\n', 'بسیار بی قرار و بی تاب شده ای و همه چیز را از دست رفته می بینی . رسیدن به کام و مراد را محال می دانی. دعا هم می کنی ولی نتیجه نگرفته ای مطمئن باش آنقدر عمر می کنی که به تمام آرزوهایت برسی. دل از خدا جدا نکن و امیدوار باش که در آینده ای نزدیک به مراد خود خواهی رسید. '),
(147, 'رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد\r\nوظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد\r\nصفير مرغ برآمد بط شراب کجاست\r\nفغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشيد\r\nز ميوه هاي بهشتي چه ذوق دريابد\r\nهر آن که سيب زنخدان شاهدي نگزيد\r\nمکن ز غصه شکايت که در طريق طلب\r\nبه راحتي نرسيد آن که زحمتي نکشيد\r\nز روي ساقي مه وش گلي بچين امروز\r\nکه گرد عارض بستان خط بنفشه دميد\r\nچنان کرشمه ساقي دلم ز دست ببرد\r\nکه با کسي دگرم نيست برگ گفت و شنيد\r\nمن اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت\r\nکه پير باده فروشش به جرعه اي نخريد\r\nبهار مي گذرد دادگسترا درياب\r\nکه رفت موسم و حافظ هنوز مي نچشيد\r\n', 'شکایت و غصه را کنار بگذار. بدون زحمت و تلاش به جایی نمی رسی. به وضیفه ات عمل کن در این صورت است که مژده ی رسیدن به مراد را به تو می دهند. امروز سعی و تلاش کن فردا به بوستان آرزویت می رسی. پس وقت را تلف نکن که عمر مثل باد می گذرد. '),
(148, 'ابر آذاري برآمد باد نوروزي وزيد\r\nوجه مي مي خواهم و مطرب که مي گويد رسيد\r\nشاهدان در جلوه و من شرمسار کيسه ام\r\nبار عشق و مفلسي صعب است مي بايد کشيد\r\nقحط جود است آبروي خود نمي بايد فروخت\r\nباده و گل از بهاي خرقه مي بايد خريد\r\nگوييا خواهد گشود از دولتم کاري که دوش\r\nمن همي کردم دعا و صبح صادق مي دميد\r\nبا لبي و صد هزاران خنده آمد گل به باغ\r\nاز کريمي گوييا در گوشه اي بويي شنيد\r\nدامني گر چاک شد در عالم رندي چه باک\r\nجامه اي در نيک نامي نيز مي بايد دريد\r\nاين لطايف کز لب لعل تو من گفتم که گفت\r\nوين تطاول کز سر زلف تو من ديدم که ديد\r\nعدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق\r\nگوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد\r\nتير عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد\r\nاين قدر دانم که از شعر ترش خون مي چکيد\r\n', 'از فقر و نداری خود شرمنده نباش، خوبی تو سرمایه ی دولت تو است. ابرهای نعمت و رحمت به سویت می آیند و نجات پیدا می کنی و کارت بالا می گیرد. از چیزی نترس زیرا کسی که راه درست می رود ترس به دل راه نمی دهد. خداوند عادل و روزی رسان است. تو را هم فراموش نکرده و به تو هم کرم می کند. '),
(149, 'بيا که رايت منصور پادشاه رسيد\r\nنويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد\r\nجمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت\r\nکمال عدل به فرياد دادخواه رسيد\r\nسپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد\r\nجهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسيد\r\nز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن\r\nقوافل دل و دانش که مرد راه رسيد\r\nعزيز مصر به رغم برادران غيور\r\nز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد\r\nکجاست صوفي دجال فعل ملحدشکل\r\nبگو بسوز که مهدي دين پناه رسيد\r\nصبا بگو که چه ها بر سرم در اين غم عشق\r\nز آتش دل سوزان و دود آه رسيد\r\nز شوق روي تو شاها بدين اسير فراق\r\nهمان رسيد کز آتش به برگ کاه رسيد\r\nمرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول\r\nز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد\r\n', 'شما پیروز می شوید و خبر بسیار خوبی نزدیک است که شما را به حد کمال می رساند و حق خودتان را می گیرید، به شرط اینکه در کارتان قاطع باشید و غفلت نکنید. به حضرت مهدی(ع) توکل کنید. مواظب اطرافیان باشید. خوابتان نبرد زیرا کسانی در کمینتان نشسته اند تا شما را به انحراف بکشانند. '),
(150, 'عيد است و آخر گل و ياران در انتظار\r\nساقي به روي شاه ببين ماه و مي بيار\r\nدل برگرفته بودم از ايام گل ولي\r\nکاري بکرد همت پاکان روزه دار\r\nدل در جهان مبند و به مستي سوال کن\r\nاز فيض جام و قصه جمشيد کامگار\r\nجز نقد جان به دست ندارم شراب کو\r\nکان نيز بر کرشمه ساقي کنم نثار\r\nخوش دولتيست خرم و خوش خسروي کريم\r\nيا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار\r\nمي خور به شعر بنده که زيبي دگر دهد\r\nجام مرصع تو بدين در شاهوار\r\nگر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست\r\nاز مي کنند روزه گشا طالبان يار\r\nزان جا که پرده پوشي عفو کريم توست\r\nبر قلب ما ببخش که نقديست کم عيار\r\nترسم که روز حشر عنان بر عنان رود\r\nتسبيح شيخ و خرقه رند شرابخوار\r\nحافظ چو رفت روزه و گل نيز مي رود\r\nناچار باده نوش که از دست رفت کار\r\n', 'از همه جا و همه کس ناامید شده ای، حتی همت بلندت نیز کارساز نشد. حسودان و رقیبان باعث عقب افتادن کارهای تو شده اند ولی خداوند حقشان را می شردازد و از گناهانت می گذرد و آنچه را که می خواهی به تو می بخشد. '),
(151, 'صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار\r\nوز او به عاشق بي دل خبر دريغ مدار\r\nبه شکر آن که شکفتي به کام بخت اي گل\r\nنسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار\r\nحريف عشق تو بودم چو ماه نو بودي\r\nکنون که ماه تمامي نظر دريغ مدار\r\nجهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است\r\nز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار\r\nکنون که چشمه قند است لعل نوشينت\r\nسخن بگوي و ز طوطي شکر دريغ مدار\r\nمکارم تو به آفاق مي برد شاعر\r\nاز او وظيفه و زاد سفر دريغ مدار\r\nچو ذکر خير طلب مي کني سخن اين است\r\nکه در بهاي سخن سيم و زر دريغ مدار\r\nغبار غم برود حال خوش شود حافظ\r\nتو آب ديده از اين رهگذر دريغ مدار\r\n', 'در انتظار خبری هستید که به زودی به شما خواهد رسید و به شکرانه ی این خبر عبادت خدا را به جای آورید. هر کار سختی در دنیا با اراده ی قوی تان بسیار آسان می گردد. ثروت زیادی به دست می آورید که در راه خدا انفاق هم می کنید و این باعث زایل شدن غم از دلتان می شود. '),
(152, 'اي صبا نکهتي از کوي فلاني به من آر\r\nزار و بيمار غمم راحت جاني به من آر\r\nقلب بي حاصل ما را بزن اکسير مراد\r\nيعني از خاک در دوست نشاني به من آر\r\nدر کمينگاه نظر با دل خويشم جنگ است\r\nز ابرو و غمزه او تير و کماني به من آر\r\nدر غريبي و فراق و غم دل پير شدم\r\nساغر مي ز کف تازه جواني به من آر\r\nمنکران را هم از اين مي دو سه ساغر بچشان\r\nوگر ايشان نستانند رواني به من آر\r\nساقيا عشرت امروز به فردا مفکن\r\nيا ز ديوان قضا خط اماني به من آر\r\nدلم از دست بشد دوش چو حافظ مي گفت\r\nکاي صبا نکهتي از کوي فلاني به من آر\r\n', 'بر سر دو راهی قرار گرفته ای و نمی دانی کدام راه را باید انتخاب کنی. تنها هستی و دل گرفته ای داری. احساس پیری می کنی زیرا همه چیز را از خود قطع کرده ای حتی خوشی را ولی بدان آنچه سرنوشت تو باشد پیش خواهد آمد. امیدوار باش. غم را کنار بگذار تا به وصال یار برسی. '),
(153, 'اي صبا نکهتي از خاک ره يار بيار\r\nببر اندوه دل و مژده دلدار بيار\r\nنکته اي روح فزا از دهن دوست بگو\r\nنامه اي خوش خبر از عالم اسرار بيار\r\nتا معطر کنم از لطف نسيم تو مشام\r\nشمه اي از نفحات نفس يار بيار\r\nبه وفاي تو که خاک ره آن يار عزيز\r\nبي غباري که پديد آيد از اغيار بيار\r\nگردي از رهگذر دوست به کوري رقيب\r\nبهر آسايش اين ديده خونبار بيار\r\nخامي و ساده دلي شيوه جانبازان نيست\r\nخبري از بر آن دلبر عيار بيار\r\nشکر آن را که تو در عشرتي اي مرغ چمن\r\nبه اسيران قفس مژده گلزار بيار\r\nکام جان تلخ شد از صبر که کردم بي دوست\r\nعشوه اي زان لب شيرين شکربار بيار\r\nروزگاريست که دل چهره مقصود نديد\r\nساقيا آن قدح آينه کردار بيار\r\nدلق حافظ به چه ارزد به مي اش رنگين کن\r\nوان گهش مست و خراب از سر بازار بيار\r\n', 'اندوه دل و روح شما با خبر خوشی که در راه است برطرف می شود و همه چیز برایتان رنگ و بوی دیگری می گیرد. به کوری چشم حسودان شما به تمام آرزوهایتان خواهید رسید و از قفس غم رهایی پیدا می کنید، چشمتان به جمال یار روشن می شود و کامتان شیرین خواهند شد و این خبر به همگان خواهد رسید. '),
(154, 'اي صبا نکهتي از خاک ره يار بيار\r\nببر اندوه دل و مژده دلدار بيار\r\nنکته اي روح فزا از دهن دوست بگو\r\nنامه اي خوش خبر از عالم اسرار بيار\r\nتا معطر کنم از لطف نسيم تو مشام\r\nشمه اي از نفحات نفس يار بيار\r\nبه وفاي تو که خاک ره آن يار عزيز\r\nبي غباري که پديد آيد از اغيار بيار\r\nگردي از رهگذر دوست به کوري رقيب\r\nبهر آسايش اين ديده خونبار بيار\r\nخامي و ساده دلي شيوه جانبازان نيست\r\nخبري از بر آن دلبر عيار بيار\r\nشکر آن را که تو در عشرتي اي مرغ چمن\r\nبه اسيران قفس مژده گلزار بيار\r\nکام جان تلخ شد از صبر که کردم بي دوست\r\nعشوه اي زان لب شيرين شکربار بيار\r\nروزگاريست که دل چهره مقصود نديد\r\nساقيا آن قدح آينه کردار بيار\r\nدلق حافظ به چه ارزد به مي اش رنگين کن\r\nوان گهش مست و خراب از سر بازار بيار\r\nروي بنماي و وجود خودم از ياد ببر\r\nخرمن سوختگان را همه گو باد ببر\r\nما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا\r\nگو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر\r\nزلف چون عنبر خامش که ببويد هيهات\r\nاي دل خام طمع اين سخن از ياد ببر\r\nسينه گو شعله آتشکده فارس بکش\r\nديده گو آب رخ دجله بغداد ببر\r\nدولت پير مغان باد که باقي سهل است\r\nديگري گو برو و نام من از ياد ببر\r\nسعي نابرده در اين راه به جايي نرسي\r\nمزد اگر مي طلبي طاعت استاد ببر\r\nروز مرگم نفسي وعده ديدار بده\r\nوان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر\r\nدوش مي گفت به مژگان درازت بکشم\r\nيا رب از خاطرش انديشه بيداد ببر\r\nحافظ انديشه کن از نازکي خاطر يار\r\nبرو از درگهش اين ناله و فرياد ببر\r\n', 'برای رهایی از غم خودتان را به هر آب و آتشی می زنید، جگر سوخته ای دارید که حتی با آب یک رودخانه هم خنک نمی شود. حاضر هستید همه ی مشقات را به جان بخرید به شرط اینکه به دولت و بخت خودتان برسید. به قول معروف تا کار نکنید مزدی هم دریافت نمی کنید پس تلاش کنید تا زمانی که جان در بدن دارید. '),
(155, 'شب وصل است و طي شد نامه هجر\r\nسلام فيه حتي مطلع الفجر\r\nدلا در عاشقي ثابت قدم باش\r\nکه در اين ره نباشد کار بي اجر\r\nمن از رندي نخواهم کرد توبه\r\nو لو آذيتني بالهجر و الحجر\r\nبرآي اي صبح روشن دل خدا را\r\nکه بس تاريک مي بينم شب هجر\r\nدلم رفت و نديدم روي دلدار\r\nفغان از اين تطاول آه از اين زجر\r\nوفا خواهي جفاکش باش حافظ\r\nفان الربح و الخسران في التجر\r\n', 'زمان هجران به سر آمده و صبح صادق دمیده است. شب سیاه به پایان رسیده و حالا نوبت تو می باشد به عهدی که بسته ای عمل کنی. نگرانی که دوباره همه چیز به هم بریزد و از وصال یار بی بهره بمانی. دیگر طاقت هجران نداری. '),
(156, 'اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر\r\nبازآ که ريخت بي گل رويت بهار عمر\r\nاز ديده گر سرشک چو باران چکد رواست\r\nکاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر\r\nاين يک دو دم که مهلت ديدار ممکن است\r\nدرياب کار ما که نه پيداست کار عمر\r\nتا کي مي صبوح و شکرخواب بامداد\r\nهشيار گرد هان که گذشت اختيار عمر\r\nدي در گذار بود و نظر سوي ما نکرد\r\nبيچاره دل که هيچ نديد از گذار عمر\r\nانديشه از محيط فنا نيست هر که را\r\nبر نقطه دهان تو باشد مدار عمر\r\nدر هر طرف که ز خيل حوادث کمين گهيست\r\nزان رو عنان گسسته دواند سوار عمر\r\nبي عمر زنده ام من و اين بس عجب مدار\r\nروز فراق را که نهد در شمار عمر\r\nحافظ سخن بگوي که بر صفحه جهان\r\nاين نقش ماند از قلمت يادگار عمر\r\n', 'توبه ی تو مورد قبول حق واقع می شود، کینه ها را کنار بگذار و گذشت داشته باش هر چند که عمرت می گذرد و تو تا به حال به فکر خویش نبوده ای و همیشه با حوادث جنگیده ای اما از این به بعد تصمیم گرفته ای که فرد دیگری شوی. پس کاری کن که نامت را در آینده به خوبی یاد کنند. '),
(157, 'يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور\r\nکلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور\r\nاي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن\r\nوين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور\r\nگر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن\r\nچتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور\r\nدور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت\r\nدايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور\r\nهان مشو نوميد چون واقف نه اي از سر غيب\r\nباشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور\r\nاي دل ار سيل فنا بنياد هستي برکند\r\nچون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور\r\nدر بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم\r\nسرزنش ها گر کند خار مغيلان غم مخور\r\nگر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد\r\nهيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور\r\nحال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب\r\nجمله مي داند خداي حال گردان غم مخور\r\nحافظا در کنج فقر و خلوت شب هاي تار\r\nتا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور\r\n', 'گم کرده ی خود را پیدا می کنی و روزگار پر درد و رنجت تبدیل به خوشبختی می شود. بد به دل خود راه نده. اگر امروز به مراد نرسی فردا حتما\" نشانه هایی از پایان غم خواهی دید چون با خدا هستی همیشه از بلایا نجات پیدا می کنی. باز هم در خلوت قرآن بخوان تا برای رسیدن به مقصد راهت را گم نکنی. '),
(158, 'نصيحتي کنمت بشنو و بهانه مگير\r\nهر آن چه ناصح مشفق بگويدت بپذير\r\nز وصل روي جوانان تمتعي بردار\r\nکه در کمينگه عمر است مکر عالم پير\r\nنعيم هر دو جهان پيش عاشقان بجوي\r\nکه اين متاع قليل است و آن عطاي کثير\r\nمعاشري خوش و رودي بساز مي خواهم\r\nکه درد خويش بگويم به ناله بم و زير\r\nبر آن سرم که ننوشم مي و گنه نکنم\r\nاگر موافق تدبير من شود تقدير\r\nچو قسمت ازلي بي حضور ما کردند\r\nگر اندکي نه به وفق رضاست خرده مگير\r\nچو لاله در قدحم ريز ساقيا مي و مشک\r\nکه نقش خال نگارم نمي رود ز ضمير\r\nبيار ساغر در خوشاب اي ساقي\r\nحسود گو کرم آصفي ببين و بمير\r\nبه عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار\r\nولي کرشمه ساقي نمي کند تقصير\r\nمي دوساله و محبوب چارده ساله\r\nهمين بس است مرا صحبت صغير و کبير\r\nدل رميده ما را که پيش مي گيرد\r\nخبر دهيد به مجنون خسته از زنجير\r\nحديث توبه در اين بزمگه مگو حافظ\r\nکه ساقيان کمان ابرويت زنند به تير\r\n', 'فکر می کنی همیشه جوان خواهی ماند و هیچ وقت پیر نمی شوی. به نصیحت های پیران گوش کن دوستانت تو را فقط برای خوشی می خواهند به دردهایت گوش نمی دهند. توقع خود را پایین بیاور. اشتباهات خود را گردن کسان دیگر مینداز، توبه کن تا به آرزوهای مادی خود برسی. '),
(159, 'هزار شکر که ديدم به کام خويشت باز\r\nز روي صدق و صفا گشته با دلم دمساز\r\nروندگان طريقت ره بلا سپرند\r\nرفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز\r\nغم حبيب نهان به ز گفت و گوي رقيب\r\nکه نيست سينه ارباب کينه محرم راز\r\nاگر چه حسن تو از عشق غير مستغنيست\r\nمن آن نيم که از اين عشقبازي آيم باز\r\nچه گويمت که ز سوز درون چه مي بينم\r\nز اشک پرس حکايت که من نيم غماز\r\nچه فتنه بود که مشاطه قضا انگيخت\r\nکه کرد نرگس مستش سيه به سرمه ناز\r\nبدين سپاس که مجلس منور است به دوست\r\nگرت چو شمع جفايي رسد بسوز و بساز\r\nغرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نيست\r\nجمال دولت محمود را به زلف اياز\r\nغزل سرايي ناهيد صرفه اي نبرد\r\nدر آن مقام که حافظ برآورد آواز\r\n', 'در هر حال خدا را شاکر باش حتی اگر بلا بر تو نازل شود و از فراز و نشیب زندگی خسته شده باشی. با خودت کنار بیا با اشک و غم کاری از پیش نخواهی برد. سرنوشت حوادث زیادی برایت رقم زده. مرد عمل باش تا با همه ی آنها مقابله کنی و به دولت برسی. '),
(160, 'اي سرو ناز حسن که خوش مي روي به ناز\r\nعشاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز\r\nفرخنده باد طلعت خوبت که در ازل\r\nببريده اند بر قد سروت قباي ناز\r\nآن را که بوي عنبر زلف تو آرزوست\r\nچون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز\r\nپروانه را ز شمع بود سوز دل ولي\r\nبي شمع عارض تو دلم را بود گداز\r\nصوفي که بي تو توبه ز مي کرده بود دوش\r\nبشکست عهد چون در ميخانه ديد باز\r\nاز طعنه رقيب نگردد عيار من\r\nچون زر اگر برند مرا در دهان گاز\r\nدل کز طواف کعبه کويت وقوف يافت\r\nاز شوق آن حريم ندارد سر حجاز\r\nهر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست\r\nبي طاق ابروي تو نماز مرا جواز\r\nچون باده باز بر سر خم رفت کف زنان\r\nحافظ که دوش از لب ساقي شنيد راز\r\n', 'دل تنگ هستی و روح و روان خسته ای داری مه همگی درمان می شود درهای وصال باز می شوند و شادی به رویت لبخند می زند خیالات را کنار بگذار و منتظر اتفاقات باش که همگی از خوبی و شادی می باشند. '),
(161, 'حال خونين دلان که گويد باز\r\nو از فلک خون خم که جويد باز\r\nشرمش از چشم مي پرستان باد\r\nنرگس مست اگر برويد باز\r\nجز فلاطون خم نشين شراب\r\nسر حکمت به ما که گويد باز\r\nهر که چون لاله کاسه گردان شد\r\nزين جفا رخ به خون بشويد باز\r\nنگشايد دلم چو غنچه اگر\r\nساغري از لبش نبويد باز\r\nبس که در پرده چنگ گفت سخن\r\nببرش موي تا نمويد باز\r\nگرد بيت الحرام خم حافظ\r\nگر نميرد به سر بپويد باز\r\n', 'تحولی بزرگ در زندگیت به وجود بیاور و دلت را به دریا بزن. کار خوب انجام بده که نتیجه اش را خیلی زود ببینی. حسادت را از خود دور کن تا چیزهای زیبا بیشتر در نظرت بیاید با خدا باش تا شیطان از تو دور شود و آرزوهای محالت محقق گردد.  '),
(162, 'خيز و در کاسه زر آب طربناک انداز\r\nپيشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز\r\nعاقبت منزل ما وادي خاموشان است\r\nحاليا غلغله در گنبد افلاک انداز\r\nچشم آلوده نظر از رخ جانان دور است\r\nبر رخ او نظر از آينه پاک انداز\r\nبه سر سبز تو اي سرو که گر خاک شوم\r\nناز از سر بنه و سايه بر اين خاک انداز\r\nدل ما را که ز مار سر زلف تو بخست\r\nاز لب خود به شفاخانه ترياک انداز\r\nملک اين مزرعه داني که ثباتي ندهد\r\nآتشي از جگر جام در املاک انداز\r\nغسل در اشک زدم کاهل طريقت گويند\r\nپاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز\r\nيا رب آن زاهد خودبين که بجز عيب نديد\r\nدود آهيش در آيينه ادراک انداز\r\nچون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ\r\nوين قبا در ره آن قامت چالاک انداز\r\n', 'به عاقبت کاری که می کنی بیاندیش. عده ای می خواهند از شما سوء استفاده کنند. تو هنوز تجربه کافی نداری برای همین ممکن است راه خطا بروی و ظاهربین هستی و همه چیز را بر مبنای ظاهر آن می سنجی. از خدا بخواه تا سلامتی به تو بدهد و تو هم عبادت خدا را به جا آوری. '),
(163, 'دلم رميده لولي وشيست شورانگيز\r\nدروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز\r\nفداي پيرهن چاک ماه رويان باد\r\nهزار جامه تقوا و خرقه پرهيز\r\nخيال خال تو با خود به خاک خواهم برد\r\nکه تا ز خال تو خاکم شود عبيرآميز\r\nفرشته عشق نداند که چيست اي ساقي\r\nبخواه جام و گلابي به خاک آدم ريز\r\nپياله بر کفنم بند تا سحرگه حشر\r\nبه مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز\r\nفقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي\r\nکه جز ولاي توام نيست هيچ دست آويز\r\nبيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت\r\nکه در مقام رضا باش و از قضا مگريز\r\nميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست\r\nتو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز\r\n', 'رضایت به رضای خدا باشد. آنچه سرنوشت برایت رقم زده همان می شود. تنها کاری که از دستت برمیاید این است که به درگاه خداوند دعا کنی تا شاید سرنوشت به میل خودت برگردد. همیشه امید داشته باش و به وعده های دروغین و رنگارنگ دیگران توجهی نکن. '),
(164, 'بازآي و دل تنگ مرا مونس جان باش\r\nوين سوخته را محرم اسرار نهان باش\r\nزان باده که در ميکده عشق فروشند\r\nما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش\r\nدر خرقه چو آتش زدي اي عارف سالک\r\nجهدي کن و سرحلقه رندان جهان باش\r\nدلدار که گفتا به توام دل نگران است\r\nگو مي رسم اينک به سلامت نگران باش\r\nخون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش\r\nاي درج محبت به همان مهر و نشان باش\r\nتا بر دلش از غصه غباري ننشيند\r\nاي سيل سرشک از عقب نامه روان باش\r\nحافظ که هوس مي کندش جام جهان بين\r\nگو در نظر آصف جمشيد مکان باش\r\n', 'عجله کن تا از دیگران عقب نیفتی. با دل نگرانی و حرف نگرانی و حرف زدن به جایی نخواهی رسید. بسیار مواظب سلامتی خودت باش. فکر می کنی کس دیگری می خواهد مقصود و نظر تو را از چنگت بیرون بکشد ولی بدان در سرنوشت تو مقصود چیز دیگریست و نصیب کس دیگری نمی شود. '),
(165, 'به دور لاله قدح گير و بي ريا مي باش\r\nبه بوي گل نفسي همدم صبا مي باش\r\nنگويمت که همه ساله مي پرستي کن\r\nسه ماه مي خور و نه ماه پارسا مي باش\r\nچو پير سالک عشقت به مي حواله کند\r\nبنوش و منتظر رحمت خدا مي باش\r\nگرت هواست که چون جم به سر غيب رسي\r\nبيا و همدم جام جهان نما مي باش\r\nچو غنچه گر چه فروبستگيست کار جهان\r\nتو همچو باد بهاري گره گشا مي باش\r\nوفا مجوي ز کس ور سخن نمي شنوي\r\nبه هرزه طالب سيمرغ و کيميا مي باش\r\nمريد طاعت بيگانگان مشو حافظ\r\nولي معاشر رندان پارسا مي باش\r\n', 'تو کار خیرات را انجام بده و ار بنده ی خدا تمنای جواب نداشته باش خداوند در جای دیگر جواب کار خوبت را می دهد. رحمت خداوند شامل حالت شده و مالی خوب به تو می رسد. گره از کارت باز می شود. تو کار خودت را بکن دشمن شکست می خورد و دست به هر چه بزنی طلا می شود.  '),
(166, 'صوفي گلي بچين و مرقع به خار بخش\r\nوين زهد خشک را به مي خوشگوار بخش\r\nطامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه\r\nتسبيح و طيلسان به مي و ميگسار بخش\r\nزهد گران که شاهد و ساقي نمي خرند\r\nدر حلقه چمن به نسيم بهار بخش\r\nراهم شراب لعل زد اي مير عاشقان\r\nخون مرا به چاه زنخدان يار بخش\r\nيا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن\r\nوين ماجرا به سرو لب جويبار بخش\r\nاي آن که ره به مشرب مقصود برده اي\r\nزين بحر قطره اي به من خاکسار بخش\r\nشکرانه را که چشم تو روي بتان نديد\r\nما را به عفو و لطف خداوندگار بخش\r\nساقي چو شاه نوش کند باده صبوح\r\nگو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش\r\n', 'گناهی که مرتکب شده اید به هیچ جایی درز نمی کند این راز را در دلتان حفظ کنید. اراده کرده اید که به مقصود برسید برای این کار اول توبه کنید و شکر خدا را به جای آورید که بار کج هیچ وقت به منزل نمی رسد. '),
(167, 'شراب تلخ مي خواهم که مردافکن بود زورش\r\nکه تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش\r\nسماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش\r\nمذاق حرص و آز اي دل بشو از تلخ و از شورش\r\nبياور مي که نتوان شد ز مکر آسمان ايمن\r\nبه لعب زهره چنگي و مريخ سلحشورش\r\nکمند صيد بهرامي بيفکن جام جم بردار\r\nکه من پيمودم اين صحرا نه بهرام است و نه گورش\r\nبيا تا در مي صافيت راز دهر بنمايم\r\nبه شرط آن که ننمايي به کج طبعان دل کورش\r\nنظر کردن به درويشان منافي بزرگي نيست\r\nسليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش\r\nکمان ابروي جانان نمي پيچد سر از حافظ\r\nوليکن خنده مي آيد بدين بازوي بي زورش\r\n', 'از فرصتی که داری استفاده کن وگرنه کسی دیگر از این فرصت سود می برد. به زیردستان خود هم توجه کن. اگر در عین مفام و ثروت، به زیردستان محبت کردی مردی. دامی برایت گسترده اند. '),
(168, 'خوشا شيراز و وضع بي مثالش\r\nخداوندا نگه دار از زوالش\r\nز رکن آباد ما صد لوحش الله\r\nکه عمر خضر مي بخشد زلالش\r\nميان جعفرآباد و مصلا\r\nعبيرآميز مي آيد شمالش\r\nبه شيراز آي و فيض روح قدسي\r\nبجوي از مردم صاحب کمالش\r\nکه نام قند مصري برد آن جا\r\nکه شيرينان ندادند انفعالش\r\nصبا زان لولي شنگول سرمست\r\nچه داري آگهي چون است حالش\r\nگر آن شيرين پسر خونم بريزد\r\nدلا چون شير مادر کن حلالش\r\nمکن از خواب بيدارم خدا را\r\nکه دارم خلوتي خوش با خيالش\r\nچرا حافظ چو مي ترسيدي از هجر\r\nنکردي شکر ايام وصالش\r\n', 'قدر چیزها و کسانی را که در کنارتان بوده اند ندانسته و حالا بسیار پشیمانید. آنقدر عمرتان طولانی هست که دوباره همه چیز را جبران کنید. از دوستان با عقل و درایت خودتان کمک بگیرید. مال حلال به دست بیاورید چون مال حرام زود از دستتان خارج می شود. '),
(169, 'چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش\r\nبه هر شکسته که پيوست تازه شد جانش\r\nکجاست همنفسي تا به شرح عرضه دهم\r\nکه دل چه مي کشد از روزگار هجرانش\r\nزمانه از ورق گل مثال روي تو بست\r\nولي ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش\r\nتو خفته اي و نشد عشق را کرانه پديد\r\nتبارک الله از اين ره که نيست پايانش\r\nجمال کعبه مگر عذر ره روان خواهد\r\nکه جان زنده دلان سوخت در بيابانش\r\nبدين شکسته بيت الحزن که مي آرد\r\nنشان يوسف دل از چه زنخدانش\r\nبگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم\r\nکه سوخت حافظ بي دل ز مکر و دستانش\r\n', 'به دنبال دوستی می گردید که بتوانید درد دل خودتان را به او بگویید. با خجالت و گوشه نشینی آینده ی خوبی نخواهید داشت. بهانه و عذرها را کنار بگذارید تا دلتان زنده و جوان شود. شما به نیتتان می رسید زیرا نشانه هایی از آن به نظرتان رسیده است. '),
(170, 'يا رب اين نوگل خندان که سپردي به منش\r\nمي سپارم به تو از چشم حسود چمنش\r\nگر چه از کوي وفا گشت به صد مرحله دور\r\nدور باد آفت دور فلک از جان و تنش\r\nگر به سرمنزل سلمي رسي اي باد صبا\r\nچشم دارم که سلامي برساني ز منش\r\nبه ادب نافه گشايي کن از آن زلف سياه\r\nجاي دل هاي عزيز است به هم برمزنش\r\nگو دلم حق وفا با خط و خالت دارد\r\nمحترم دار در آن طره عنبرشکنش\r\nدر مقامي که به ياد لب او مي نوشند\r\nسفله آن مست که باشد خبر از خويشتنش\r\nعرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت\r\nهر که اين آب خورد رخت به دريا فکنش\r\nهر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال\r\nسر ما و قدمش يا لب ما و دهنش\r\nشعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است\r\nآفرين بر نفس دلکش و لطف سخنش\r\n', 'فکر می کنید رسیدن به حاجت محال است ولی به زودی خبری بسیار خوش به شما می دهند. بی قرار و بی تاب شده اید. به هر کس که می رسید می خواهید خبری از او بگیرید اما بدانید انتظار امروز تلخ و وصال فردا بسیار شیرین است. خودتان را به دست سرنوشت سپرده اید و مطمئن هستید هر چه پیش آید رضای حق در اوست. '),
(171, 'سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش\r\nکه دور شاه شجاع است مي دلير بنوش\r\nشد آن که اهل نظر بر کناره مي رفتند\r\nهزار گونه سخن در دهان و لب خاموش\r\nبه صوت چنگ بگوييم آن حکايت ها\r\nکه از نهفتن آن ديگ سينه مي زد جوش\r\nشراب خانگي ترس محتسب خورده\r\nبه روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش\r\nز کوي ميکده دوشش به دوش مي بردند\r\nامام شهر که سجاده مي کشيد به دوش\r\nدلا دلالت خيرت کنم به راه نجات\r\nمکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش\r\nمحل نور تجليست راي انور شاه\r\nچو قرب او طلبي در صفاي نيت کوش\r\nبجز ثناي جلالش مساز ورد ضمير\r\nکه هست گوش دلش محرم پيام سروش\r\nرموز مصلحت ملک خسروان دانند\r\nگداي گوشه نشيني تو حافظا مخروش\r\n', 'رازها و درد دلهایت را حفظ کن و سرپوشی روی آن بگذار. خداوند تو را از بندی که در آن گرفتار هستی نجات می دهد، به شرط آنکه برای رسیدن به ایمان و صفای دلت تلاش کنی. خودت صلاح کار را بهتر می دانی اگر از نتیجه اش باخبری پس یاعلی بگو که عده ای نیز به تو کمک می کنند. '),
(172, 'هاتفي از گوشه ميخانه دوش\r\nگفت ببخشند گنه مي بنوش\r\nلطف الهي بکند کار خويش\r\nمژده رحمت برساند سروش\r\nاين خرد خام به ميخانه بر\r\nتا مي لعل آوردش خون به جوش\r\nگر چه وصالش نه به کوشش دهند\r\nهر قدر اي دل که تواني بکوش\r\nلطف خدا بيشتر از جرم ماست\r\nنکته سربسته چه داني خموش\r\nگوش من و حلقه گيسوي يار\r\nروي من و خاک در مي فروش\r\nرندي حافظ نه گناهيست صعب\r\nبا کرم پادشه عيب پوش\r\nداور دين شاه شجاع آن که کرد\r\nروح قدس حلقه امرش به گوش\r\nاي ملک العرش مرادش بده\r\nو از خطر چشم بدش دار گوش\r\n', 'لطف خداوند شامل حالت شده است. توبه کن تا مژده ی بسیار خوبی به تو بدهند. انتظار و دوری به سر رسیده و به این خاطر دعاهایت می باشد. به نذری که کرده ای عمل کن. در راه خدا انفاق کن تا همیشه از چشم زخم ایمن باشی. '),
(173, 'دوش با من گفت پنهان کارداني تيزهوش\r\nو از شما پنهان نشايد کرد سر مي فروش\r\nگفت آسان گير بر خود کارها کز روي طبع\r\nسخت مي گردد جهان بر مردمان سختکوش\r\nوان گهم درداد جامي کز فروغش بر فلک\r\nزهره در رقص آمد و بربط زنان مي گفت نوش\r\nبا دل خونين لب خندان بياور همچو جام\r\nني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش\r\nتا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي\r\nگوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش\r\nگوش کن پند اي پسر و از بهر دنيا غم مخور\r\nگفتمت چون در حديثي گر تواني داشت هوش\r\nدر حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد\r\nزان که آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش\r\nبر بساط نکته دانان خودفروشي شرط نيست\r\nيا سخن دانسته گو اي مرد عاقل يا خموش\r\nساقيا مي ده که رندي هاي حافظ فهم کرد\r\nآصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش\r\n', 'زندگی را هر طور که بگیری می گذرد پس سخت نگیر تا روزگارت به خوشی بگذرد. در عین ناراحتی و غم بخند تا مرهم روی زخم های دلت باشد. هر چه می کشی از آشناست به پند پیرانگوش کن. تمام حرف هایی که می زنی بر علیه خودت استفاده می شود پس عاقل باش. حریم خودت را نگهدار تا از غم رهایی یابی. '),
(174, 'اي همه شکل تو مطبوع و همه جاي تو خوش\r\nدلم از عشوه شيرين شکرخاي تو خوش\r\nهمچو گلبرگ طري هست وجود تو لطيف\r\nهمچو سرو چمن خلد سراپاي تو خوش\r\nشيوه و ناز تو شيرين خط و خال تو مليح\r\nچشم و ابروي تو زيبا قد و بالاي تو خوش\r\nهم گلستان خيالم ز تو پرنقش و نگار\r\nهم مشام دلم از زلف سمن ساي تو خوش\r\nدر ره عشق که از سيل بلا نيست گذار\r\nکرده ام خاطر خود را به تمناي تو خوش\r\nشکر چشم تو چه گويم که بدان بيماري\r\nمي کند درد مرا از رخ زيباي تو خوش\r\nدر بيابان طلب گر چه ز هر سو خطريست\r\nمي رود حافظ بي دل به تولاي تو خوش\r\n', 'از خواب غفلت بیدار شو و این چند صباح عمر را غنیمت دان که روزگار به کامت می باشد. موفقیت و خوشبختی به رویت لبخند می زنند. خودت هم همتی بکن، همه چیز برای رسیدن به هدف و حاجت مهیاست. برخیز، انشاالله که موفق می شوی. ');
INSERT INTO `hafez` (`ID`, `sher`, `mani`) VALUES
(175, 'دلم رميده شد و غافلم من درويش\r\nکه آن شکاري سرگشته را چه آمد پيش\r\nچو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم\r\nکه دل به دست کمان ابروييست کافرکيش\r\nخيال حوصله بحر مي پزد هيهات\r\nچه هاست در سر اين قطره محال انديش\r\nبنازم آن مژه شوخ عافيت کش را\r\nکه موج مي زندش آب نوش بر سر نيش\r\nز آستين طبيبان هزار خون بچکد\r\nگرم به تجربه دستي نهند بر دل ريش\r\nبه کوي ميکده گريان و سرفکنده روم\r\nچرا که شرم همي آيدم ز حاصل خويش\r\nنه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر\r\nنزاع بر سر دنيي دون مکن درويش\r\nبدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ\r\nخزانه اي به کف آور ز گنج قارون بيش\r\n', 'بر سر دو راهی قرار گرفته ای. همه ی کارها را سخت می گیری و ناامیدی. فکر می کنی تا حالا زنده بودنت بیخود بوده و تلاش هایت هدر رفته و خود را گول زده ای ولی این را بدان که از هر جا شروع کنی با منفعت است. با تجربه ای که به دست آورده ای بهتر تصمیم می گیری و راهت را انتخاب می کنی. '),
(176, 'ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش\r\nبيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش\r\nاز بس که دست مي گزم و آه مي کشم\r\nآتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش\r\nدوشم ز بلبلي چه خوش آمد که مي سرود\r\nگل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خويش\r\nکاي دل تو شاد باش که آن يار تندخو\r\nبسيار تندروي نشيند ز بخت خويش\r\nخواهي که سخت و سست جهان بر تو بگذرد\r\nبگذر ز عهد سست و سخن هاي سخت خويش\r\nوقت است کز فراق تو وز سوز اندرون\r\nآتش درافکنم به همه رخت و پخت خويش\r\nاي حافظ ار مراد ميسر شدي مدام\r\nجمشيد نيز دور نماندي ز تخت خويش\r\n', 'هیچکدام از راه هایی را که انتخاب کرده ای به هدف نرسیده است. باز هم تلاش کن بالاخره روزگار روی خوش خود را به تو نشان می دهد و دلت شاد می شود. زندگی را هر طور که بگیری می گذرد ولی یادت باشد با کسانی که به عهد خود پای بند نیستند پیمان نبند. رسیدن به مقصود برای تو دور نیست و مقامت نیز بالا می رود. '),
(177, 'بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع\r\nشمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع\r\nبرکشد آينه از جيب افق چرخ و در آن\r\nبنمايد رخ گيتي به هزاران انواع\r\nدر زواياي طربخانه جمشيد فلک\r\nارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع\r\nچنگ در غلغله آيد که کجا شد منکر\r\nجام در قهقهه آيد که کجا شد مناع\r\nوضع دوران بنگر ساغر عشرت برگير\r\nکه به هر حالتي اين است بهين اوضاع\r\nطره شاهد دنيي همه بند است و فريب\r\nعارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع\r\nعمر خسرو طلب ار نفع جهان مي خواهي\r\nکه وجوديست عطابخش کريم نفاع\r\nمظهر لطف ازل روشني چشم امل\r\nجامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع\r\n', 'اوضاع به این صورتی که هست نمی ماند. فردای روشنی هم در پیش است. مراقب دنیای پر از نیرنگ و فریب اطرافت باش و از کنار آنها بگذر. هر چه می خواهی از خدا بخواه چرا که فقط اوست که مظهر لطف است و حیله ندارد و می تواند تو را به مقصد برساند. '),
(178, 'سحر به بوي گلستان دمي شدم در باغ\r\nکه تا چو بلبل بي دل کنم علاج دماغ\r\nبه جلوه گل سوري نگاه مي کردم\r\nکه بود در شب تيره به روشني چو چراغ\r\nچنان به حسن و جواني خويشتن مغرور\r\nکه داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ\r\nگشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم\r\nنهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ\r\nزبان کشيده چو تيغي به سرزنش سوسن\r\nدهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ\r\nيکي چو باده پرستان صراحي اندر دست\r\nيکي چو ساقي مستان به کف گرفته اياغ\r\nنشاط و عيش و جواني چو گل غنيمت دان\r\nکه حافظا نبود بر رسول غير بلاغ\r\n', 'اینقدر به جوانی و شادابی و زیبایی خویش مغرور نباش. همیشه جوان و شاداب نمی مانی. فکری هم به حال پیری خود بکن، با فخر فروختن و قیافه گرفتن از اجتماع طرد می شوی و هم در جوانی و هم در پیری تنها می مانی. پس قدر جوانی خویش را بدان و شادابی خود را با دیگران تقسیم کن. '),
(179, 'مقام امن و مي بي غش و رفيق شفيق\r\nگرت مدام ميسر شود زهي توفيق\r\nجهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است\r\nهزار بار من اين نکته کرده ام تحقيق\r\nدريغ و درد که تا اين زمان ندانستم\r\nکه کيمياي سعادت رفيق بود رفيق\r\nبه مومني رو و فرصت شمر غنيمت وقت\r\nکه در کمينگه عمرند قاطعان طريق\r\nبيا که توبه ز لعل نگار و خنده جام\r\nحکايتيست که عقلش نمي کند تصديق\r\nاگر چه موي ميانت به چون مني نرسد\r\nخوش است خاطرم از فکر اين خيال دقيق\r\nحلاوتي که تو را در چه زنخدان است\r\nبه کنه آن نرسد صد هزار فکر عميق\r\nاگر به رنگ عقيقي شد اشک من چه عجب\r\nکه مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق\r\nبه خنده گفت که حافظ غلام طبع توام\r\nببين که تا به چه حدم همي کند تحميق\r\n', 'موفقیت تو به خاطر قاطعیتت می باشد و از فرصت های طلایی که برایت پیش می آید نهایت استفاده کن. آدم دقیقی هستی و عقلت را همیشه بر هوای نفست ترجیح داده ای. در مورد حاجتی که داری عمیقا\" تحقیق کن. '),
(180, 'هزار دشمنم ار مي کنند قصد هلاک\r\nگرم تو دوستي از دشمنان ندارم باک\r\nمرا اميد وصال تو زنده مي دارد\r\nو گر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاک\r\nنفس نفس اگر از باد نشنوم بويش\r\nزمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک\r\nرود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات\r\nبود صبور دل اندر فراق تو حاشاک\r\nاگر تو زخم زني به که ديگري مرهم\r\nو گر تو زهر دهي به که ديگري ترياک\r\nبضرب سيفک قتلي حياتنا ابدا\r\nلان روحي قد طاب ان يکون فداک\r\nعنان مپيچ که گر مي زني به شمشيرم\r\nسپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک\r\nتو را چنان که تويي هر نظر کجا بيند\r\nبه قدر دانش خود هر کسي کند ادراک\r\nبه چشم خلق عزيز جهان شود حافظ\r\nکه بر در تو نهد روي مسکنت بر خاک\r\n', 'از دوست شفیق خود به خاطر هم پا بودن با شما تشکر کنید. این امیداست که شما را زنده نگه داشته ولی گاهی طاقت از کف داده و خواب و خوراکتان را می گیرد. زخم زبان به کسی نزن تا خودت همیشه از زخم زبان در امان باشی. ا دانش خود برای رسیدن به مقصود استفاده کن تا به منظوری که می خواهی برسی '),
(181, 'اي دل ريش مرا با لب تو حق نمک\r\nحق نگه دار که من مي روم الله معک\r\nتويي آن گوهر پاکيزه که در عالم قدس\r\nذکر خير تو بود حاصل تسبيح ملک\r\nدر خلوص منت ار هست شکي تجربه کن\r\nکس عيار زر خالص نشناسد چو محک\r\nگفته بودي که شوم مست و دو بوست بدهم\r\nوعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يک\r\nبگشا پسته خندان و شکرريزي کن\r\nخلق را از دهن خويش مينداز به شک\r\nچرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد\r\nمن نه آنم که زبوني کشم از چرخ فلک\r\nچون بر حافظ خويشش نگذاري باري\r\nاي رقيب از بر او يک دو قدم دورترک\r\n', 'دینی که بر گردنت می باشد ادا کن و حق مردم را بجا بیاور تا هم در این دنیا و هم دنیای باقی انس و ملک ذکر و خیرت را بگویند. به هر چیزی که شک داری محک بزن تا شکت برطرف شود. خوشحال باش و حرف آخر را بزن که مرادت میسر شده است. '),
(182, 'شممت روح وداد و شمت برق وصال\r\nبيا که بوي تو را ميرم اي نسيم شمال\r\nاحاديا بجمال الحبيب قف و انزل\r\nکه نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال\r\nحکايت شب هجران فروگذاشته به\r\nبه شکر آن که برافکند پرده روز وصال\r\nبيا که پرده گلريز هفت خانه چشم\r\nکشيده ايم به تحرير کارگاه خيال\r\nچو يار بر سر صلح است و عذر مي طلبد\r\nتوان گذشت ز جور رقيب در همه حال\r\nبجز خيال دهان تو نيست در دل تنگ\r\nکه کس مباد چو من در پي خيال محال\r\nقتيل عشق تو شد حافظ غريب ولي\r\nبه خاک ما گذري کن که خون مات حلال\r\n', 'شممت روح وداد و شمت برق وصال\r\nبيا که بوي تو را ميرم اي نسيم شمال\r\nاحاديا بجمال الحبيب قف و انزل\r\nکه نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال\r\nحکايت شب هجران فروگذاشته به\r\nبه شکر آن که برافکند پرده روز وصال\r\nبيا که پرده گلريز هفت خانه چشم\r\nکشيده ايم به تحرير کارگاه خيال\r\nچو يار بر سر صلح است و عذر مي طلبد\r\nتوان گذشت ز جور رقيب در همه حال\r\nبجز خيال دهان تو نيست در دل تنگ\r\nکه کس مباد چو من در پي خيال محال\r\nقتيل عشق تو شد حافظ غريب ولي\r\nبه خاک ما گذري کن که خون مات حلال\r\n'),
(183, 'به وقت گل شدم از توبه شراب خجل\r\nکه کس مباد ز کردار ناصواب خجل\r\nصلاح ما همه دام ره است و من زين بحث\r\nنيم ز شاهد و ساقي به هيچ باب خجل\r\nبود که يار نرنجد ز ما به خلق کريم\r\nکه از سوال ملوليم و از جواب خجل\r\nز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم\r\nشديم در نظر ره روان خواب خجل\r\nرواست نرگس مست ار فکند سر در پيش\r\nکه شد ز شيوه آن چشم پرعتاب خجل\r\nتويي که خوبتري ز آفتاب و شکر خدا\r\nکه نيستم ز تو در روي آفتاب خجل\r\nحجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت\r\nز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل\r\n', 'ا کار زشتی که انجام داده ای بسیار خجالت زده هستی. منتظر بقیه سرنوشت خود باش که هرچه صلاح باشد همان خواهد شد. خودت را بی تفاوت نشان نده ثابت کن از کار که کرده ای خجالت زده هستی. ذات خوبی داری پس به درونت رجوع کن و سیای و ظلمت را از دلت بدر کن و بگذار دلت همچون آب صاف شود. '),
(184, 'داراي جهان نصرت دين خسرو کامل\r\nيحيي بن مظفر ملک عالم عادل\r\nاي درگه اسلام پناه تو گشاده\r\nبر روي زمين روزنه جان و در دل\r\nتعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم\r\nانعام تو بر کون و مکان فايض و شامل\r\nروز ازل از کلک تو يک قطره سياهي\r\nبر روي مه افتاد که شد حل مسائل\r\nخورشيد چو آن خال سيه ديد به دل گفت\r\nاي کاج که من بودمي آن هندوي مقبل\r\nشاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است\r\nدست طرب از دامن اين زمزمه مگسل\r\nمي نوش و جهان بخش که از زلف کمندت\r\nشد گردن بدخواه گرفتار سلاسل\r\nدور فلکي يک سره بر منهج عدل است\r\nخوش باش که ظالم نبرد راه به منزل\r\nحافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است\r\nاز بهر معيشت مکن انديشه باطل\r\n', 'ناراحت رقیبان و حسودان نباش همگی را شکست خواهی داد اما به شرط اینکه در کسب روزی راه حلال را پیش بگیری و از عقل و درایت خود نهایت استفاده را بکنی. نتیجه ی کارهای خوبی را که انجام داده ای خیلی زود می بینی و مشکل تو هم حل می شود. '),
(185, 'اگر به کوي تو باشد مرا مجال وصول\r\nرسد به دولت وصل تو کار من به اصول\r\nقرار برده ز من آن دو نرگس رعنا\r\nفراغ برده ز من آن دو جادوي مکحول\r\nچو بر در تو من بي نواي بي زر و زور\r\nبه هيچ باب ندارم ره خروج و دخول\r\nکجا روم چه کنم چاره از کجا جويم\r\nکه گشته ام ز غم و جور روزگار ملول\r\nمن شکسته بدحال زندگي يابم\r\nدر آن زمان که به تيغ غمت شوم مقتول\r\nخرابتر ز دل من غم تو جاي نيافت\r\nکه ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول\r\nدل از جواهر مهرت چو صيقلي دارد\r\nبود ز زنگ حوادث هر آينه مصقول\r\nچه جرم کرده ام اي جان و دل به حضرت تو\r\nکه طاعت من بي دل نمي شود مقبول\r\nبه درد عشق بساز و خموش کن حافظ\r\nرموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول\r\n', 'اگر دقیق باشی و ب اصول و قانون پیش بروی مجال این را داری که به هدف خودت برسی. فکر می کنی چون پول و ثروت نداری تمام درها بهرویت بسته شده است. دنبال راه چاره می گردی. بی تاب مباش، کفر نگو دعاهای تو مورد قبول حق واقع شده. رازهایت را فاش نکن چون شیوه ی عاقلان است. '),
(186, 'اي رخت چون خلد و لعلت سلسبيل\r\nسلسبيلت کرده جان و دل سبيل\r\nسبزپوشان خطت بر گرد لب\r\nهمچو مورانند گرد سلسبيل\r\nناوک چشم تو در هر گوشه اي\r\nهمچو من افتاده دارد صد قتيل\r\nيا رب اين آتش که در جان من است\r\nسرد کن زان سان که کردي بر خليل\r\nمن نمي يابم مجال اي دوستان\r\nگر چه دارد او جمالي بس جميل\r\nپاي ما لنگ است و منزل بس دراز\r\nدست ما کوتاه و خرما بر نخيل\r\nحافظ از سرپنجه عشق نگار\r\nهمچو مور افتاده شد در پاي پيل\r\nشاه عالم را بقا و عز و ناز\r\nباد و هر چيزي که باشد زين قبيل\r\n', 'انتظار معجزه دارید و ان معجزه وقتی محقق می شود که تمام هم و غم خود را ه کار ببندید. وقت تنگ است. کمی عجله کنید. فعل دستتان کوتاه است اما انشاالله به مقصوددست پیدا خواهید کرد. گاهی دست سرنوشت طوری رقم م خورد ک بدون هیچگونه تلاشی مقصود و نظر خود به دنبالتان می آید. '),
(187, 'مرحبا طاير فرخ پي فرخنده پيام\r\nخير مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام\r\nيا رب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد\r\nکه از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام\r\nماجراي من و معشوق مرا پايان نيست\r\nهر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام\r\nگل ز حد برد تنعم نفسي رخ بنما\r\nسرو مي نازد و خوش نيست خدا را بخرام\r\nزلف دلدار چو زنار همي فرمايد\r\nبرو اي شيخ که شد بر تن ما خرقه حرام\r\nمرغ روحم که همي زد ز سر سدره صفير\r\nعاقبت دانه خال تو فکندش در دام\r\nچشم بيمار مرا خواب نه درخور باشد\r\nمن له يقتل داء دنف کيف ينام\r\nتو ترحم نکني بر من مخلص گفتم\r\nذاک دعواي و ها انت و تلک الايام\r\nحافظ ار ميل به ابروي تو دارد شايد\r\nجاي در گوشه محراب کنند اهل کلام\r\n', 'یک دیدر غیر منتظره دارید که بسیار خوشحالتان می کند و پیام خوشی به شما می دهد. به سفری می روید که جز معنویت چیزی سوغات ندارد. همه روزی به دنیای باقی می روند پس این چند صباح عمر را خوبی کنید و چیزی را که برای خودتان نمی پسندید برای دیگران هم مپسندید. به کس ترحم نکنید بلکه مخلصانه کار انجام دهید. '),
(188, 'بشري اذ السلامه حلت بذي سلم\r\nلله حمد معترف غايه النعم\r\nآن خوش خبر کجاست که اين فتح مژده داد\r\nتا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم\r\nاز بازگشت شاه در اين طرفه منزل است\r\nآهنگ خصم او به سراپرده عدم\r\nپيمان شکن هرآينه گردد شکسته حال\r\nان العهود عند مليک النهي ذمم\r\nمي جست از سحاب امل رحمتي ولي\r\nجز ديده اش معاينه بيرون نداد نم\r\nدر نيل غم فتاد سپهرش به طنز گفت\r\nالان قد ندمت و ما ينفع الندم\r\nساقي چو يار مه رخ و از اهل راز بود\r\nحافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم\r\n', 'کسی کهبه شما جفا کرده خودش الان گرفتار است. ابرهای رحمت به سوی شما می آیند و جور و ظلم به سوی او روانه است. خبر خوش را به شما و خبر بد را به او می دهند. تو رازترا حفظ کن. عهد شکسته ات به نفعت می باشد و تجربه ای عالی برای بستن عهدی دگر هست. '),
(189, 'بازآي ساقيا که هواخواه خدمتم\r\nمشتاق بندگي و دعاگوي دولتم\r\nزان جا که فيض جام سعادت فروغ توست\r\nبيرون شدي نماي ز ظلمات حيرتم\r\nهر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت\r\nتا آشناي عشق شدم ز اهل رحمتم\r\nعيبم مکن به رندي و بدنامي اي حکيم\r\nکاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم\r\nمي خور که عاشقي نه به کسب است و اختيار\r\nاين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم\r\nمن کز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش\r\nدر عشق ديدن تو هواخواه غربتم\r\nدريا و کوه در ره و من خسته و ضعيف\r\nاي خضر پي خجسته مدد کن به همتم\r\nدورم به صورت از در دولتسراي تو\r\nليکن به جان و دل ز مقيمان حضرتم\r\nحافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان\r\nدر اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم\r\n', 'در این فکر هستی که مه چیز را از نو شروع کنی تا جبران مافات گردد. هر چند که گناهکاری ولی راه توبه را پیش گرفتهای و از این به بعد رحمت خداوند شامل حالت می شود. خودت ذا به دست سرنوشت بسپار. اگرچه خسته و ضعیف شده ای ولی با کی همت باز هم جوان و پرانرژی م شوی به تمام اهداف و مقاصد خود می رسی. مطمئن باش آنقدر عمر می کنی که به آرزوهایت برسی. '),
(190, 'دوش بيماري چشم تو ببرد از دستم\r\nليکن از لطف لبت صورت جان مي بستم\r\nعشق من با خط مشکين تو امروزي نيست\r\nديرگاه است کز اين جام هلالي مستم\r\nاز ثبات خودم اين نکته خوش آمد که به جور\r\nدر سر کوي تو از پاي طلب ننشستم\r\nعافيت چشم مدار از من ميخانه نشين\r\nکه دم از خدمت رندان زده ام تا هستم\r\nدر ره عشق از آن سوي فنا صد خطر است\r\nتا نگويي که چو عمرم به سر آمد رستم\r\nبعد از اينم چه غم از تير کج انداز حسود\r\nچون به محبوب کمان ابروي خود پيوستم\r\nبوسه بر درج عقيق تو حلال است مرا\r\nکه به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم\r\nصنمي لشکريم غارت دل کرد و برفت\r\nآه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم\r\nرتبت دانش حافظ به فلک برشده بود\r\nکرد غمخواري شمشاد بلندت پستم\r\n', 'بسیار انسان وفا پیشه ای هستید و حاضر نیستید تحت هیچ شرایطی عهد خود را بشکنید. تا هر زمان که لازم باشد به پای معشوق می نشینید. تیر همه ی رقیبان و حسودان به خطا رفته است. بیماری شما به زودی شفا پیدا می کند. نگران نباشید. از غم رهایی یافته و به حاجاتتان می رسید. '),
(191, 'به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم\r\nبيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم\r\nاگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد\r\nبه خاک پاي عزيزت که عهد نشکستم\r\nچو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق\r\nکه در هواي رخت چون به مهر پيوستم\r\nبيار باده که عمريست تا من از سر امن\r\nبه کنج عافيت از بهر عيش ننشستم\r\nاگر ز مردم هشياري اي نصيحتگو\r\nسخن به خاک ميفکن چرا که من مستم\r\nچگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست\r\nکه خدمتي به سزا برنيامد از دستم\r\nبسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت\r\nکه مرهمي بفرستم که خاطرش خستم\r\n', 'یارتان اگرچه از نظر مادی در مضیغه می باشد ولی بسیار مهربا و وفادار است. به او اعتماد کنید او تمام خوشی ها را بر خود حرام کرده تا بتواند شما را خوشبخت نماید. در رسیدن به حاجات شما هم کمکش کنید هر چند که او می گوید شرمنده است ولی شما باز هم یاری اش دهید. '),
(192, 'زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم\r\nناز بنياد مکن تا نکني بنيادم\r\nمي مخور با همه کس تا نخورم خون جگر\r\nسر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم\r\nزلف را حلقه مکن تا نکني دربندم\r\nطره را تاب مده تا ندهي بر بادم\r\nيار بيگانه مشو تا نبري از خويشم\r\nغم اغيار مخور تا نکني ناشادم\r\nرخ برافروز که فارغ کني از برگ گلم\r\nقد برافراز که از سرو کني آزادم\r\nشمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را\r\nياد هر قوم مکن تا نروي از يادم\r\nشهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه\r\nشور شيرين منما تا نکني فرهادم\r\nرحم کن بر من مسکين و به فريادم رس\r\nتا به خاک در آصف نرسد فريادم\r\nحافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي\r\nمن از آن روز که دربند توام آزادم\r\n', 'کاری نکن که بعدها از کرده ی خویش هم خودت و هم دیگران ناراحت باشند. با همه کس نرد عشق مباز. کاری کن که دائم مثل گل همیشه بهار با طراوت بای و سرت همه جا بالا باشد. خداوند در همه حال و همه جا به فریادت رسیده و نجاتت داده است و باز هم با توست. '),
(193, 'فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم\r\nبنده عشقم و از هر دو جهان آزادم\r\nطاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق\r\nکه در اين دامگه حادثه چون افتادم\r\nمن ملک بودم و فردوس برين جايم بود\r\nآدم آورد در اين دير خراب آبادم\r\nسايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض\r\nبه هواي سر کوي تو برفت از يادم\r\nنيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست\r\nچه کنم حرف دگر ياد نداد استادم\r\nکوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت\r\nيا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم\r\nتا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق\r\nهر دم آيد غمي از نو به مبارک بادم\r\nمي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست\r\nکه چرا دل به جگرگوشه مردم دادم\r\nپاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک\r\nور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم\r\n', 'بسیار انسان وارسته و با ایمانی هستید و جز بندگی خدا را نمی پذیرید. بارها از دام شیطان به سلامت رهایی پیدا کرده اید. جای شما بهشت برین است. جز خدمت به خلق به چیز دیگریفکر نمی کنید. مورد امتحان الهی قرار گرفته اید. سعی کنید مثل همیشه سربلند از این آزمون بیرون بیایید. '),
(194, 'مرا مي بيني و هر دم زيادت مي کني دردم\r\nتو را مي بينم و ميلم زيادت مي شود هر دم\r\nبه سامانم نمي پرسي نمي دانم چه سر داري\r\nبه درمانم نمي کوشي نمي داني مگر دردم\r\nنه راه است اين که بگذاري مرا بر خاک و بگريزي\r\nگذاري آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم\r\nندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم\r\nکه بر خاکم روان گردي به گرد دامنت گردم\r\nفرورفت از غم عشقت دمم دم مي دهي تا کي\r\nدمار از من برآوردي نمي گويي برآوردم\r\nشبي دل را به تاريکي ز زلفت باز مي جستم\r\nرخت مي ديدم و جامي هلالي باز مي خوردم\r\nکشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت\r\nنهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم\r\nتو خوش مي باش با حافظ برو گو خصم جان مي ده\r\nچو گرمي از تو مي بينم چه باک از خصم دم سردم\r\n', 'جلوی هواهای نفسانی خویش را بگیرید. هر چند که به وصال یار فکر می کنید ولی مطمئن نیستید که او هم مثل شما فکر می کند یا نه. حاضرید سر و جان خودتان را فدای یار کنید و گاهی هم از سربی قراری می خواهید دل به دیا زده و همه چیز را به او بگوئید. کمی صبر کنید دست تقدیر همه چیز را بر وفق مرادتان درست می کند. '),
(195, 'سال ها پيروي مذهب رندان کردم\r\nتا به فتوي خرد حرص به زندان کردم\r\nمن به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه\r\nقطع اين مرحله با مرغ سليمان کردم\r\nسايه اي بر دل ريشم فکن اي گنج روان\r\nکه من اين خانه به سوداي تو ويران کردم\r\nتوبه کردم که نبوسم لب ساقي و کنون\r\nمي گزم لب که چرا گوش به نادان کردم\r\nدر خلاف آمد عادت بطلب کام که من\r\nکسب جمعيت از آن زلف پريشان کردم\r\nنقش مستوري و مستي نه به دست من و توست\r\nآن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم\r\nدارم از لطف ازل جنت فردوس طمع\r\nگر چه درباني ميخانه فراوان کردم\r\nاين که پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت\r\nاجر صبريست که در کلبه احزان کردم\r\nصبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ\r\nهر چه کردم همه از دولت قرآن کردم\r\nگر به ديوان غزل صدرنشينم چه عجب\r\nسال ها بندگي صاحب ديوان کردم\r\n', 'به هر کسی زود اطمینان می کنید. قسم خورده بودید دیگر کارهای ناشایست انجام ندهید ولی عهد خود را شکسته و بسیار پشیمانید. رو به خدا آورید که شما را هدایت می کند و در زیر سایه ی اوست که به نیت و مقصود خودتان می رسید. صبر داشته باشید، نمازهایتان را به موقع بجا آورید و قرآن بخوانید که هر چه به دست می آورید از دولت قرآن می باشد. '),
(196, 'ديشب به سيل اشک ره خواب مي زدم\r\nنقشي به ياد خط تو بر آب مي زدم\r\nابروي يار در نظر و خرقه سوخته\r\nجامي به ياد گوشه محراب مي زدم\r\nهر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست\r\nبازش ز طره تو به مضراب مي زدم\r\nروي نگار در نظرم جلوه مي نمود\r\nوز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم\r\nچشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ\r\nفالي به چشم و گوش در اين باب مي زدم\r\nنقش خيال روي تو تا وقت صبحدم\r\nبر کارگاه ديده بي خواب مي زدم\r\nساقي به صوت اين غزلم کاسه مي گرفت\r\nمي گفتم اين سرود و مي ناب مي زدم\r\nخوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام\r\nبر نام عمر و دولت احباب مي زدم\r\n', 'با خواب و خیال به جایی نخواهید رسید. با نشستن و فکر کردن کاری از پیش نخواهید برد اگر می خواهید به مراد و کام دلتان دست پیدا کنید یا علی بگویید و خیالپردازی را کنار بگذارید و توکل به خدا کنید. راه هموار است. انشاالله که موفق می شوید. '),
(197, 'هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم\r\nهر گه که ياد روي تو کردم جوان شدم\r\nشکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا\r\nبر منتهاي همت خود کامران شدم\r\nاي گلبن جوان بر دولت بخور که من\r\nدر سايه تو بلبل باغ جهان شدم\r\nاول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود\r\nدر مکتب غم تو چنين نکته دان شدم\r\nقسمت حوالتم به خرابات مي کند\r\nهر چند کاين چنين شدم و آن چنان شدم\r\nآن روز بر دلم در معني گشوده شد\r\nکز ساکنان درگه پير مغان شدم\r\nدر شاهراه دولت سرمد به تخت بخت\r\nبا جام مي به کام دل دوستان شدم\r\nاز آن زمان که فتنه چشمت به من رسيد\r\nايمن ز شر فتنه آخرزمان شدم\r\nمن پير سال و ماه نيم يار بي وفاست\r\nبر من چو عمر مي گذرد پير از آن شدم\r\nدوشم نويد داد عنايت که حافظا\r\nبازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم\r\n', 'هر چه داری از دسترنج خودت می باشد. گاهی فک می کنی بسیار خسته و ناتوان شده ای اما وقتی که می بینی خدا با توست همه چیز را فراموش می کنی هر چه که سرنوشت برایت رقم زده همان می شود. در زندگی به آنچه که آرزو کنی می رسی. فقط مواظب فتنه ی دیگران باش، منتظر خبر خوش باش. '),
(198, 'خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم\r\nبه صورت تو نگاري نديدم و نشنيدم\r\nاگر چه در طلبت همعنان باد شمالم\r\nبه گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم\r\nاميد در شب زلفت به روز عمر نبستم\r\nطمع به دور دهانت ز کام دل ببريدم\r\nبه شوق چشمه نوشت چه قطره ها که فشاندم\r\nز لعل باده فروشت چه عشوه ها که خريدم\r\nز غمزه بر دل ريشم چه تير ها که گشادي\r\nز غصه بر سر کويت چه بارها که کشيدم\r\nز کوي يار بيار اي نسيم صبح غباري\r\nکه بوي خون دل ريش از آن تراب شنيدم\r\nگناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه\r\nکه من چو آهوي وحشي ز آدمي برميدم\r\nچو غنچه بر سرم از کوي او گذشت نسيمي\r\nکه پرده بر دل خونين به بوي او بدريدم\r\nبه خاک پاي تو سوگند و نور ديده حافظ\r\nکه بي رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم\r\n', 'برای رسیدن به مال دنیا طمع نکن که هر چه بیشتر طمع کنی مال بیشتر از کفت بیرون می رود. نقشه هایت همه نقش بر آب شده است که تقصیر خودت می باشد ولی باز هم نسیم عنایت الهی دل پر خون تو را التیام می بخشد. اراده کرده ای که همه چیز را مثل اول کنی که موفق هم می شوی. انشاالله '),
(199, 'ز دست کوته خود زير بارم\r\nکه از بالابلندان شرمسارم\r\nمگر زنجير مويي گيردم دست\r\nوگر نه سر به شيدايي برآرم\r\nز چشم من بپرس اوضاع گردون\r\nکه شب تا روز اختر مي شمارم\r\nبدين شکرانه مي بوسم لب جام\r\nکه کرد آگه ز راز روزگارم\r\nاگر گفتم دعاي مي فروشان\r\nچه باشد حق نعمت مي گزارم\r\nمن از بازوي خود دارم بسي شکر\r\nکه زور مردم آزاري ندارم\r\nسري دارم چو حافظ مست ليکن\r\nبه لطف آن سري اميدوارم\r\n', 'از روزگار خود بسیار دلگیر و ناراحتید. فکر می کنید وجودتان به اندازه ی تار مویی با مرگ فاصله دارد. ولی باز هم خدا را شکر می کنید. کسانی هستند که اوضاع شا بدتر از شما می باشد، پس حق نعمت خدا را به جای آورید. به بهزوی خودتان متکی باشید که با زورگیری از مردم به جایی نمی رسید. امیدوار باشید که نیت تان خواهید رسید. '),
(200, 'گر چه افتاد ز زلفش گرهي در کارم\r\nهمچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم\r\nبه طرب حمل مکن سرخي رويم که چو جام\r\nخون دل عکس برون مي دهد از رخسارم\r\nپرده مطربم از دست برون خواهد برد\r\nآه اگر زان که در اين پرده نباشد بارم\r\nپاسبان حرم دل شده ام شب همه شب\r\nتا در اين پرده جز انديشه او نگذارم\r\nمنم آن شاعر ساحر که به افسون سخن\r\nاز ني کلک همه قند و شکر مي بارم\r\nديده بخت به افسانه او شد در خواب\r\nکو نسيمي ز عنايت که کند بيدارم\r\nچون تو را در گذر اي يار نمي يارم ديد\r\nبا که گويم که بگويد سخني با يارم\r\nدوش مي گفت که حافظ همه روي است و ريا\r\nبجز از خاک درش با که بود بازارم\r\n', 'چیزی را پنهان نکنید از رخسار گلگونتان همه پی به راز درونتان برده اند. فریب خورده اید با سخنان زیبا و شیرین شما را سحر کرده اند و اجازه فکر کردن را به شما نمی دهند. از خدا بخواهید عنایت او همیشه شامل حالتان بوده است. '),
(201, 'گر دست دهد خاک کف پاي نگارم\r\nبر لوح بصر خط غباري بنگارم\r\nبر بوي کنار تو شدم غرق و اميد است\r\nاز موج سرشکم که رساند به کنارم\r\nپروانه او گر رسدم در طلب جان\r\nچون شمع همان دم به دمي جان بسپارم\r\nامروز مکش سر ز وفاي من و انديش\r\nزان شب که من از غم به دعا دست برآرم\r\nزلفين سياه تو به دلداري عشاق\r\nدادند قراري و ببردند قرارم\r\nاي باد از آن باده نسيمي به من آور\r\nکان بوي شفابخش بود دفع خمارم\r\nگر قلب دلم را ننهد دوست عياري\r\nمن نقد روان در دمش از ديده شمارم\r\nدامن مفشان از من خاکي که پس از من\r\nزين در نتواند که برد باد غبارم\r\nحافظ لب لعلش چو مرا جان عزيز است\r\nعمري بود آن لحظه که جان را به لب آرم\r\n', 'برای دوستان حاضری حتی جانت را هم فا کنی ولی کمی دوستانت را امتحان کن و ببین انها هم همین احساس را نسبت به تو دارند یا نه و فقط وقت خوشی با تو هستند. شفای دلت را از خدا بخواه. کاری کن که بعد از مردنت خوبی های تو همیشه ماندگار بماند. بیشتر با خدا باش و عبادت کن. '),
(202, 'مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم\r\nهواداران کويش را چو جان خويشتن دارم\r\nصفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم\r\nفروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم\r\nبه کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل\r\nچه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم\r\nمرا در خانه سروي هست کاندر سايه قدش\r\nفراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم\r\nگرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند\r\nبحمد الله و المنه بتي لشکرشکن دارم\r\nسزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليماني\r\nچو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم\r\nالا اي پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه\r\nکه من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم\r\nخدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه\r\nکه من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم\r\nچو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله\r\nنه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم\r\nبه رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن\r\nچه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم\r\n', 'می خواهند شما را از تصمیمی که گرفته اید منصرف کنند ولی شما کار خودتان را بکنید و موانعی را که پیش پایتان می گذارند بردارید. این را هم بدانید که اگر در این راه متوسل به دروغ و ریا شوید به هدف نمی رسید. کسی شما را نصیحت می کند و راه و چاه را نشانتان می دهد. به حرفش گوش دهید تا زودتر موفق شوید. '),
(203, 'من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم\r\nلطف ها مي کني اي خاک درت تاج سرم\r\nدلبرا بنده نوازيت که آموخت بگو\r\nکه من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم\r\nهمتم بدرقه راه کن اي طاير قدس\r\nکه دراز است ره مقصد و من نوسفرم\r\nاي نسيم سحري بندگي من برسان\r\nکه فراموش مکن وقت دعاي سحرم\r\nخرم آن روز کز اين مرحله بربندم بار\r\nو از سر کوي تو پرسند رفيقان خبرم\r\nحافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل\r\nديده دريا کنم از اشک و در او غوطه خورم\r\nپايه نظم بلند است و جهان گير بگو\r\nتا کند پادشه بحر دهان پرگهرم\r\n', 'اینقدر خودتان را دست پائین نگیرید. شما هم می توانید مثل دیگران کاری کنید که پولدار و با مقام شوید کمی همت لاز است و امید داشته باشید. نماز و ایمان فراموشتان نشود. زمانی به وصال یار و حاجتتان می رسید که تمام سعی و اهتمام خود را به کار ببندید. '),
(204, 'جوزا سحر نهاد حمايل برابرم\r\nيعني غلام شاهم و سوگند مي خورم\r\nساقي بيا که از مدد بخت کارساز\r\nکامي که خواستم ز خدا شد ميسرم\r\nجامي بده که باز به شادي روي شاه\r\nپيرانه سر هواي جوانيست در سرم\r\nراهم مزن به وصف زلال خضر که من\r\nاز جام شاه جرعه کش حوض کوثرم\r\nشاها اگر به عرش رسانم سرير فضل\r\nمملوک اين جنابم و مسکين اين درم\r\nمن جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال\r\nکي ترک آبخورد کند طبع خوگرم\r\nور باورت نمي کند از بنده اين حديث\r\nاز گفته کمال دليلي بياورم\r\nگر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر\r\nآن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم\r\nمنصور بن مظفر غازيست حرز من\r\nو از اين خجسته نام بر اعدا مظفرم\r\nعهد الست من همه با عشق شاه بود\r\nو از شاهراه عمر بدين عهد بگذرم\r\nگردون چو کرد نظم ثريا به نام شاه\r\nمن نظم در چرا نکنم از که کمترم\r\nشاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه\r\nکي باشد التفات به صيد کبوترم\r\nاي شاه شيرگير چه کم گردد ار شود\r\nدر سايه تو ملک فراغت ميسرم\r\nشعرم به يمن مدح تو صد ملک دل گشاد\r\nگويي که تيغ توست زبان سخنورم\r\nبر گلشني اگر بگذشتم چو باد صبح\r\nني عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم\r\nبوي تو مي شنيدم و بر ياد روي تو\r\nدادند ساقيان طرب يک دو ساغرم\r\nمستي به آب يک دو عنب وضع بنده نيست\r\nمن سالخورده پير خرابات پرورم\r\nبا سير اختر فلکم داوري بسيست\r\nانصاف شاه باد در اين قصه ياورم\r\nشکر خدا که باز در اين اوج بارگاه\r\nطاووس عرش مي شنود صيت شهپرم\r\nنامم ز کارخانه عشاق محو باد\r\nگر جز محبت تو بود شغل ديگرم\r\nشبل الاسد به صيد دلم حمله کرد و من\r\nگر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم\r\nاي عاشقان روي تو از ذره بيشتر\r\nمن کي رسم به وصل تو کز ذره کمترم\r\nبنما به من که منکر حسن رخ تو کيست\r\nتا ديده اش به گزلک غيرت برآورم\r\nبر من فتاد سايه خورشيد سلطنت\r\nو اکنون فراغت است ز خورشيد خاورم\r\nمقصود از اين معامله بازارتيزي است\r\nني جلوه مي فروشم و ني عشوه مي خرم\r\n', 'بخت و اقبال با تو همراه است و روزگار روی خوش را به تو نشان می دهد. خداوند را سپاسگزار باش تا نعمات خود را از تو دریغ نکند. به عهد و پیمان خود پایبند و وفادار باش تا حق دوستی را به جای آورده باشی. '),
(205, 'جوزا سحر نهاد حمايل برابرم\r\nيعني غلام شاهم و سوگند مي خورم\r\nساقي بيا که از مدد بخت کارساز\r\nکامي که خواستم ز خدا شد ميسرم\r\nجامي بده که باز به شادي روي شاه\r\nپيرانه سر هواي جوانيست در سرم\r\nراهم مزن به وصف زلال خضر که من\r\nاز جام شاه جرعه کش حوض کوثرم\r\nشاها اگر به عرش رسانم سرير فضل\r\nمملوک اين جنابم و مسکين اين درم\r\nمن جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال\r\nکي ترک آبخورد کند طبع خوگرم\r\nور باورت نمي کند از بنده اين حديث\r\nاز گفته کمال دليلي بياورم\r\nگر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر\r\nآن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم\r\nمنصور بن مظفر غازيست حرز من\r\nو از اين خجسته نام بر اعدا مظفرم\r\nعهد الست من همه با عشق شاه بود\r\nو از شاهراه عمر بدين عهد بگذرم\r\nگردون چو کرد نظم ثريا به نام شاه\r\nمن نظم در چرا نکنم از که کمترم\r\nشاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه\r\nکي باشد التفات به صيد کبوترم\r\nاي شاه شيرگير چه کم گردد ار شود\r\nدر سايه تو ملک فراغت ميسرم\r\nشعرم به يمن مدح تو صد ملک دل گشاد\r\nگويي که تيغ توست زبان سخنورم\r\nبر گلشني اگر بگذشتم چو باد صبح\r\nني عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم\r\nبوي تو مي شنيدم و بر ياد روي تو\r\nدادند ساقيان طرب يک دو ساغرم\r\nمستي به آب يک دو عنب وضع بنده نيست\r\nمن سالخورده پير خرابات پرورم\r\nبا سير اختر فلکم داوري بسيست\r\nانصاف شاه باد در اين قصه ياورم\r\nشکر خدا که باز در اين اوج بارگاه\r\nطاووس عرش مي شنود صيت شهپرم\r\nنامم ز کارخانه عشاق محو باد\r\nگر جز محبت تو بود شغل ديگرم\r\nشبل الاسد به صيد دلم حمله کرد و من\r\nگر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم\r\nاي عاشقان روي تو از ذره بيشتر\r\nمن کي رسم به وصل تو کز ذره کمترم\r\nبنما به من که منکر حسن رخ تو کيست\r\nتا ديده اش به گزلک غيرت برآورم\r\nبر من فتاد سايه خورشيد سلطنت\r\nو اکنون فراغت است ز خورشيد خاورم\r\nمقصود از اين معامله بازارتيزي است\r\nني جلوه مي فروشم و ني عشوه مي خرم\r\n', 'بخت و اقبال با تو همراه است و روزگار روی خوش را به تو نشان می دهد. خداوند را سپاسگزار باش تا نعمات خود را از تو دریغ نکند. به عهد و پیمان خود پایبند و وفادار باش تا حق دوستی را به جای آورده باشی. '),
(206, 'تو همچو صبحي و من شمع خلوت سحرم\r\nتبسمي کن و جان بين که چون همي سپرم\r\nچنين که در دل من داغ زلف سرکش توست\r\nبنفشه زار شود تربتم چو درگذرم\r\nبر آستان مرادت گشاده ام در چشم\r\nکه يک نظر فکني خود فکندي از نظرم\r\nچه شکر گويمت اي خيل غم عفاک الله\r\nکه روز بي کسي آخر نمي روي ز سرم\r\nغلام مردم چشمم که با سياه دلي\r\nهزار قطره ببارد چو درد دل شمرم\r\nبه هر نظر بت ما جلوه مي کند ليکن\r\nکس اين کرشمه نبيند که من همي نگرم\r\nبه خاک حافظ اگر يار بگذرد چون باد\r\nز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم\r\n', 'فرد تنهایی هستید. تنها کس شما دلتان می باشد. یار و دوستی ندارید. کسی از دردهایتان خبر ندارد. مواظب نامحرمان و حسودان باشید و راز دلتان را به آنهانگوید که به ضرر خودتان از آناستفاده می کنند. نذری کرده اید اگر به حاجتتان رسیدید آن را حتما\" ادا کنید. '),
(207, 'به تيغم گر کشد دستش نگيرم\r\nوگر تيرم زند منت پذيرم\r\nکمان ابرويت را گو بزن تير\r\nکه پيش دست و بازويت بميرم\r\nغم گيتي گر از پايم درآرد\r\nبجز ساغر که باشد دستگيرم\r\nبرآي اي آفتاب صبح اميد\r\nکه در دست شب هجران اسيرم\r\nبه فريادم رس اي پير خرابات\r\nبه يک جرعه جوانم کن که پيرم\r\nبه گيسوي تو خوردم دوش سوگند\r\nکه من از پاي تو سر بر نگيرم\r\nبسوز اين خرقه تقوا تو حافظ\r\nکه گر آتش شوم در وي نگيرم\r\n', 'خودتان را مستحق زجر و عذاب می دانید چون خود شما به دنبال این کار رفته اید. امیدوارید دوباره همه چیز درست شود و دست غیبی شما را نجات بخشد. حاجتتان برآوردهمی شود و اطرافیانتان به یاریتان می شتابند. تقوی و ایمان خودتان را حفظ نمایید تا این زجر را کمتر حس کنید. '),
(208, 'مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم\r\nکه پيش چشم بيمارت بميرم\r\nنصاب حسن در حد کمال است\r\nزکاتم ده که مسکين و فقيرم\r\nچو طفلان تا کي اي زاهد فريبي\r\nبه سيب بوستان و شهد و شيرم\r\nچنان پر شد فضاي سينه از دوست\r\nکه فکر خويش گم شد از ضميرم\r\nقدح پر کن که من در دولت عشق\r\nجوان بخت جهانم گر چه پيرم\r\nقراري بسته ام با مي فروشان\r\nکه روز غم بجز ساغر نگيرم\r\nمبادا جز حساب مطرب و مي\r\nاگر نقشي کشد کلک دبيرم\r\nدر اين غوغا که کس کس را نپرسد\r\nمن از پير مغان منت پذيرم\r\nخوشا آن دم کز استغناي مستي\r\nفراغت باشد از شاه و وزيرم\r\nمن آن مرغم که هر شام و سحرگاه\r\nز بام عرش مي آيد صفيرم\r\nچو حافظ گنج او در سينه دارم\r\nاگر چه مدعي بيند حقيرم\r\n', 'آنقدر که به فکر دیگرانی به فکر خودتنیستی و فقط به این فکر می کنی به عهدی که با دوستانت بسته ای عمل نمایی. در این روزگار پر غوغا بهت اس بیشتر به فکر خود باشی تا بتوانی گلیمت را از آب بیرون بکشی. خودت را دست کم نگیر مطمئن باش صدای تو به خدایت می رسد. '),
(209, 'نماز شام غريبان چو گريه آغازم\r\nبه مويه هاي غريبانه قصه پردازم\r\nبه ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار\r\nکه از جهان ره و رسم سفر براندازم\r\nمن از ديار حبيبم نه از بلاد غريب\r\nمهيمنا به رفيقان خود رسان بازم\r\nخداي را مددي اي رفيق ره تا من\r\nبه کوي ميکده ديگر علم برافرازم\r\nخرد ز پيري من کي حساب برگيرد\r\nکه باز با صنمي طفل عشق مي بازم\r\nبجز صبا و شمالم نمي شناسد کس\r\nعزيز من که بجز باد نيست دمسازم\r\nهواي منزل يار آب زندگاني ماست\r\nصبا بيار نسيمي ز خاک شيرازم\r\nسرشکم آمد و عيبم بگفت روي به روي\r\nشکايت از که کنم خانگيست غمازم\r\nز چنگ زهره شنيدم که صبحدم مي گفت\r\nغلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم\r\n', 'با گریه و زاری کردن و تنهایی دست به کار شدن کاری از پیش نخواهی برد. خداوند کمکت می کند به عقل پیران اعتماد کن. خودت نیز همتی کن تا هرچه زودتر به نیتت برسی به هر کس خوبی کردی نتیجه ی بد دیدی. به خدا توکل کن صبح امید نزدیک است. '),
(210, 'نماز شام غريبان چو گريه آغازم\r\nبه مويه هاي غريبانه قصه پردازم\r\nبه ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار\r\nکه از جهان ره و رسم سفر براندازم\r\nمن از ديار حبيبم نه از بلاد غريب\r\nمهيمنا به رفيقان خود رسان بازم\r\nخداي را مددي اي رفيق ره تا من\r\nبه کوي ميکده ديگر علم برافرازم\r\nخرد ز پيري من کي حساب برگيرد\r\nکه باز با صنمي طفل عشق مي بازم\r\nبجز صبا و شمالم نمي شناسد کس\r\nعزيز من که بجز باد نيست دمسازم\r\nهواي منزل يار آب زندگاني ماست\r\nصبا بيار نسيمي ز خاک شيرازم\r\nسرشکم آمد و عيبم بگفت روي به روي\r\nشکايت از که کنم خانگيست غمازم\r\nز چنگ زهره شنيدم که صبحدم مي گفت\r\nغلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم\r\n', 'با گریه و زاری کردن و تنهایی دست به کار شدن کاری از پیش نخواهی برد. خداوند کمکت می کند به عقل پیران اعتماد کن. خودت نیز همتی کن تا هرچه زودتر به نیتت برسی به هر کس خوبی کردی نتیجه ی بد دیدی. به خدا توکل کن صبح امید نزدیک است. '),
(211, 'گر دست رسد در سر زلفين تو بازم\r\nچون گوي چه سرها که به چوگان تو بازم\r\nزلف تو مرا عمر دراز است ولي نيست\r\nدر دست سر مويي از آن عمر درازم\r\nپروانه راحت بده اي شمع که امشب\r\nاز آتش دل پيش تو چون شمع گدازم\r\nآن دم که به يک خنده دهم جان چو صراحي\r\nمستان تو خواهم که گزارند نمازم\r\nچون نيست نماز من آلوده نمازي\r\nدر ميکده زان کم نشود سوز و گدازم\r\nدر مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد\r\nمحراب و کمانچه ز دو ابروي تو سازم\r\nگر خلوت ما را شبي از رخ بفروزي\r\nچون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم\r\nمحمود بود عاقبت کار در اين راه\r\nگر سر برود در سر سوداي ايازم\r\nحافظ غم دل با که بگويم که در اين دور\r\nجز جام نشايد که بود محرم رازم\r\n', 'برای رسیدن به مقاصد خود و دیگران را فدا نکنید تا به هدف های متعالی برسید. ریاو تزویر نداشته باشید، یکرنگی راز موفقیت تان می باشد. همه ی نقشه های شما برای آینده زمانی محقق می شود که سودای طمع را کنار بگذارید و رازتان را فاش نکنید. عاقبت کارتان خیر است. '),
(212, 'در خرابات مغان گر گذر افتد بازم\r\nحاصل خرقه و سجاده روان دربازم\r\nحلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم\r\nخازن ميکده فردا نکند در بازم\r\nور چو پروانه دهد دست فراغ بالي\r\nجز بدان عارض شمعي نبود پروازم\r\nصحبت حور نخواهم که بود عين قصور\r\nبا خيال تو اگر با دگري پردازم\r\nسر سوداي تو در سينه بماندي پنهان\r\nچشم تردامن اگر فاش نگردي رازم\r\nمرغ سان از قفس خاک هوايي گشتم\r\nبه هوايي که مگر صيد کند شهبازم\r\nهمچو چنگ ار به کناري ندهي کام دلم\r\nاز لب خويش چو ني يک نفسي بنوازم\r\nماجراي دل خون گشته نگويم با کس\r\nزان که جز تيغ غمت نيست کسي دمسازم\r\nگر به هر موي سري بر تن حافظ باشد\r\nهمچو زلفت همه را در قدمت اندازم\r\n', 'هر راهی را که تا به حال انتخاب کرده اید به بن بست رسیده است. خسته شده اید، می خواهید همه چیز را بر ملا کنید. کمی صبر داشته باشید، بخت به شما رو کرده است. به کام دلتان می رسید ولی تا رسیدن به هدف، زجر و درد و خون دل خوردن جزئی از راهی است که باید بروید. '),
(213, 'مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم\r\nطاير قدسم و از دام جهان برخيزم\r\nبه ولاي تو که گر بنده خويشم خواني\r\nاز سر خواجگي کون و مکان برخيزم\r\nيا رب از ابر هدايت برسان باراني\r\nپيشتر زان که چو گردي ز ميان برخيزم\r\nبر سر تربت من با مي و مطرب بنشين\r\nتا به بويت ز لحد رقص کنان برخيزم\r\nخيز و بالا بنما اي بت شيرين حرکات\r\nکز سر جان و جهان دست فشان برخيزم\r\nگر چه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم کش\r\nتا سحرگه ز کنار تو جوان برخيزم\r\nروز مرگم نفسي مهلت ديدار بده\r\nتا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم\r\n', 'به خاطر ایمان قوی و تقوی از بندگان مقرب الهی هستی. اراده کنی خداوند همه چیز به تو می دهد ولی همیشه دیگران را مقدم دانستی و برای آنها دعا می کنی فقط از خدا می خواهی بهشت را نصیب بگرداند. به آرزویت می رسی هم در این دنیا و هم در جهان آخرت. '),
(214, 'چرا نه در پي عزم ديار خود باشم\r\nچرا نه خاک سر کوي يار خود باشم\r\nغم غريبي و غربت چو بر نمي تابم\r\nبه شهر خود روم و شهريار خود باشم\r\nز محرمان سراپرده وصال شوم\r\nز بندگان خداوندگار خود باشم\r\nچو کار عمر نه پيداست باري آن اولي\r\nکه روز واقعه پيش نگار خود باشم\r\nز دست بخت گران خواب و کار بي سامان\r\nگرم بود گله اي رازدار خود باشم\r\nهميشه پيشه من عاشقي و رندي بود\r\nدگر بکوشم و مشغول کار خود باشم\r\nبود که لطف ازل رهنمون شود حافظ\r\nوگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم\r\n', 'از دست غریبی و بی کسی گله و شکایت نداشته باش این این تصمیمی است که خودت گرفته ای. ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است از راهی که رفته ای برگرد. حادثه ای در پیش است که شما را از بی سامانی نجات می دهد. راه راست را پیشه ی خود کن. خداوند باز هم به تو لطف کرده است. '),
(215, 'من دوستدار روي خوش و موي دلکشم\r\nمدهوش چشم مست و مي صاف بي غشم\r\nگفتي ز سر عهد ازل يک سخن بگو\r\nآن گه بگويمت که دو پيمانه درکشم\r\nمن آدم بهشتيم اما در اين سفر\r\nحالي اسير عشق جوانان مه وشم\r\nدر عاشقي گزير نباشد ز ساز و سوز\r\nاستاده ام چو شمع مترسان ز آتشم\r\nشيراز معدن لب لعل است و کان حسن\r\nمن جوهري مفلسم ايرا مشوشم\r\nاز بس که چشم مست در اين شهر ديده ام\r\nحقا که مي نمي خورم اکنون و سرخوشم\r\nشهريست پر کرشمه حوران ز شش جهت\r\nچيزيم نيست ور نه خريدار هر ششم\r\nبخت ار مدد دهد که کشم رخت سوي دوست\r\nگيسوي حور گرد فشاند ز مفرشم\r\nحافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست\r\nآيينه اي ندارم از آن آه مي کشم\r\n', 'فکر می کنید همیشه جوان می مانید. از آینده بی خبر مانده اید و فقط به خوشگذرانی و عیش می پردازید. می گویید بهشت همین جاست ولی شما اسیر هوی نفس شده اید نمی خواهید قبول کنید که جهنمی هم وجود دارد اگر به همین منوال ادامه دهید اضطراب و نگرانی و مفلسی دامنتان را می گیرد. ظاهر پسند نباشید. '),
(216, 'خيال روي تو چون بگذرد به گلشن چشم\r\nدل از پي نظر آيد به سوي روزن چشم\r\nسزاي تکيه گهت منظري نمي بينم\r\nمنم ز عالم و اين گوشه معين چشم\r\nبيا که لعل و گهر در نثار مقدم تو\r\nز گنج خانه دل مي کشم به روزن چشم\r\nسحر سرشک روانم سر خرابي داشت\r\nگرم نه خون جگر مي گرفت دامن چشم\r\nنخست روز که ديدم رخ تو دل مي گفت\r\nاگر رسد خللي خون من به گردن چشم\r\nبه بوي مژده وصل تو تا سحر شب دوش\r\nبه راه باد نهادم چراغ روشن چشم\r\nبه مردمي که دل دردمند حافظ را\r\nمزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم\r\n', 'منتظر کسی هستید که حاضرید به خاطر آن همه چیزتان را فدا کنید ولی فکر می کنید او حتی گوشه ی چشمی هم به شما نمی اندازد بدانید که مورد امتحان الهی قرار گرفته اید تا خون دل نخورید و زجر نکشید رسیدن مژده وصل برایتان خوشایند نخواهد بود. بدانید که دل دردمندتان با این مژده التیام پیدا می کند و چشمتان به قدوم یار روشن می شود. '),
(217, 'من که از آتش دل چون خم مي در جوشم\r\nمهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم\r\nقصد جان است طمع در لب جانان کردن\r\nتو مرا بين که در اين کار به جان مي کوشم\r\nمن کي آزاد شوم از غم دل چون هر دم\r\nهندوي زلف بتي حلقه کند در گوشم\r\nحاش لله که نيم معتقد طاعت خويش\r\nاين قدر هست که گه گه قدحي مي نوشم\r\nهست اميدم که عليرغم عدو روز جزا\r\nفيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم\r\nپدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت\r\nمن چرا ملک جهان را به جوي نفروشم\r\nخرقه پوشي من از غايت دين داري نيست\r\nپرده اي بر سر صد عيب نهان مي پوشم\r\nمن که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم\r\nچه کنم گر سخن پير مغان ننيوشم\r\nگر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق\r\nشعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم\r\n', 'فعلا\" نمی توانی حرفی بزنی پس همان بهتر که خاموشی و رازت را فاش نمی کنی. برای رسیدن به مال دنیا بسیار تلاش می کنی چون خوشبختی را در ثروت می بینی ولی به همین مالی که داری قانع باش. هرگز ایمانت را پای پول نفروش زیرا بار گناهانت زیاد می شود. راه راست را پیش بگیر تا موفق شوی. انشاالله '),
(218, 'گر من از سرزنش مدعيان انديشم\r\nشيوه مستي و رندي نرود از پيشم\r\nزهد رندان نوآموخته راهي بدهيست\r\nمن که بدنام جهانم چه صلاح انديشم\r\nشاه شوريده سران خوان من بي سامان را\r\nزان که در کم خردي از همه عالم بيشم\r\nبر جبين نقش کن از خون دل من خالي\r\nتا بدانند که قربان تو کافرکيشم\r\nاعتقادي بنما و بگذر بهر خدا\r\nتا در اين خرقه نداني که چه نادرويشم\r\nشعر خونبار من اي باد بدان يار رسان\r\nکه ز مژگان سيه بر رگ جان زد نيشم\r\nمن اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس\r\nحافظ راز خود و عارف وقت خويشم\r\n', 'از راهی که می روی می خواهند منصرفت کنند. سرزنشت می کنند و می گویند آخر کار جز بدنامی چیز دیگری نیست. خدت هم بر سر دو راهی مانده ای و بی سر و سامان هستی. فکرت کار نمی کند. همه چیز را به خدا بسپار. او همه چیز را درست می کند و بر همه چیز واقف است و التیام دهنده ی دل پر خون توست. '),
(219, 'حجاب چهره جان مي شود غبار تنم\r\nخوشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم\r\nچنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست\r\nروم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم\r\nعيان نشد که چرا آمدم کجا رفتم\r\nدريغ و درد که غافل ز کار خويشتنم\r\nچگونه طوف کنم در فضاي عالم قدس\r\nکه در سراچه ترکيب تخته بند تنم\r\nاگر ز خون دلم بوي شوق مي آيد\r\nعجب مدار که همدرد نافه ختنم\r\nطراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع\r\nکه سوزهاست نهاني درون پيرهنم\r\nبيا و هستي حافظ ز پيش او بردار\r\nکه با وجود تو کس نشنود ز من که منم\r\n', 'معنویت شما بسیار عالی است و دنیای فانی را جز قفسی تنگ برای خود چیز دیگری نمی بینید. خودتان را لایق چیزهایی می دانید که باقی است نه از بین رفتنی. همیشه در این فکرید که چرا از بعضی کارها غافل مانده اید. به زیارت کعبه مشرف می شوید و تنه آرزویتان رسیدن به حق تعالی می باشد و بس. '),
(220, 'چل سال بيش رفت که من لاف مي زنم\r\nکز چاکران پير مغان کمترين منم\r\nهرگز به يمن عاطفت پير مي فروش\r\nساغر تهي نشد ز مي صاف روشنم\r\nاز جاه عشق و دولت رندان پاکباز\r\nپيوسته صدر مصطبه ها بود مسکنم\r\nدر شان من به دردکشي ظن بد مبر\r\nکآلوده گشت جامه ولي پاکدامنم\r\nشهباز دست پادشهم اين چه حالت است\r\nکز ياد برده اند هواي نشيمنم\r\nحيف است بلبلي چو من اکنون در اين قفس\r\nبا اين لسان عذب که خامش چو سوسنم\r\nآب و هواي فارس عجب سفله پرور است\r\nکو همرهي که خيمه از اين خاک برکنم\r\nحافظ به زير خرقه قدح تا به کي کشي\r\nدر بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم\r\nتورانشه خجسته که در من يزيد فضل\r\nشد منت مواهب او طوق گردنم\r\n', 'عمر گرانقیمت خویش را صرف کردی بدون آنکه چیزی عایدت شود چه مادی و چه معنوی. فقط زنده بوده ای. آرزویی کرده ای بدون اینکه برای رسیدن به آن تلاش کنی. اعتقاد داری که انسان بدشانسی هستی ولی اینطور نیست شما خودت فرصت ها را از دست داده ای. باز هم وقت هست طوق بندگی خداوند را به گردن بینداز و یا علی بگو. '),
(221, 'عمريست تا من در طلب هر روز گامي مي زنم\r\nدست شفاعت هر زمان در نيک نامي مي زنم\r\nبي ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود\r\nدامي به راهي مي نهم مرغي به دامي مي زنم\r\nاورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو\r\nحالي من اندر عاشقي داو تمامي مي زنم\r\nتا بو که يابم آگهي از سايه سرو سهي\r\nگلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامي مي زنم\r\nهر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل\r\nنقش خيالي مي کشم فال دوامي مي زنم\r\nدانم سر آرد غصه را رنگين برآرد قصه را\r\nاين آه خون افشان که من هر صبح و شامي مي زنم\r\nبا آن که از وي غايبم و از مي چو حافظ تايبم\r\nدر مجلس روحانيان گه گاه جامي مي زنم\r\n', 'زمان طولانی را گذرانده اید تا بتوانید نامی نیک و جایی خوب در دل مردم برای خود باز کنید. ولی دشمنان مدام برای بدنامی تان دام پهن می کنند و به آنچه می خواهید می رسید و به تمام کسانی که خوبی کرده اید به خوبی نتیجه می بینید و کام دلتان شیرین می شود. '),
(222, 'بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چه کنم\r\nزلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم\r\nآه کز طعنه بدخواه نديدم رويت\r\nنيست چون آينه ام روي ز آهن چه کنم\r\nبرو اي ناصح و بر دردکشان خرده مگير\r\nکارفرماي قدر مي کند اين من چه کنم\r\nبرق غيرت چو چنين مي جهد از مکمن غيب\r\nتو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم\r\nشاه ترکان چو پسنديد و به چاهم انداخت\r\nدستگير ار نشود لطف تهمتن چه کنم\r\nمددي گر به چراغي نکند آتش طور\r\nچاره تيره شب وادي ايمن چه کنم\r\nحافظا خلد برين خانه موروث من است\r\nاندر اين منزل ويرانه نشيمن چه کنم\r\n', 'از طعنه و زخم زبان مردم خسته شده اید. مدام از شما ایراد می گیرند و کسی قدر زحمتتان را نمی داند. هنرتان را رو کنید تا آنهایی که رقیب و حسود هستند شکست بخورند. بلند شوید و لباس رزم بر تن کنید. شکست ناپذیر باشید تا بتوانید ویرانه ی دلتان را آباد نمائید و به آرزویتان برسید. '),
(223, 'من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم\r\nمحتسب داند که من اين کارها کمتر کنم\r\nمن که عيب توبه کاران کرده باشم بارها\r\nتوبه از مي وقت گل ديوانه باشم گر کنم\r\nعشق دردانه ست و من غواص و دريا ميکده\r\nسر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم\r\nلاله ساغرگير و نرگس مست و بر ما نام فسق\r\nداوري دارم بسي يا رب که را داور کنم\r\nبازکش يک دم عنان اي ترک شهرآشوب من\r\nتا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم\r\nمن که از ياقوت و لعل اشک دارم گنج ها\r\nکي نظر در فيض خورشيد بلنداختر کنم\r\nچون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست\r\nکجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم\r\nعهد و پيمان فلک را نيست چندان اعتبار\r\nعهد با پيمانه بندم شرط با ساغر کنم\r\nمن که دارم در گدايي گنج سلطاني به دست\r\nکي طمع در گردش گردون دون پرور کنم\r\nگر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم\r\nگر به آب چشمه خورشيد دامن تر کنم\r\nعاشقان را گر در آتش مي پسندد لطف دوست\r\nتنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم\r\nدوش لعلش عشوه اي مي داد حافظ را ولي\r\nمن نه آنم کز وي اين افسانه ها باور کنم\r\n', 'سعی و تلاش خود را می کنید. بر این باورید که عیب هایتان را برطرف نمائید. هدف خود را مشخص کنید و بی گدار به آب نزنید. مشورت لازمه ی کار و گنج در کنار شماست ولی شما آن را نمی بینید، دقت کنید. کسانی که با شما قرارداد یا پیمان بسته اند به عهد خودشان پایبند نیستند. '),
(224, 'صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم\r\nتا به کي در غم تو ناله شبگير کنم\r\nدل ديوانه از آن شد که نصيحت شنود\r\nمگرش هم ز سر زلف تو زنجير کنم\r\nآن چه در مدت هجر تو کشيدم هيهات\r\nدر يکي نامه محال است که تحرير کنم\r\nبا سر زلف تو مجموع پريشاني خود\r\nکو مجالي که سراسر همه تقرير کنم\r\nآن زمان کآرزوي ديدن جانم باشد\r\nدر نظر نقش رخ خوب تو تصوير کنم\r\nگر بدانم که وصال تو بدين دست دهد\r\nدين و دل را همه دربازم و توفير کنم\r\nدور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي\r\nمن نه آنم که دگر گوش به تزوير کنم\r\nنيست اميد صلاحي ز فساد حافظ\r\nچون که تقدير چنين است چه تدبير کنم\r\n', 'برای حل مشکلات خودتان هیچ تدبیری نمی کنید. دست به دعا برنداشته اید ولی کاری انجام نمی دهید. فرصتا به دست نمی آورید تا جبران کنید اما بدانید که مشکلاتتان زمانی حل می شود که همت کنید و دلتان را صاف نمائید و ایمانتان را هم از دست ندهید. به حرف کسانی که می خواهند راه های نادرست پیش پایتان بگذارند گوش ندهید موفق می شوید. '),
(225, 'ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم\r\nو اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم\r\nاز دل تنگ گنهکار برآرم آهي\r\nکآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم\r\nمايه خوشدلي آن جاست که دلدار آن جاست\r\nمي کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم\r\nبگشا بند قبا اي مه خورشيدکلاه\r\nتا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم\r\nخورده ام تير فلک باده بده تا سرمست\r\nعقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم\r\nجرعه جام بر اين تخت روان افشانم\r\nغلغل چنگ در اين گنبد مينا فکنم\r\nحافظا تکيه بر ايام چو سهو است و خطا\r\nمن چرا عشرت امروز به فردا فکنم\r\n', 'دل به دریا زده اید. برای جبران کارهای گذشته حاضرید هر اقدامی بکنید. زمانی وجدانتان راحت می شود که همه کارها را سر و سامان دهید. مشکلات زندگی باعث شده تا سرتان به سنگ بخورد. تصمیم بگیرید برای رسیدن به مقصود کاری کنید که همه انگشت به دهان بمانند. حالا دیگر خوب و بد را تشخیص می دهید. '),
(226, 'دوش سوداي رخش گفتم ز سر بيرون کنم\r\nگفت کو زنجير تا تدبير اين مجنون کنم\r\nقامتش را سرو گفتم سر کشيد از من به خشم\r\nدوستان از راست مي رنجد نگارم چون کنم\r\nنکته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار\r\nعشوه اي فرماي تا من طبع را موزون کنم\r\nزردرويي مي کشم زان طبع نازک بي گناه\r\nساقيا جامي بده تا چهره را گلگون کنم\r\nاي نسيم منزل ليلي خدا را تا به کي\r\nربع را برهم زنم اطلال را جيحون کنم\r\nمن که ره بردم به گنج حسن بي پايان دوست\r\nصد گداي همچو خود را بعد از اين قارون کنم\r\nاي مه صاحب قران از بنده حافظ ياد کن\r\nتا دعاي دولت آن حسن روزافزون کنم\r\n', 'مدام در حال فکر کردن هستید و می خواهید راهی پیدا کنید تا کسی را به فراموشی بسپارید. دیگر خسته و رنجور شده اید. اما باز هم نمی توانید از او دست بکشید. پس دست به دعا بردارید و از خدا بخواهید صبر و مقاومت شما را بیشتر کند تا بتوانید به منظور و نظر خودتان برسید. انشالله '),
(227, 'به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم\r\nبهار توبه شکن مي رسد چه چاره کنم\r\nسخن درست بگويم نمي توانم ديد\r\nکه مي خورند حريفان و من نظاره کنم\r\nچو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه\r\nپياله گيرم و از شوق جامه پاره کنم\r\nبه دور لاله دماغ مرا علاج کنيد\r\nگر از ميانه بزم طرب کناره کنم\r\nز روي دوست مرا چون گل مراد شکفت\r\nحواله سر دشمن به سنگ خاره کنم\r\nگداي ميکده ام ليک وقت مستي بين\r\nکه ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم\r\nمرا که نيست ره و رسم لقمه پرهيزي\r\nچرا ملامت رند شرابخواره کنم\r\nبه تخت گل بنشانم بتي چو سلطاني\r\nز سنبل و سمنش ساز طوق و ياره کنم\r\nز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ\r\nبه بانگ بربط و ني رازش آشکاره کنم\r\n', 'برای چاره ی کار استخاره کنید. شما را از کاری منع کرده اند و اجازه نمی دهند سخن بگوئید. برای علاج کار خود فعلا\" ساکت باشید. این صبرتان باعث رسیدن به مراد می شود. سر دشمنانتان به سنگ می خورد و مقامتان بالا می رود. به وصال یار می رسید. '),
(228, 'حاشا که من به موسم گل ترک مي کنم\r\nمن لاف عقل مي زنم اين کار کي کنم\r\nمطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم\r\nدر کار چنگ و بربط و آواز ني کنم\r\nاز قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت\r\nيک چند نيز خدمت معشوق و مي کنم\r\nکي بود در زمانه وفا جام مي بيار\r\nتا من حکايت جم و کاووس کي کنم\r\nاز نامه سياه نترسم که روز حشر\r\nبا فيض لطف او صد از اين نامه طي کنم\r\nکو پيک صبح تا گله هاي شب فراق\r\nبا آن خجسته طالع فرخنده پي کنم\r\nاين جان عاريت که به حافظ سپرد دوست\r\nروزي رخش ببينم و تسليم وي کنم\r\n', 'مرحله جدیدی از زندگیتان را آغاز می کنید و به رشد عقلی رسیده اید. پس ایمان و عملتان را نیز کامل کنید. از تزویر و ریا در اطرافتان ناراحتید. لطف خدا شامل حالتان شده و نامه ای با ارزش شما می دهند که بسیار خوشحال می شوید توشه ای هم برای آخرت خودتان اندوخته کنید. '),
(229, 'روزگاري شد که در ميخانه خدمت مي کنم\r\nدر لباس فقر کار اهل دولت مي کنم\r\nتا کي اندر دام وصل آرم تذروي خوش خرام\r\nدر کمينم و انتظار وقت فرصت مي کنم\r\nواعظ ما بوي حق نشنيد بشنو کاين سخن\r\nدر حضورش نيز مي گويم نه غيبت مي کنم\r\nبا صبا افتان و خيزان مي روم تا کوي دوست\r\nو از رفيقان ره استمداد همت مي کنم\r\nخاک کويت زحمت ما برنتابد بيش از اين\r\nلطف ها کردي بتا تخفيف زحمت مي کنم\r\nزلف دلبر دام راه و غمزه اش تير بلاست\r\nياد دار اي دل که چندينت نصيحت مي کنم\r\nديده بدبين بپوشان اي کريم عيب پوش\r\nزين دليري ها که من در کنج خلوت مي کنم\r\nحافظم در مجلسي دردي کشم در محفلي\r\nبنگر اين شوخي که چون با خلق صنعت مي کنم\r\n', 'در کمین فرصت مناسبی هستید تا کار را یکسره کنید. حرف حق را بپذیرید و برای رسیدن به هدف از ریا دوری کنید. دوستانتان نیز شما را برای رسیدن به هدف یاری می کنند. از نصیحت بزرگان استفاده کنید. عیب دیگران را بپوشانید تا مردم نیز از عیب هایتان صرف نظر کنند. ');
INSERT INTO `hafez` (`ID`, `sher`, `mani`) VALUES
(230, 'من ترک عشق شاهد و ساغر نمي کنم\r\nصد بار توبه کردم و ديگر نمي کنم\r\nباغ بهشت و سايه طوبي و قصر و حور\r\nبا خاک کوي دوست برابر نمي کنم\r\nتلقين و درس اهل نظر يک اشارت است\r\nگفتم کنايتي و مکرر نمي کنم\r\nهرگز نمي شود ز سر خود خبر مرا\r\nتا در ميان ميکده سر بر نمي کنم\r\nناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن\r\nمحتاج جنگ نيست برادر نمي کنم\r\nاين تقواام تمام که با شاهدان شهر\r\nناز و کرشمه بر سر منبر نمي کنم\r\nحافظ جناب پير مغان جاي دولت است\r\nمن ترک خاک بوسي اين در نمي کنم\r\n', 'در کاری که می خواهید انجام دهید بسیار پافشاری می کنید و از خود نیز شجاعت و شهامت به خرج می دهید. خودتان می توانید بدون کمک، همه ی کارها را سر و سامان ببخشید و کارهای بزرگ انجام دهید از چیزی نترسید. در همه حال خداوند به شما کمک می کند و شما بر همه ی دشمنانتان غلبه می کنید. '),
(231, 'به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم\r\nبيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم\r\nالا اي همنشين دل که يارانت برفت از ياد\r\nمرا روزي مباد آن دم که بي ياد تو بنشينم\r\nجهان پير است و بي بنياد از اين فرهادکش فرياد\r\nکه کرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم\r\nز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل\r\nبيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم\r\nجهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي\r\nکه سلطاني عالم را طفيل عشق مي بينم\r\nاگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست\r\nحرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم\r\nصباح الخير زد بلبل کجايي ساقيا برخيز\r\nکه غوغا مي کند در سر خيال خواب دوشينم\r\nشب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين\r\nاگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم\r\nحديث آرزومندي که در اين نامه ثبت افتاد\r\nهمانا بي غلط باشد که حافظ داد تلقينم\r\n', 'بسیار انسان باوفایی هستید هر چند که روزگار و دوستانتان به شما جفا می کنند ولی باز هم مرام خودتان را حفظ کرده و برای رسیدن به اهداف خودتان کوشش و اهتمام زیادی می کنید. مراقب باشید گول شیطان را نخورید و به جای بهشت سر از جهنم در نیاورید. خوب می دانید که دنیا فانی است پس ارزش گناه کردن را ندارد. '),
(232, 'حاليا مصلحت وقت در آن مي بينم\r\nکه کشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم\r\nجام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم\r\nيعني از اهل جهان پاکدلي بگزينم\r\nجز صراحي و کتابم نبود يار و نديم\r\nتا حريفان دغا را به جهان کم بينم\r\nسر به آزادگي از خلق برآرم چون سرو\r\nگر دهد دست که دامن ز جهان درچينم\r\nبس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح\r\nشرمسار از رخ ساقي و مي رنگينم\r\nسينه تنگ من و بار غم او هيهات\r\nمرد اين بار گران نيست دل مسکينم\r\nمن اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر\r\nاين متاعم که همي بيني و کمتر زينم\r\nبنده آصف عهدم دلم از راه مبر\r\nکه اگر دم زنم از چرخ بخواهد کينم\r\nبر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند\r\nکه مکدر شود آيينه مهرآيينم\r\n', 'بسیار انسان آزاده و نترسی هستید. هیچ وقت کاری نمی کنید که باعث سرافکندگیتان شود. همیشه در صدد رفع عیوب و اشکالات خودتن می باشید. غمی در دل دارید که بسیار سنگین است فقط از خدا بخواهید تا ستم هایی که به شما روا شده فراموش گردد و دلتان دوباره مالامال از مهر و دوستی شود. '),
(233, 'گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم\r\nز جام وصل مي نوشم ز باغ عيش گل چينم\r\nشراب تلخ صوفي سوز بنيادم بخواهد برد\r\nلبم بر لب نه اي ساقي و بستان جان شيرينم\r\nمگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز\r\nسخن با ماه مي گويم پري در خواب مي بينم\r\nلبت شکر به مستان داد و چشمت مي به ميخواران\r\nمنم کز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم\r\nچو هر خاکي که باد آورد فيضي برد از انعامت\r\nز حال بنده ياد آور که خدمتگار ديرينم\r\nنه هر کو نقش نظمي زد کلامش دلپذير افتد\r\nتذرو طرفه من گيرم که چالاک است شاهينم\r\nاگر باور نمي داري رو از صورتگر چين پرس\r\nکه ماني نسخه مي خواهد ز نوک کلک مشکينم\r\nوفاداري و حق گويي نه کار هر کسي باشد\r\nغلام آصف ثاني جلال الحق و الدينم\r\nرموز مستي و رندي ز من بشنو نه از واعظ\r\nکه با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم\r\n', 'رشته ی کار از دستتان خارج شده است. کار امروزتان را به فردا موکول نکنید، هر چند می دانید راهی را که انتخاب کردهاید بسیار سخت و پر فراز و نشیب است ولی به خاطر نتیجه ی شیرینش تحمل می کنید. رحمت خداوند شامل حالتان می شود وخیلی زود به مراد دلتان می رسید. و این از وفا و صداقت ایمان و حق گویی تان می باشد. '),
(234, 'در خرابات مغان نور خدا مي بينم\r\nاين عجب بين که چه نوري ز کجا مي بينم\r\nجلوه بر من مفروش اي ملک الحاج که تو\r\nخانه مي بيني و من خانه خدا مي بينم\r\nخواهم از زلف بتان نافه گشايي کردن\r\nفکر دور است همانا که خطا مي بينم\r\nسوز دل اشک روان آه سحر ناله شب\r\nاين همه از نظر لطف شما مي بينم\r\nهر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال\r\nبا که گويم که در اين پرده چه ها مي بينم\r\nکس نديده ست ز مشک ختن و نافه چين\r\nآن چه من هر سحر از باد صبا مي بينم\r\nدوستان عيب نظربازي حافظ مکنيد\r\nکه من او را ز محبان شما مي بينم\r\n', 'انسان آینده نگر و عاقلی هستید. همیشه می گوئید باید دید در آیندهچه پیش می آید و نتیجه ی کار چه می شود. کاری را از روی هوس انجام نمی دهید اگر آن کار همراه با درد و رنج باشد ولی می دانید که در آینده برای شما نتیجه ای بسیار خوب و عالی در پی دارد. دوستانتان شما را مسخره می کنند ولی اعتنا نکنید و کار خودتان را انجام دهید. '),
(235, 'غم زمانه که هيچش کران نمي بينم\r\nدواش جز مي چون ارغوان نمي بينم\r\nبه ترک خدمت پير مغان نخواهم گفت\r\nچرا که مصلحت خود در آن نمي بينم\r\nز آفتاب قدح ارتفاع عيش بگير\r\nچرا که طالع وقت آن چنان نمي بينم\r\nنشان اهل خدا عاشقيست با خود دار\r\nکه در مشايخ شهر اين نشان نمي بينم\r\nبدين دو ديده حيران من هزار افسوس\r\nکه با دو آينه رويش عيان نمي بينم\r\nقد تو تا بشد از جويبار ديده من\r\nبه جاي سرو جز آب روان نمي بينم\r\nدر اين خمار کسم جرعه اي نمي بخشد\r\nببين که اهل دلي در ميان نمي بينم\r\nنشان موي ميانش که دل در او بستم\r\nز من مپرس که خود در ميان نمي بينم\r\nمن و سفينه حافظ که جز در اين دريا\r\nبضاعت سخن درفشان نمي بينم\r\n', 'چرا فکر می کنید غم دلتان را پایانی نیست دوای درد شما با خدا بودن است، راز و نیاز کردن با خداوند از درد دلتن می کاهد. افسوس گذشته را می خورید که هیچ فایده ای هم ندارد. تنها شده اید. راهتان را گم کرده اید. بلند شوید و مثل آبی روان به جنب و جوش درآئید و خودتان مشکلاتتان را حل کنید. انشاالله '),
(236, 'خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم\r\nراحت جان طلبم و از پي جانان بروم\r\nگر چه دانم که به جايي نبرد راه غريب\r\nمن به بوي سر آن زلف پريشان بروم\r\nدلم از وحشت زندان سکندر بگرفت\r\nرخت بربندم و تا ملک سليمان بروم\r\nچون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت\r\nبه هواداري آن سرو خرامان بروم\r\nدر ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت\r\nبا دل زخم کش و ديده گريان بروم\r\nنذر کردم گر از اين غم به درآيم روزي\r\nتا در ميکده شادان و غزل خوان بروم\r\nبه هواداري او ذره صفت رقص کنان\r\nتا لب چشمه خورشيد درخشان بروم\r\nتازيان را غم احوال گران باران نيست\r\nپارسايان مددي تا خوش و آسان بروم\r\nور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون\r\nهمره کوکبه آصف دوران بروم\r\n', 'آرزویی دارید که رسیدن به آن را محال می دانید و مدام به خودتان می گوئید که این کار انجام نمی شود. خودتان را بیمار و رنجور کرده اید و غصه می خورید. نذری کرده اید و متوسل به ائمه شده اید. با خود عهدی بسته اید که اگر انجام شود، تولد دیگری می یابید. انسان های مؤمنی به شما کمک می کنند تا غم این ایام را آسان تر تحمل کنید و از این ورطه نجات یابید و به ستاره ی بخت و اقبال خودتان برسید. '),
(237, 'گر از اين منزل ويران به سوي خانه روم\r\nدگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم\r\nزين سفر گر به سلامت به وطن بازرسم\r\nنذر کردم که هم از راه به ميخانه روم\r\nتا بگويم که چه کشفم شد از اين سير و سلوک\r\nبه در صومعه با بربط و پيمانه روم\r\nآشنايان ره عشق گرم خون بخورند\r\nناکسم گر به شکايت سوي بيگانه روم\r\nبعد از اين دست من و زلف چو زنجير نگار\r\nچند و چند از پي کام دل ديوانه روم\r\nگر ببينم خم ابروي چو محرابش باز\r\nسجده شکر کنم و از پي شکرانه روم\r\nخرم آن دم که چو حافظ به تولاي وزير\r\nسرخوش از ميکده با دوست به کاشانه روم\r\n', 'روزگار روی بد و سخت خود را کنار زده و روی خوش خود را به شما نشان می دهد. شما نیز در طی زندگی تجربه های کافی به دست آورده و عاقل شده اید. در جستجوی چیز با ارزشی هستید که آن را پیدا می کنید.هر ضرری دیده اید از آشنایان بوده است. از این به بعد زنجیرها پاره شده و آزاد می گردید و فرصت دارید تا برای رسیدن به مراد خودتان تلاش کنید. شکر نعمت خدا را بجا آورید. '),
(238, 'آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم\r\nخاک مي بوسم و عذر قدمش مي خواهم\r\nمن نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا\r\nبنده معتقد و چاکر دولتخواهم\r\nبسته ام در خم گيسوي تو اميد دراز\r\nآن مبادا که کند دست طلب کوتاهم\r\nذره خاکم و در کوي توام جاي خوش است\r\nترسم اي دوست که بادي ببرد ناگاهم\r\nپير ميخانه سحر جام جهان بينم داد\r\nو اندر آن آينه از حسن تو کرد آگاهم\r\nصوفي صومعه عالم قدسم ليکن\r\nحاليا دير مغان است حوالتگاهم\r\nبا من راه نشين خيز و سوي ميکده آي\r\nتا در آن حلقه ببيني که چه صاحب جاهم\r\nمست بگذشتي و از حافظت انديشه نبود\r\nآه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم\r\nخوشم آمد که سحر خسرو خاور مي گفت\r\nبا همه پادشهي بنده تورانشاهم\r\n', 'بسیار انسان با گذشتی هستید هر چند که به شما جفا کرده اند و ستم روا داشته اند اما باز هم به همه چیز پایبند و معتقد هستید. خوبی ها و حسن های شما زبانزد مردم است. به مال و ثروت زیادی می رسید ولی باز هم از یاد خدا غافل نمی شوید و به خاطر ذره ذره ی چیزهایی که خدا به شما داده شاکر هستید. '),
(239, 'ديدار شد ميسر و بوس و کنار هم\r\nاز بخت شکر دارم و از روزگار هم\r\nزاهد برو که طالع اگر طالع من است\r\nجامم به دست باشد و زلف نگار هم\r\nما عيب کس به مستي و رندي نمي کنيم\r\nلعل بتان خوش است و مي خوشگوار هم\r\nاي دل بشارتي دهمت محتسب نماند\r\nو از مي جهان پر است و بت ميگسار هم\r\nخاطر به دست تفرقه دادن نه زيرکيست\r\nمجموعه اي بخواه و صراحي بيار هم\r\nبر خاکيان عشق فشان جرعه لبش\r\nتا خاک لعل گون شود و مشکبار هم\r\nآن شد که چشم بد نگران بودي از کمين\r\nخصم از ميان برفت و سرشک از کنار هم\r\nچون کائنات جمله به بوي تو زنده اند\r\nاي آفتاب سايه ز ما برمدار هم\r\nچون آب روي لاله و گل فيض حسن توست\r\nاي ابر لطف بر من خاکي ببار هم\r\nحافظ اسير زلف تو شد از خدا بترس\r\nو از انتصاف آصف جم اقتدار هم\r\nبرهان ملک و دين که ز دست وزارتش\r\nايام کان يمين شد و دريا يسار هم\r\nبر ياد راي انور او آسمان به صبح\r\nجان مي کند فدا و کواکب نثار هم\r\nگوي زمين ربوده چوگان عدل اوست\r\nوين برکشيده گنبد نيلي حصار هم\r\nعزم سبک عنان تو در جنبش آورد\r\nاين پايدار مرکز عالي مدار هم\r\nتا از نتيجه فلک و طور دور اوست\r\nتبديل ماه و سال و خزان و بهار هم\r\nخالي مباد کاخ جلالش ز سروران\r\nو از ساقيان سروقد گلعذار هم\r\n', 'به زودی به هدف و آرزوی خود خواهی رسید و روزگار سعادت و نیکبختی فرا می رسد. بدخواهی و حسادت دیگران تأثیری در اراده تو نخواهد داشت. اعتماد به نفس خود را بیشتر کن. عشق و محبت را سرلوحه ی کار خود قرار بده. '),
(240, 'دردم از يار است و درمان نيز هم\r\nدل فداي او شد و جان نيز هم\r\nاين که مي گويند آن خوشتر ز حسن\r\nيار ما اين دارد و آن نيز هم\r\nياد باد آن کو به قصد خون ما\r\nعهد را بشکست و پيمان نيز هم\r\nدوستان در پرده مي گويم سخن\r\nگفته خواهد شد به دستان نيز هم\r\nچون سر آمد دولت شب هاي وصل\r\nبگذرد ايام هجران نيز هم\r\nهر دو عالم يک فروغ روي اوست\r\nگفتمت پيدا و پنهان نيز هم\r\nاعتمادي نيست بر کار جهان\r\nبلکه بر گردون گردان نيز هم\r\nعاشق از قاضي نترسد مي بيار\r\nبلکه از يرغوي ديوان نيز هم\r\nمحتسب داند که حافظ عاشق است\r\nو آصف ملک سليمان نيز هم\r\nدردم از يار است و درمان نيز هم\r\nدل فداي او شد و جان نيز هم\r\nاين که مي گويند آن خوشتر ز حسن\r\nيار ما اين دارد و آن نيز هم\r\nياد باد آن کو به قصد خون ما\r\nعهد را بشکست و پيمان نيز هم\r\nدوستان در پرده مي گويم سخن\r\nگفته خواهد شد به دستان نيز هم\r\nچون سر آمد دولت شب هاي وصل\r\nبگذرد ايام هجران نيز هم\r\nهر دو عالم يک فروغ روي اوست\r\nگفتمت پيدا و پنهان نيز هم\r\nاعتمادي نيست بر کار جهان\r\nبلکه بر گردون گردان نيز هم\r\nعاشق از قاضي نترسد مي بيار\r\nبلکه از يرغوي ديوان نيز هم\r\nمحتسب داند که حافظ عاشق است\r\nو آصف ملک سليمان نيز هم\r\n', 'درمان دردتان رسیدن به وصال یار می باشد. تمام هم و غمتان فکر کردن در مورد او و یاد خاطرات شیرین با او بودن هست تنها غصه شما شکستن عهد و پیمانی است که با او بسته نودید. این شب های هجران پایان پذیر است. ولی می ترسید دست روزگار او را از شما دور کند اما خداوند دوباره به همه چیز سر و سامان می بخشد. او عادل است و حق را به حقدار می رساند. '),
(241, 'عمريست تا به راه غمت رو نهاده ايم\r\nروي و رياي خلق به يک سو نهاده ايم\r\nطاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم\r\nدر راه جام و ساقي مه رو نهاده ايم\r\nهم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ايم\r\nهم دل بدان دو سنبل هندو نهاده ايم\r\nعمري گذشت تا به اميد اشارتي\r\nچشمي بدان دو گوشه ابرو نهاده ايم\r\nما ملک عافيت نه به لشکر گرفته ايم\r\nما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ايم\r\nتا سحر چشم يار چه بازي کند که باز\r\nبنياد بر کرشمه جادو نهاده ايم\r\nبي زلف سرکشش سر سودايي از ملال\r\nهمچون بنفشه بر سر زانو نهاده ايم\r\nدر گوشه اميد چو نظارگان ماه\r\nچشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ايم\r\nگفتي که حافظا دل سرگشته ات کجاست\r\nدر حلقه هاي آن خم گيسو نهاده ايم\r\n', 'آفرین بر شما که در زندگیتان ریا و دورویی وجود ندارد و پایه و بنیاد زندگی را بر مبنای مهر و محبت گذاشته اید. اما چندی است که چشم به راه و منتظر خبری هستید. به عافیت و سلامت می رسید و مقامتان روز به روز بالاتر می رود. همیشه امیدوار باشید . چشم طلب فقط از خدا داشته باشید که او بشارت رسیدن حاجت و مراد را به شما می دهد. '),
(242, 'فتوي پير مغان دارم و قوليست قديم\r\nکه حرام است مي آن جا که نه يار است نديم\r\nچاک خواهم زدن اين دلق ريايي چه کنم\r\nروح را صحبت ناجنس عذابيست اليم\r\nتا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من\r\nسال ها شد که منم بر در ميخانه مقيم\r\nمگرش خدمت ديرين من از ياد برفت\r\nاي نسيم سحري ياد دهش عهد قديم\r\nبعد صد سال اگر بر سر خاکم گذري\r\nسر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رميم\r\nدلبر از ما به صد اميد ستد اول دل\r\nظاهرا عهد فرامش نکند خلق کريم\r\nغنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش\r\nکز دم صبح مدد يابي و انفاس نسيم\r\nفکر بهبود خود اي دل ز دري ديگر کن\r\nدرد عاشق نشود به به مداواي حکيم\r\nگوهر معرفت آموز که با خود ببري\r\nکه نصيب دگران است نصاب زر و سيم\r\nدام سخت است مگر يار شود لطف خدا\r\nور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم\r\nحافظ ار سيم و زرت نيست چه شد شاکر باش\r\nچه به از دولت لطف سخن و طبع سليم\r\n', 'یه قولی که داده اید عمل کنید. از صحبت کردن با نامحرمان بپرهیزید. مدتهاست که در پی حاجت خودتان این در و آن در می زنید. فکر می کنید دیگران از عهدی که با شما بسته اند پشیمان شده اند. امید داشته باشید گره ی کارتان باز می شود و کسانی کمکتان می کنند به شرط اینکه به نصایح آنها گوش کنید. به لطف خدا از دامی که برایتان پهن کرده اند رهایی پیدا می کنید و شیطان را شکست می دهید و به دولت و نیک بختی می رسید. '),
(243, 'ما ز ياران چشم ياري داشتيم\r\nخود غلط بود آن چه ما پنداشتيم\r\nتا درخت دوستي برگي دهد\r\nحاليا رفتيم و تخمي کاشتيم\r\nگفت و گو آيين درويشي نبود\r\nور نه با تو ماجراها داشتيم\r\nشيوه چشمت فريب جنگ داشت\r\nما غلط کرديم و صلح انگاشتيم\r\nگلبن حسنت نه خود شد دلفروز\r\nما دم همت بر او بگماشتيم\r\nنکته ها رفت و شکايت کس نکرد\r\nجانب حرمت فرونگذاشتيم\r\nگفت خود دادي به ما دل حافظا\r\nما محصل بر کسي نگماشتيم\r\n', 'امیدتان به دیگران برای کمک بی جهت بوده و حال تنها مانده اید هر چند که همه قول یاری و کمک به شما داده بودند. گول حرف و ظواهر فریبند ی آنها را خوردید اما الان هم دیر نیست اگر کمی همت کنید به تنهایی هم می توانید کارهایتان را به انجام برسانید. '),
(244, 'صلاح از ما چه مي جويي که مستان را صلا گفتيم\r\nبه دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم\r\nدر ميخانه ام بگشا که هيچ از خانقه نگشود\r\nگرت باور بود ور نه سخن اين بود و ما گفتيم\r\nمن از چشم تو اي ساقي خراب افتاده ام ليکن\r\nبلايي کز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم\r\nاگر بر من نبخشايي پشيماني خوري آخر\r\nبه خاطر دار اين معني که در خدمت کجا گفتيم\r\nقدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آورد\r\nکه اين نسبت چرا کرديم و اين بهتان چرا گفتيم\r\nجگر چون نافه ام خون گشت کم زينم نمي بايد\r\nجزاي آن که با زلفت سخن از چين خطا گفتيم\r\nتو آتش گشتي اي حافظ ولي با يار درنگرفت\r\nز بدعهدي گل گويي حکايت با صبا گفتيم\r\n', 'صلاح و مشورت بهترین راهنما برای آینده روشن تان می باشد. دعای سلامتی همیشه با شماست و از بلایا ایمن هستید. در همه حال انفاق و کرم کنید که این کار روشن کننده ی راهتان می اشد و از این کار پشیمان نخواهید شد. مواظب صحبت کردنتان هم باشید که از آن به ضرر خودتان استفاده می کنند. از لحظه لحظه ی زندگیتان استفاده کنید که وقت طلاست. '),
(245, 'بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم\r\nکز بهر جرعه اي همه محتاج اين دريم\r\nروز نخست چون دم رندي زديم و عشق\r\nشرط آن بود که جز ره آن شيوه نسپريم\r\nجايي که تخت و مسند جم مي رود به باد\r\nگر غم خوريم خوش نبود به که مي خوريم\r\nتا بو که دست در کمر او توان زدن\r\nدر خون دل نشسته چو ياقوت احمريم\r\nواعظ مکن نصيحت شوريدگان که ما\r\nبا خاک کوي دوست به فردوس ننگريم\r\nچون صوفيان به حالت و رقصند مقتدا\r\nما نيز هم به شعبده دستي برآوريم\r\nاز جرعه تو خاک زمين در و لعل يافت\r\nبيچاره ما که پيش تو از خاک کمتريم\r\nحافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نيست\r\nبا خاک آستانه اين در به سر بريم\r\n', 'هنز در اول داهید. عجله نکنید. به مرحله ی بالای زهد و عقل نرسیده اید پس صبر کنید تا کارها خراب نشود و غم به دلتان راه پیدا نکند. مواظب دوستان خودتان باشید که گرگ هستند در لباس میش. آنها می خواهند بنیادتان را از بین ببرند و دل و دینتان را بگیرند و نگذارند به مقصود برسید پس عاقل باشید. '),
(246, 'صوفي بيا که خرقه سالوس برکشيم\r\nوين نقش زرق را خط بطلان به سر کشيم\r\nنذر و فتوح صومعه در وجه مي نهيم\r\nدلق ريا به آب خرابات برکشيم\r\nفردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند\r\nغلمان ز روضه حور ز جنت به درکشيم\r\nبيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان\r\nغارت کنيم باده و شاهد به بر کشيم\r\nعشرت کنيم ور نه به حسرت کشندمان\r\nروزي که رخت جان به جهاني دگر کشيم\r\nسر خدا که در تتق غيب منزويست\r\nمستانه اش نقاب ز رخسار برکشيم\r\nکو جلوه اي ز ابروي او تا چو ماه نو\r\nگوي سپهر در خم چوگان زر کشيم\r\nحافظ نه حد ماست چنين لاف ها زدن\r\nپاي از گليم خويش چرا بيشتر کشيم\r\n', 'بیشتر با خدا باشید. از کارهای ناشایست پرهیز کنید همه ی کارها با پول حل نمی شود. روزی می رسد که می بینید برای آخرت توشه ای غیر از گناه ندارید. عجله کنید و دست از گناه بردارید. خوشگذرانی گناه نیست به شرط اینکه معصیت در ان نباشد. این گوی و این میدان بسم الله بگوئید و طمع هم نکنید و پایتان را از گلیمتان درازتر نکنید. '),
(247, 'دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشيم\r\nسخن اهل دل است اين و به جان بنيوشيم\r\nنيست در کس کرم و وقت طرب مي گذرد\r\nچاره آن است که سجاده به مي بفروشيم\r\nخوش هواييست فرح بخش خدايا بفرست\r\nنازنيني که به رويش مي گلگون نوشيم\r\nارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است\r\nچون از اين غصه نناليم و چرا نخروشيم\r\nگل به جوش آمد و از مي نزديمش آبي\r\nلاجرم ز آتش حرمان و هوس مي جوشيم\r\nمي کشيم از قدح لاله شرابي موهوم\r\nچشم بد دور که بي مطرب و مي مدهوشيم\r\nحافظ اين حال عجب با که توان گفت که ما\r\nبلبلانيم که در موسم گل خاموشيم\r\n', 'الان وقت کار و تلاش است. وقت برای تفریح زیاد دارید به چاره ی کار بیاندیشید. اگر دیر اقدام کنید هر آنچه ساخته اید تباه می شود. از هوی های نفسانی پرهیز کنید. خدا با شماست و در همه حال کمکتان می کند. '),
(248, 'ما شبي دست برآريم و دعايي بکنيم\r\nغم هجران تو را چاره ز جايي بکنيم\r\nدل بيمار شد از دست رفيقان مددي\r\nتا طبيبش به سر آريم و دوايي بکنيم\r\nآن که بي جرم برنجيد و به تيغم زد و رفت\r\nبازش آريد خدا را که صفايي بکنيم\r\nخشک شد بيخ طرب راه خرابات کجاست\r\nتا در آن آب و هوا نشو و نمايي بکنيم\r\nمدد از خاطر رندان طلب اي دل ور نه\r\nکار صعب است مبادا که خطايي بکنيم\r\nسايه طاير کم حوصله کاري نکند\r\nطلب از سايه ميمون همايي بکنيم\r\nدلم از پرده بشد حافظ خوشگوي کجاست\r\nتا به قول و غزلش ساز نوايي بکنيم\r\n', 'شما را به خاطر کاری که نکرده اید متهم کرده اند. دست به دعا بردارید، فقط اوست که می تواند به شما کمک کند و مرهم دل بیمارتان باشد. در موقعیتی قرار م گیرید که باید خودتان را و هنرهایتان را نشان دهید نکند که خطا رفته باشید و دوباره همه چیز را خراب کنید. حوصله به خرج دهید. همای سعادت روی شانه های شما نشسته است به شرطی که به خدا بیشتر نزدیک شوید. '),
(249, 'سرم خوش است و به بانگ بلند مي گويم\r\nکه من نسيم حيات از پياله مي جويم\r\nعبوس زهد به وجه خمار ننشيند\r\nمريد خرقه دردي کشان خوش خويم\r\nشدم فسانه به سرگشتگي و ابروي دوست\r\nکشيد در خم چوگان خويش چون گويم\r\nگرم نه پير مغان در به روي بگشايد\r\nکدام در بزنم چاره از کجا جويم\r\nمکن در اين چمنم سرزنش به خودرويي\r\nچنان که پرورشم مي دهند مي رويم\r\nتو خانقاه و خرابات در ميانه مبين\r\nخدا گواه که هر جا که هست با اويم\r\nغبار راه طلب کيمياي بهروزيست\r\nغلام دولت آن خاک عنبرين بويم\r\nز شوق نرگس مست بلندبالايي\r\nچو لاله با قدح افتاده بر لب جويم\r\nبيار مي که به فتوي حافظ از دل پاک\r\nغبار زرق به فيض قدح فروشويم\r\n', 'از آنچه که دارید راضی هستید و خداوند را شکر می گوئید. تنها آرزویتان سلامتی برای خود و اطرافیانتان می باشد. هر موقع که سرگشته شده اید به خداوند پناه آورده وآرام گرفته اید. گواه شما همیشه خداست. طلب خود را از خدا می خواهید. هر روزتان بهتر از روز قبل می ود. زیرا دلتان پاک است. '),
(250, 'بارها گفته ام و بار دگر مي گويم\r\nکه من دلشده اين ره نه به خود مي پويم\r\nدر پس آينه طوطي صفتم داشته اند\r\nآن چه استاد ازل گفت بگو مي گويم\r\nمن اگر خارم و گر گل چمن آرايي هست\r\nکه از آن دست که او مي کشدم مي رويم\r\nدوستان عيب من بي دل حيران مکنيد\r\nگوهري دارم و صاحب نظري مي جويم\r\nگر چه با دلق ملمع مي گلگون عيب است\r\nمکنم عيب کز او رنگ ريا مي شويم\r\nخنده و گريه عشاق ز جايي دگر است\r\nمي سرايم به شب و وقت سحر مي مويم\r\nحافظم گفت که خاک در ميخانه مبوي\r\nگو مکن عيب که من مشک ختن مي بويم\r\n', 'مرحبا بر شما که اصول و احکام خداوند را مو به مو انجام می دهید ولی هرگاه از خدا چیزی خواسته اید بهشما نداده است و دوستان از شما خرده می گیرند. گوهر شما اسمان شماست. ناراحت نباشید این جزئی از وجودتان می باشد. روزی می رسد که قدرتان را بدانند هم اکنون نیز همراهی دارید که قدرتان را می داند. '),
(251, 'فاتحه اي چو آمدي بر سر خسته اي بخوان\r\nلب بگشا که مي دهد لعل لبت به مرده جان\r\nآن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و مي رود\r\nگو نفسي که روح را مي کنم از پي اش روان\r\nاي که طبيب خسته اي روي زبان من ببين\r\nکاين دم و دود سينه ام بار دل است بر زبان\r\nگر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت\r\nهمچو تبم نمي رود آتش مهر از استخوان\r\nحال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن\r\nچشمم از آن دو چشم تو خسته شده ست و ناتوان\r\nبازنشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين\r\nنبض مرا که مي دهد هيچ ز زندگي نشان\r\nآن که مدام شيشه ام از پي عيش داده است\r\nشيشه ام از چه مي برد پيش طبيب هر زمان\r\nحافظ از آب زندگي شعر تو داد شربتم\r\nترک طبيب کن بيا نسخه شربتم بخوان\r\n', 'خواهان زیادی دارید کسانی هستند که محتاج شما می باشند آنها را از خودتان دور نکنید. شما هم از کشی دور افتاده اید و تنها امیدتان وصال یار می باشد و تنها چیزی که زندگیتان را دوباره تضمین می کند همین است. دست به دعا برداشته اید امید داشته باشید که انشاالله به وصال می رسید. '),
(252, 'چندان که گفتم غم با طبيبان\r\nدرمان نکردند مسکين غريبان\r\nآن گل که هر دم در دست باديست\r\nگو شرم بادش از عندليبان\r\nيا رب امان ده تا بازبيند\r\nچشم محبان روي حبيبان\r\nدرج محبت بر مهر خود نيست\r\nيا رب مبادا کام رقيبان\r\nاي منعم آخر بر خوان جودت\r\nتا چند باشيم از بي نصيبان\r\nحافظ نگشتي شيداي گيتي\r\nگر مي شنيدي پند اديبان\r\n', 'تنها درمان دردتان رهائی از غربت است. باید کمی صبر کنید چون چاره ای غیر از این ندارید. زمانی روی دوست را می بینید که همه ی رقیبان را از میدان به د کرده باشید. شکایت را کار بگذارید، به پند بزرگان توجه کنید. مطمئن باشید گه از وصال یار بی نصیب نخواهید ماند. '),
(253, 'مي سوزم از فراقت روي از جفا بگردان\r\nهجران بلاي ما شد يا رب بلا بگردان\r\nمه جلوه مي نمايد بر سبز خنگ گردون\r\nتا او به سر درآيد بر رخش پا بگردان\r\nمر غول را برافشان يعني به رغم سنبل\r\nگرد چمن بخوري همچون صبا بگردان\r\nيغماي عقل و دين را بيرون خرام سرمست\r\nدر سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان\r\nاي نور چشم مستان در عين انتظارم\r\nچنگ حزين و جامي بنواز يا بگردان\r\nدوران همي نويسد بر عارضش خطي خوش\r\nيا رب نوشته بد از يار ما بگردان\r\nحافظ ز خوبرويان بختت جز اين قدر نيست\r\nگر نيستت رضايي حکم قضا بگردان\r\n', 'از جفای روزگار شکایت می کنید کارهایتان آن طور که می خواهید پیش نمی رود. خیلی تلاش می کنید تا خواسته هایتان بر وفق مرادتان باشد اما باید ساخت. فعلا\" تقدیر برای شما اینچنین رقم زده است. همیشه باید رضایتان به رضای خدا باشد، اینطور آرامش روحی و روانیتان زیاد می شود. '),
(254, 'بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شکن\r\nبه شادي رخ گل بيخ غم ز دل برکن\r\nرسيد باد صبا غنچه در هواداري\r\nز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن\r\nطريق صدق بياموز از آب صافي دل\r\nبه راستي طلب آزادگي ز سرو چمن\r\nز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر\r\nشکنج گيسوي سنبل ببين به روي سمن\r\nعروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد\r\nبه عينه دل و دين مي برد به وجه حسن\r\nصفير بلبل شوريده و نفير هزار\r\nبراي وصل گل آمد برون ز بيت حزن\r\nحديث صحبت خوبان و جام باده بگو\r\nبه قول حافظ و فتوي پير صاحب فن\r\n', 'همت داشته باش. دست از غم بردار و بهشادی بپرداز الان وقت پایکوبی است نه گوشه نشینی. طریق راستی و درستی را پیشه کن. آزاده باش و حرف دلت را بزن آنطور که می خواهی باش. طالع شما بسیار مبارک است خبر خوشی به شما می دهند که تمام حزن ها و غم ها یادتان می رود. '),
(255, 'چو گل هر دم به بويت جامه در تن\r\nکنم چاک از گريبان تا به دامن\r\nتنت را ديد گل گويي که در باغ\r\nچو مستان جامه را بدريد بر تن\r\nمن از دست غمت مشکل برم جان\r\nولي دل را تو آسان بردي از من\r\nبه قول دشمنان برگشتي از دوست\r\nنگردد هيچ کس دوست دشمن\r\nتنت در جامه چون در جام باده\r\nدلت در سينه چون در سيم آهن\r\nببار اي شمع اشک از چشم خونين\r\nکه شد سوز دلت بر خلق روشن\r\nمکن کز سينه ام آه جگرسوز\r\nبرآيد همچو دود از راه روزن\r\nدلم را مشکن و در پا مينداز\r\nکه دارد در سر زلف تو مسکن\r\nچو دل در زلف تو بسته ست حافظ\r\nبدين سان کار او در پا ميفکن\r\n', 'حاضرید برای رسیدن به نیات خود هر کاری بکنید. رسیدن به حاجات برای شما محال است ولی توکل به خدا کنید هیچ کار سختی نبوده که آسان نشود. از دوستانتان کمک بگیرید. دردتان را به دیگران هم بگوئید شاید به شما کمک کنند. دلتان نمی شکند و خدا نیز کمکتان می کند. '),
(256, 'خوشتر از فکر مي و جام چه خواهد بودن\r\nتا ببينم که سرانجام چه خواهد بودن\r\nغم دل چند توان خورد که ايام نماند\r\nگو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن\r\nمرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او\r\nرحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن\r\nباده خور غم مخور و پند مقلد منيوش\r\nاعتبار سخن عام چه خواهد بودن\r\nدست رنج تو همان به که شود صرف به کام\r\nداني آخر که به ناکام چه خواهد بودن\r\nپير ميخانه همي خواند معمايي دوش\r\nاز خط جام که فرجام چه خواهد بودن\r\nبردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل\r\nتا جزاي من بدنام چه خواهد بودن\r\n', 'بسیار به فکر آینده ی خودتان هستید و از سرانجام کاری که می کنید بسیار می ترسید. کم حوصله اید، به خودتان رحم کنید، بی اعتمادی را کنار بگذارید. اگر برای حاجت خویش واقعا\" تلاش کرده بشید نتیجه ی آن همان می شود که می خواهید. فرجام کارتان بسیار مبارک و عالی است. '),
(257, 'منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن\r\nمنم که ديده نيالودم به بد ديدن\r\nوفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم\r\nکه در طريقت ما کافريست رنجيدن\r\nبه پير ميکده گفتم که چيست راه نجات\r\nبخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن\r\nمراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست\r\nبه دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن\r\nبه مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب\r\nکه تا خراب کنم نقش خود پرستيدن\r\nبه رحمت سر زلف تو واثقم ور نه\r\nکشش چو نبود از آن سو چه سود کوشيدن\r\nعنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس\r\nکه وعظ بي عملان واجب است نشنيدن\r\nز خط يار بياموز مهر با رخ خوب\r\nکه گرد عارض خوبان خوش است گرديدن\r\nمبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ\r\nکه دست زهدفروشان خطاست بوسيدن\r\n', 'به دنبال راه نجاتی هستید. دیگر خسته شده اید. اطرافیانتان فقط عیوب شما را به رختان می کشند و هنرتان را نمی بینند ولی شما مهد خوبی ها هستید. با شهامت به مراد دلتان می رسید. چشم امیدتان خداست، بی طاقت نشوید، حرفی که می زنید عل کنید شما خوبی را ه اطرافیانتان یاد دهید. مواظب باشید خطا نکنید تا همه کارهایتان به باد فنا نرود. '),
(258, 'گلبرگ را ز سنبل مشکين نقاب کن\r\nيعني که رخ بپوش و جهاني خراب کن\r\nبفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را\r\nچون شيشه هاي ديده ما پرگلاب کن\r\nايام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد\r\nساقي به دور باده گلگون شتاب کن\r\nبگشا به شيوه نرگس پرخواب مست را\r\nو از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن\r\nبوي بنفشه بشنو و زلف نگار گير\r\nبنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن\r\nزان جا که رسم و عادت عاشق کشي توست\r\nبا دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن\r\nهمچون حباب ديده به روي قدح گشاي\r\nوين خانه را قياس اساس از حباب کن\r\nحافظ وصال مي طلبد از ره دعا\r\nيا رب دعاي خسته دلان مستجاب کن\r\n', 'همگان مجذوب شما می شوند و تو کسی هستی که از حسن و خوبی کم نداری. چشمهایت همه را افسون می کند و بدون هیچ کلامی با همه حرف می زند. پیمانی که بسته ای بسیار مبارک و فرخنده است روزگارت روز به روز بهتر می شود. لطف و محبت کسی دائم شامل حالت می شود. به آرزویت می رسی و جوانتر می شوی. '),
(259, 'ز در درآ و شبستان ما منور کن\r\nهواي مجلس روحانيان معطر کن\r\nاگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز\r\nپياله اي بدهش گو دماغ را تر کن\r\nبه چشم و ابروي جانان سپرده ام دل و جان\r\nبيا بيا و تماشاي طاق و منظر کن\r\nستاره شب هجران نمي فشاند نور\r\nبه بام قصر برآ و چراغ مه برکن\r\nبگو به خازن جنت که خاک اين مجلس\r\nبه تحفه بر سوي فردوس و عود مجمر کن\r\nاز اين مزوجه و خرقه نيک در تنگم\r\nبه يک کرشمه صوفي وشم قلندر کن\r\nچو شاهدان چمن زيردست حسن تواند\r\nکرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن\r\nفضول نفس حکايت بسي کند ساقي\r\nتو کار خود مده از دست و مي به ساغر کن\r\nحجاب ديده ادراک شد شعاع جمال\r\nبيا و خرگه خورشيد را منور کن\r\nطمع به قند وصال تو حد ما نبود\r\nحوالتم به لب لعل همچو شکر کن\r\nلب پياله ببوس آنگهي به مستان ده\r\nبدين دقيقه دماغ معاشران تر کن\r\nپس از ملازمت عيش و عشق مه رويان\r\nز کارها که کني شعر حافظ از بر کن\r\n', 'صبر و مقاومت را از دیگران یاد بگیر مقاومت و صبر تو باعث پیروزیت می شود تلاش هایت بی اجر نمی مانند تو پاداش خود را خواهی گرفت فقط عجله کن الان وقت مقاومت است. خجالت را کنار بگذار و بر حسب قراری که گذاشته ای عمل کن حاجت خود را از خدا بخواه که اوست دعایت را مستجاب می کند. '),
(260, 'کرشمه اي کن و بازار ساحري بشکن\r\nبه غمزه رونق و ناموس سامري بشکن\r\nبه باد ده سر و دستار عالمي يعني\r\nکلاه گوشه به آيين سروري بشکن\r\nبه زلف گوي که آيين دلبري بگذار\r\nبه غمزه گوي که قلب ستمگري بشکن\r\nبرون خرام و ببر گوي خوبي از همه کس\r\nسزاي حور بده رونق پري بشکن\r\nبه آهوان نظر شير آفتاب بگير\r\nبه ابروان دوتا قوس مشتري بشکن\r\nچو عطرساي شود زلف سنبل از دم باد\r\nتو قيمتش به سر زلف عنبري بشکن\r\nچو عندليب فصاحت فروشد اي حافظ\r\nتو قدر او به سخن گفتن دري بشکن\r\n', 'کارهایتان به لطف خدا رونق می گیرد به شرط اینکه آئین راستی را پیشه کنید. شما در عمل خوب و بیغش از همه پیشی می گیرید و پاداش خودتان را از حوریان و پریان بهشتی می گیرید. صید خودتان را به دست می آورید و درهای ناامیدی را یکی پس از دیگری می شکنید. قدر یار خودتان را بدانید که در این راه کمک بسار به شما کرده است. '),
(261, 'چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من\r\nور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من\r\nروي رنگين را به هر کس مي نمايد همچو گل\r\nور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من\r\nچشم خود را گفتم آخر يک نظر سيرش ببين\r\nگفت مي خواهي مگر تا جوي خون راند ز من\r\nاو به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود\r\nکام بستانم از او يا داد بستاند ز من\r\nگر چو فرهادم به تلخي جان برآيد باک نيست\r\nبس حکايت هاي شيرين باز مي ماند ز من\r\nگر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندان شود\r\nور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من\r\nدوستان جان داده ام بهر دهانش بنگريد\r\nکو به چيزي مختصر چون باز مي ماند ز من\r\nصبر کن حافظ که گر زين دست باشد درس غم\r\nعشق در هر گوشه اي افسانه اي خواند ز من\r\n', 'هر عمل خیری که انجام می دهید نتیجه ی خوبی نمی بینید. دستتان نمک ندارد گاهی آنقدر بی طاقت می شوید که می خواهید غیر از شر کار دیگری انجام ندهید شما عمل خیر و صواب خودتان را انجام دهید. خداست که پاداش شما را می دهد. صبر داشته باشید در اینده در عمل شما نقطه ی نجاتی برایتان پیدا می شود که خودتان باور نمی کنید. '),
(262, 'شراب لعل کش و روي مه جبينان بين\r\nخلاف مذهب آنان جمال اينان بين\r\nبه زير دلق ملمع کمندها دارند\r\nدرازدستي اين کوته آستينان بين\r\nبه خرمن دو جهان سر فرو نمي آرند\r\nدماغ و کبر گدايان و خوشه چينان بين\r\nبهاي نيم کرشمه هزار جان طلبند\r\nنياز اهل دل و ناز نازنينان بين\r\nحقوق صحبت ما را به باد داد و برفت\r\nوفاي صحبت ياران و همنشينان بين\r\nاسير عشق شدن چاره خلاص من است\r\nضمير عاقبت انديش پيش بينان بين\r\nکدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست\r\nصفاي همت پاکان و پاکدينان بين\r\n', 'ظاهرتان خلاف آن چیزی است که درونتان می باشد. خوبی ها و هنرهایتان را پنهان کرده اید. همه فکر می کنند انسان متکبر و مغرووری هستید اما بر عکس به عهدهایی که بست اید عمل می کنید. یاران و همنشینان خود را دوست دارید. به زودی از بند اسارت رها می شوید و به عافیت کامل می رسید در این زمان است که کینه و کدورت ها را دور می ریزید و دلتان را پاک می کنید. '),
(263, 'آن کس که به دست جام دارد\r\nسلطاني جم مدام دارد\r\nآبي که خضر حيات از او يافت\r\nدر ميکده جو که جام دارد\r\nسررشته جان به جام بگذار\r\nکاين رشته از او نظام دارد\r\nما و مي و زاهدان و تقوا\r\nتا يار سر کدام دارد\r\nبيرون ز لب تو ساقيا نيست\r\nدر دور کسي که کام دارد\r\nنرگس همه شيوه هاي مستي\r\nاز چشم خوشت به وام دارد\r\nذکر رخ و زلف تو دلم را\r\nورديست که صبح و شام دارد\r\nبر سينه ريش دردمندان\r\nلعلت نمکي تمام دارد\r\nدر چاه ذقن چو حافظ اي جان\r\nحسن تو دو صد غلام دارد\r\n', 'آن کس که به دست جام دارد\r\nسلطاني جم مدام دارد\r\nآبي که خضر حيات از او يافت\r\nدر ميکده جو که جام دارد\r\nسررشته جان به جام بگذار\r\nکاين رشته از او نظام دارد\r\nما و مي و زاهدان و تقوا\r\nتا يار سر کدام دارد\r\nبيرون ز لب تو ساقيا نيست\r\nدر دور کسي که کام دارد\r\nنرگس همه شيوه هاي مستي\r\nاز چشم خوشت به وام دارد\r\nذکر رخ و زلف تو دلم را\r\nورديست که صبح و شام دارد\r\nبر سينه ريش دردمندان\r\nلعلت نمکي تمام دارد\r\nدر چاه ذقن چو حافظ اي جان\r\nحسن تو دو صد غلام دارد\r\n'),
(264, 'مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد\r\nنقش هر نغمه که زد راه به جايي دارد\r\nعالم از ناله عشاق مبادا خالي\r\nکه خوش آهنگ و فرح بخش هوايي دارد\r\nپير دردي کش ما گر چه ندارد زر و زور\r\nخوش عطابخش و خطاپوش خدايي دارد\r\nمحترم دار دلم کاين مگس قندپرست\r\nتا هواخواه تو شد فر همايي دارد\r\nاز عدالت نبود دور گرش پرسد حال\r\nپادشاهي که به همسايه گدايي دارد\r\nاشک خونين بنمودم به طبيبان گفتند\r\nدرد عشق است و جگرسوز دوايي دارد\r\nستم از غمزه مياموز که در مذهب عشق\r\nهر عمل اجري و هر کرده جزايي دارد\r\nنغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست\r\nشادي روي کسي خور که صفايي دارد\r\nخسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند\r\nو از زبان تو تمناي دعايي دارد\r\n', 'در زندگی، عشق و محبت را فراموش نکن مخصوصاً در زندگی خصوصی خود. ازدواج موفقیت آمیزی در پیش داری. با کسی که دوست داری زندگی سرشار از عشق و محبت خواهی داشت.  '),
(265, 'ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد\r\nچون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد\r\nآه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت\r\nآه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد\r\nاشک من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار\r\nطالع بي شفقت بين که در اين کار چه کرد\r\nبرقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر\r\nوه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد\r\nساقيا جام مي ام ده که نگارنده غيب\r\nنيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد\r\nآن که پرنقش زد اين دايره مينايي\r\nکس ندانست که در گردش پرگار چه کرد\r\nفکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت\r\nيار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد\r\n', 'با کوچکترین اتفاقی فکر می کنید دنیا به آخر رسیده و بسیار غصه می خورید. خداوند هر چه که برای شما تقدیر کرده همان رقم خواهد خورد. خودتان به فکر چاره باشید و از یار قدیم خودتان کمک بخواهید در نهایت این خواست خدا بوده است. '),
(266, 'جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد\r\nهر کس که اين ندارد حقا که آن ندارد\r\nبا هيچ کس نشاني زان دلستان نديدم\r\nيا من خبر ندارم يا او نشان ندارد\r\nهر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است\r\nدردا که اين معما شرح و بيان ندارد\r\nسرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن\r\nاي ساروان فروکش کاين ره کران ندارد\r\nچنگ خميده قامت مي خواندت به عشرت\r\nبشنو که پند پيران هيچت زيان ندارد\r\nاي دل طريق رندي از محتسب بياموز\r\nمست است و در حق او کس اين گمان ندارد\r\nاحوال گنج قارون کايام داد بر باد\r\nدر گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد\r\nگر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان\r\nکان شوخ سربريده بند زبان ندارد\r\nکس در جهان ندارد يک بنده همچو حافظ\r\nزيرا که چون تو شاهي کس در جهان ندارد\r\n', 'نامید نشوید. بیشتر جستجو کنید. هر چند که هر چه در پی اش می گردید کمتر نشانی از او پیدا می کنید. از راهنما کمک بگیرید وگرنه هیچ وقت به مقصود نمی رسید. مالی را از دست داده اید که بدون تدبیر و تفکر به دست نخواهید آورد. '),
(267, 'اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد\r\nنهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد\r\nاگر نه عقل به مستي فروکشد لنگر\r\nچگونه کشتي از اين ورطه بلا ببرد\r\nفغان که با همه کس غايبانه باخت فلک\r\nکه کس نبود که دستي از اين دغا ببرد\r\nگذار بر ظلمات است خضر راهي کو\r\nمباد کآتش محرومي آب ما ببرد\r\nدل ضعيفم از آن مي کشد به طرف چمن\r\nکه جان ز مرگ به بيماري صبا ببرد\r\nطبيب عشق منم باده ده که اين معجون\r\nفراغت آرد و انديشه خطا ببرد\r\nبسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت\r\nمگر نسيم پيامي خداي را ببرد\r\n', 'حادثه ای برایت اتفاق افتاده که حتی عقل هم عاجز از حل آنمی باشد. در تاریکی هستی که روزنه ای برای فرار پیدا نمی کنی. دلت را قوی کن. با فکر کردن به مرگ چیزی حل نمی شود. امیدوا باش، نسیم الهی در حال وزیدن است و مشکلت مثل معجزه ای برطرف می شود. '),
(268, 'به آب روشن مي عارفي طهارت کرد\r\nعلي الصباح که ميخانه را زيارت کرد\r\nهمين که ساغر زرين خور نهان گرديد\r\nهلال عيد به دور قدح اشارت کرد\r\nخوشا نماز و نياز کسي که از سر درد\r\nبه آب ديده و خون جگر طهارت کرد\r\nامام خواجه که بودش سر نماز دراز\r\nبه خون دختر رز خرقه را قصارت کرد\r\nدلم ز حلقه زلفش به جان خريد آشوب\r\nچه سود ديد ندانم که اين تجارت کرد\r\nاگر امام جماعت طلب کند امروز\r\nخبر دهيد که حافظ به مي طهارت کرد\r\n', 'رو به سوی خدا آورید آن وقت دلتان آرام می گیرد و طهارت روح و روان پیدا می کنید. نماز را سر وقت بخوانید تا در بهشت قصر و حور و پری نصیبتان شود. این اضطراب زمانی از بین می رود و به مقصودتان می رسید که عاری از گناه باشید. '),
(269, 'چو باد عزم سر کوي يار خواهم کرد\r\nنفس به بوي خوشش مشکبار خواهم کرد\r\nبه هرزه بي مي و معشوق عمر مي گذرد\r\nبطالتم بس از امروز کار خواهم کرد\r\nهر آبروي که اندوختم ز دانش و دين\r\nنثار خاک ره آن نگار خواهم کرد\r\nچو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن\r\nکه عمر در سر اين کار و بار خواهم کرد\r\nبه ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت\r\nبناي عهد قديم استوار خواهم کرد\r\nصبا کجاست که اين جان خون گرفته چو گل\r\nفداي نکهت گيسوي يار خواهم کرد\r\nنفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ\r\nطريق رندي و عشق اختيار خواهم کرد\r\n', 'عجله کنید روزهایتان را به بطالت می گذرانید این باعث می شود که علم و دین را فراموش کنید. به یاد عهدی بیافتید که در زمان قدیم با خود و خدا بسته اید. صفای دل را در راه عشق پیدا کنید که بدون عشق باز هم عمرت به هدر می رود. '),
(270, 'چه مستيست ندانم که رو به ما آورد\r\nکه بود ساقي و اين باده از کجا آورد\r\nتو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير\r\nکه مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد\r\nدلا چو غنچه شکايت ز کار بسته مکن\r\nکه باد صبح نسيم گره گشا آورد\r\nرسيدن گل و نسرين به خير و خوبي باد\r\nبنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد\r\nصبا به خوش خبري هدهد سليمان است\r\nکه مژده طرب از گلشن سبا آورد\r\nعلاج ضعف دل ما کرشمه ساقيست\r\nبرآر سر که طبيب آمد و دوا آورد\r\nمريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ\r\nچرا که وعده تو کردي و او به جا آورد\r\nبه تنگ چشمي آن ترک لشکري نازم\r\nکه حمله بر من درويش يک قبا آورد\r\nفلک غلامي حافظ کنون به طوع کند\r\nکه التجا به در دولت شما آورد\r\n', 'همه چیز به خیر و خوبی تمام می شود. عجله نکن گره از کار بسته ی تو باز می شود. یک خبر خوش در راه است. منتظر باش. با شنیدن این خبر بیماریت نیز شفا پیدا می کند ولی یادت باشد نذری که کرده ای حتما\" ادا کنی. وعده ای هم که داده ای بجا آور دولت دو در خانه ی شماست. '),
(271, 'مي خواه و گل افشان کن از دهر چه مي جويي\r\nاين گفت سحرگه گل بلبل تو چه مي گويي\r\nمسند به گلستان بر تا شاهد و ساقي را\r\nلب گيري و رخ بوسي مي نوشي و گل بويي\r\nشمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن\r\nتا سرو بياموزد از قد تو دلجويي\r\nتا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد\r\nاي شاخ گل رعنا از بهر که مي رويي\r\nامروز که بازارت پرجوش خريدار است\r\nدرياب و بنه گنجي از مايه نيکويي\r\nچون شمع نکورويي در رهگذر باد است\r\nطرف هنري بربند از شمع نکورويي\r\nآن طره که هر جعدش صد نافه چين ارزد\r\nخوش بودي اگر بودي بوييش ز خوش خويي\r\nهر مرغ به دستاني در گلشن شاه آمد\r\nبلبل به نواسازي حافظ به غزل گويي\r\n', 'دیگر از خدا چه می خواهید. به دنبال چه چیزی می گردید همه چیز در کنار شماست، چشمانتان را باز کنید گلستانی از معرفت و دلجویی در کنارتان هست. امروز که خریداری دارید می توانید گنج عشق طلب کنید وگرنه فردا دیر است. خوش اخلاقی تان باعث جذب دیگران است و این نوای دلتان هست که حافظ را به غزل گویی تشویق می کند. '),
(272, 'حال دل با تو گفتنم هوس است\r\nخبر دل شنفتنم هوس است\r\nطمع خام بين که قصه فاش\r\nاز رقيبان نهفتنم هوس است\r\nشب قدري چنين عزيز و شريف\r\nبا تو تا روز خفتنم هوس است\r\nوه که دردانه اي چنين نازک\r\nدر شب تار سفتنم هوس است\r\nاي صبا امشبم مدد فرماي\r\nکه سحرگه شکفتنم هوس است\r\nاز براي شرف به نوک مژه\r\nخاک راه تو رفتنم هوس است\r\nهمچو حافظ به رغم مدعيان\r\nشعر رندانه گفتنم هوس است\r\n', 'بیش از این طمع نکن چون حریفان از تو پیشی می گیرند. بر مبنای هوی و هوس کاری را انجام نده چون عاقبت خوشی در پی ندارد. آن مرادی که مدت هاست دنبالش می گردی به زودی خواهی یافت. انسانیت و شرف خود را در گرو این کار نگذار. '),
(273, 'بيا و کشتی ما در شط شراب انداز\r\nخروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز\r\nمرا به کشتی باده درافکن ای ساقی\r\nکه گفته‌اند نکويی کن و در آب انداز\r\nز کوی ميکده برگشته‌ام ز راه خطا\r\nمرا دگر ز کرم با ره صواب انداز\r\nبيار زان می گلرنگ مشک بو جامی\r\nشرار رشک و حسد در دل گلاب انداز\r\nاگر چه مست و خرابم تو نيز لطفی کن\r\nنظر بر اين دل سرگشته خراب انداز\r\nبه نيم شب اگرت آفتاب می‌بايد\r\nز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز\r\nمهل که روز وفاتم به خاک بسپارند\r\nمرا به ميکده بر در خم شراب انداز\r\nز جور چرخ چو حافظ به جان رسيد دلت\r\nبه سوی ديو محن ناوک شهاب انداز', 'نا امید نباش. سهل انگاری و تحمل را رها کن. به آنچه داری قانع باش. در طلب آرزوی محال نباش. از لحظه لحظه ی زندگیت بهره ببر تا دچار حسرت و اندوه نشوی.'),
(274, 'هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود\r\nهرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود\r\nاز دماغ من سرگشته خيال دهنت\r\nبه جفای فلک و غصه دوران نرود\r\nدر ازل بست دلم با سر زلفت پيوند\r\nتا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود\r\nهر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است\r\nبرود از دل من و از دل من آن نرود\r\nآن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت\r\nکه اگر سر برود از دل و از جان نرود\r\nگر رود از پی خوبان دل من معذور است\r\nدرد دارد چه کند کز پی درمان نرود\r\nهر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان\r\nدل به خوبان ندهد و از پی ايشان نرود', 'در راه مقصود اراده ای محکم و پایدار داشته باش. با هر مانع که روبرو شدی، نا امید نشو زیرا نا امیدی بزرگترین آفت برای انسان است. شک و تردید را از خود بران. در امر زندگی دو دل بودن بسیار بد است.\r\n'),
(275, 'رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند\r\nچنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند\r\nمن ار چه در نظر يار خاکسار شدم\r\nرقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند\r\nچو پرده دار به شمشير می‌زند همه را\r\nکسی مقيم حريم حرم نخواهد ماند\r\nچه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است\r\nچو بر صحيفه هستی رقم نخواهد ماند\r\nسرود مجلس جمشيد گفته‌اند اين بود\r\nکه جام باده بياور که جم نخواهد ماند\r\nغنيمتی شمر ای شمع وصل پروانه\r\nکه اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند\r\nتوانگرا دل درويش خود به دست آور\r\nکه مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند\r\nبدين رواق زبرجد نوشته‌اند به زر\r\nکه جز نکويی اهل کرم نخواهد ماند\r\nز مهربانی جانان طمع مبر حافظ\r\nکه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند', 'دوران اندوه تو به پایان و زمان شادکامی فرا می رسد. آن را غنیمت بدان و خدا را شکر کن و فریفته ی لحظات خوش زندگی نباش.'),
(276, 'صوفي بيا که آينه صافيست جام را\r\nتا بنگري صفاي مي لعل فام را\r\nراز درون پرده ز رندان مست پرس\r\nکاين حال نيست زاهد عالي مقام را\r\nعنقا شکار کس نشود دام بازچين\r\nکان جا هميشه باد به دست است دام را\r\nدر بزم دور يک دو قدح درکش و برو\r\nيعني طمع مدار وصال دوام را\r\nاي دل شباب رفت و نچيدي گلي ز عيش\r\nپيرانه سر مکن هنري ننگ و نام را\r\nدر عيش نقد کوش که چون آبخور نماند\r\nآدم بهشت روضه دارالسلام را\r\nما را بر آستان تو بس حق خدمت است\r\nاي خواجه بازبين به ترحم غلام را\r\nحافظ مريد جام مي است اي صبا برو\r\nوز بنده بندگي برسان شيخ جام را\r\n', 'دلت را مثل آیینه صاف کن. پرده های تاریک را از رویت کنار بزن تا حقیقت را ببینی آن موقع است که به مقام عالی می رسی. طمع نداشته باش تا عمرت طولانی باشد. بهشت تو آنجاست که حق مردم را به جا آوری. این همان راهیست که تو را به هدف می رساند. '),
(277, 'صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را\r\nکه سر به کوه و بيابان تو داده اي ما را\r\nشکرفروش که عمرش دراز باد چرا\r\nتفقدي نکند طوطي شکرخا را\r\nغرور حسنت اجازت مگر نداد اي گل\r\nکه پرسشي نکني عندليب شيدا را\r\nبه خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر\r\nبه بند و دام نگيرند مرغ دانا را\r\nندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست\r\nسهي قدان سيه چشم ماه سيما را\r\nچو با حبيب نشيني و باده پيمايي\r\nبه ياد دار محبان بادپيما را\r\nجز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب\r\nکه وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را\r\nدر آسمان نه عجب گر به گفته حافظ\r\nسرود زهره به رقص آورد مسيحا را\r\n', 'به لطف و عنایت خداوند و با همت بلند به آرزوی دیرین خودتان خواهید رسید. غرور را کنار بگذارید و پیشنهاد خودتان را عنوان کنید. در کارتان مشورت نمائید و امیدتان را از دست ندهید. تکیه بر ظواهر ننمائید. دست به دعا بردارید. با توکل به حق هر کار غیرممکن ممکن می شود. '),
(278, 'دل مي رود ز دستم صاحب دلان خدا را\r\nدردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا\r\nکشتي شکستگانيم اي باد شرطه برخيز\r\nباشد که بازبينيم ديدار آشنا را\r\nده روزه مهر گردون افسانه است و افسون\r\nنيکي به جاي ياران فرصت شمار يارا\r\nدر حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل\r\nهات الصبوح هبوا يا ايها السکارا\r\nاي صاحب کرامت شکرانه سلامت\r\nروزي تفقدي کن درويش بي نوا را\r\nآسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است\r\nبا دوستان مروت با دشمنان مدارا\r\nدر کوي نيک نامي ما را گذر ندادند\r\nگر تو نمي پسندي تغيير کن قضا را\r\nآن تلخ وش که صوفي ام الخبائثش خواند\r\nاشهي لنا و احلي من قبله العذارا\r\nهنگام تنگدستي در عيش کوش و مستي\r\nکاين کيمياي هستي قارون کند گدا را\r\nسرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد\r\nدلبر که در کف او موم است سنگ خارا\r\nآيينه سکندر جام مي است بنگر\r\nتا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا\r\nخوبان پارسي گو بخشندگان عمرند\r\nساقي بده بشارت رندان پارسا را\r\nحافظ به خود نپوشيد اين خرقه مي آلود\r\nاي شيخ پاکدامن معذور دار ما را\r\n', 'کاری را که می خواهید انجام بدهید پنهان کنید. کار را هر چند کوچک است بزرگ بدانید، خیال پردازی را کنار بگذارید و وقت را غنیمت شمارید تا صاحب مقام و منزلت شوید. روزگار تنگدستی به پایان رسیده و زمان آسایش است. عمرتان طولانی است وضعیت فعلی تان تغییر می کند. '),
(279, 'صلاح کار کجا و من خراب کجا\r\nببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا\r\nدلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس\r\nکجاست دير مغان و شراب ناب کجا\r\nچه نسبت است به رندي صلاح و تقوا را\r\nسماع وعظ کجا نغمه رباب کجا\r\nز روي دوست دل دشمنان چه دريابد\r\nچراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا\r\nچو کحل بينش ما خاک آستان شماست\r\nکجا رويم بفرما از اين جناب کجا\r\nمبين به سيب زنخدان که چاه در راه است\r\nکجا همي روي اي دل بدين شتاب کجا\r\nبشد که ياد خوشش باد روزگار وصال\r\nخود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا\r\nقرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست\r\nقرار چيست صبوري کدام و خواب کجا', 'رشته ی کار از دستتان رها شده، برای رسیدن به هدف خواب و رویا را کنار بگذار و تقوی پیشه کن. عجله و شتاب نداشته باش، صبور باش، روزگار وصل نزدیک است. دوست را از دشمن تشخیص بده، گذشته ها را فراموش کن و به روشنایی ها بیندیش. '),
(280, 'بالابلند عشوه گر نقش باز من\r\nکوتاه کرد قصه زهد دراز من\r\nديدی دلا که آخر پيری و زهد و علم\r\nبا من چه کرد ديده معشوقه باز من\r\nمی‌ترسم از خرابی ايمان که می‌برد\r\nمحراب ابروی تو حضور نماز من\r\nگفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق\r\nغماز بود اشک و عيان کرد راز من\r\nمست است يار و ياد حريفان نمی‌کند\r\nذکرش به خير ساقی مسکين نواز من\r\nيا رب کی آن صبا بوزد کز نسيم آن\r\nگردد شمامه کرمش کارساز من\r\nنقشی بر آب می‌زنم از گريه حاليا\r\nتا کی شود قرين حقيقت مجاز من\r\nبر خود چو شمع خنده زنان گريه می‌کنم\r\nتا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من\r\nزاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود\r\nهم مستی شبانه و راز و نياز من\r\nحافظ ز گريه سوخت بگو حالش ای صبا\r\nبا شاه دوست پرور دشمن گداز من', 'این غم و اندوه و رنج، روزی به پایان می رسد. به شرط آنکه بدانی نقاط ضعف تو در چه بوده است. عوامل بازدارنده و شکست خود را بشناس. با فریب کاری و ریا، هیچکس به مقصود خود نمی رسد. بهتر است که صادقانه به اراده ی خود و کمک خداوند ایمان داشته باشی.'),
(281, 'فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش\r\nگل در انديشه که چون عشوه کند در کارش\r\nدلربايی همه آن نيست که عاشق بکشند\r\nخواجه آن است که باشد غم خدمتگارش\r\nجای آن است که خون موج زند در دل لعل\r\nزين تغابن که خزف می‌شکند بازارش\r\nبلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود\r\nاين همه قول و غزل تعبيه در منقارش\r\nای که در کوچه معشوقه ما می‌گذری\r\nبر حذر باش که سر می‌شکند ديوارش\r\nآن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست\r\nهر کجا هست خدايا به سلامت دارش\r\nصحبت عافيتت گر چه خوش افتاد ای دل\r\nجانب عشق عزيز است فرومگذارش\r\nصوفی سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه\r\nبه دو جام دگر آشفته شود دستارش\r\nدل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود\r\nنازپرورد وصال است مجو آزارش', 'وضع دنیا همیشه به یک روال باقی نمی ماند. بنابراین عاقبت اندیش باش و در کارها شتاب و عجله نکن. با خوش بینی به آینده بنگر. با دشواریهای زندگی شجاعانه مقابله کن و نا امید نباش.'),
(282, 'الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها\r\nکه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها\r\nبه بوي نافه اي کاخر صبا زان طره بگشايد\r\nز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دل ها\r\nمرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم\r\nجرس فرياد مي دارد که بربنديد محمل ها\r\nبه مي سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد\r\nکه سالک بي خبر نبود ز راه و رسم منزل ها\r\nشب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل\r\nکجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها\r\nهمه کارم ز خود کامي به بدنامي کشيد آخر\r\nنهان کي ماند آن رازي کز او سازند محفل ها\r\nحضوري گر همي خواهي از او غايب مشو حافظ\r\nمتي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها', 'مشکلاتتان بزودی حل خواهد شد و شما به نیت خودتان خواهید رسید. بعد از تاریکی و غم، روشنایی در انتظار شماست. خودتان را برای کاری که می خواهید انجام دهید آماده سازید. با توکل به حق و راه و رسم دینداری به کام دلتان می رسید. راز خودتان را به کسی نگوئید. '),
(283, 'اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را\r\nبه خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را\r\nبده ساقي مي باقي که در جنت نخواهي يافت\r\nکنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را\r\nفغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب\r\nچنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را\r\nز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است\r\nبه آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را\r\nمن از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم\r\nکه عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را\r\nاگر دشنام فرمايي و گر نفرين دعا گويم\r\nجواب تلخ مي زيبد لب لعل شکرخا را\r\nنصيحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند\r\nجوانان سعادتمند پند پير دانا را\r\nحديث از مطرب و مي گو و راز دهر کمتر جو\r\nکه کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را\r\nغزل گفتي و در سفتي بيا و خوش بخوان حافظ\r\nکه بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را\r\n', 'به قولی که داده ای عمل کن. کار ناتمامت را تمام کن ولی پایت را از گلیمت درازتر نکن چون باعث رسوایی ات می شود. در حق کسی بدی نکن چون نتیجه اش دامنت را می گیرد. نصیحت این پیر دانا را گوش کن تا سعادتمند شوی و گره ی کار تو باز شود. اقبال و ستاره ی تو چون خوشه ی پروین است. '),
(284, 'ساقيا برخيز و درده جام را\r\nخاک بر سر کن غم ايام را\r\nساغر مي بر کفم نه تا ز بر\r\nبرکشم اين دلق ازرق فام را\r\nگر چه بدناميست نزد عاقلان\r\nما نمي خواهيم ننگ و نام را\r\nباده درده چند از اين باد غرور\r\nخاک بر سر نفس نافرجام را\r\nدود آه سينه نالان من\r\nسوخت اين افسردگان خام را\r\nمحرم راز دل شيداي خود\r\nکس نمي بينم ز خاص و عام را\r\nبا دلارامي مرا خاطر خوش است\r\nکز دلم يک باره برد آرام را\r\nننگرد ديگر به سرو اندر چمن\r\nهر که ديد آن سرو سيم اندام را\r\nصبر کن حافظ به سختي روز و شب\r\nعاقبت روزي بيابي کام را\r\n', 'یا علی بگو و از جا بلند شو، تلاش کن. تنبلی را کنار بگذار و غم ایام را مخور. مشکلات مادی تو حل می شود. بدنامی دامنت را نمی گیرد. نفس اماره ی خود را از بین ببر و راز دل خود را به کسی نگو. تو به دلآرام خودت می رسی. صبر داشته باش و مقاومت کن تا روزی به کام دلت برسی. '),
(285, 'دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما\r\nچيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما\r\nما مريدان روي سوي قبله چون آريم چون\r\nروي سوي خانه خمار دارد پير ما\r\nدر خرابات طريقت ما به هم منزل شويم\r\nکاين چنين رفته ست در عهد ازل تقدير ما\r\nعقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است\r\nعاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما\r\nروي خوبت آيتي از لطف بر ما کشف کرد\r\nزان زمان جز لطف و خوبي نيست در تفسير ما\r\nبا دل سنگينت آيا هيچ درگيرد شبي\r\nآه آتشناک و سوز سينه شبگير ما\r\nتير آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش\r\nرحم کن بر جان خود پرهيز کن از تير ما\r\n', 'راهی را که می روید درست است از تدبیر و اندیشه ی خودتان استفاده کنید. به زیارت کعبه مشرف می شوید. به زودی در جمعی حاضر می شوید که تقدیر و اینده ی شما در آنجا رقم زده می شود و به نشانه هایی دست پیدا می کنید که بسیار خوب است. پرهیزگار باشید تا از تیر بلا در امان بمانید. ');
INSERT INTO `hafez` (`ID`, `sher`, `mani`) VALUES
(286, 'اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما\r\nآب روي خوبي از چاه زنخدان شما\r\nعزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده\r\nبازگردد يا برآيد چيست فرمان شما\r\nکس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت\r\nبه که نفروشند مستوري به مستان شما\r\nبخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر\r\nزان که زد بر ديده آبي روي رخشان شما\r\nبا صبا همراه بفرست از رخت گلدسته اي\r\nبو که بويي بشنويم از خاک بستان شما\r\nعمرتان باد و مراد اي ساقيان بزم جم\r\nگر چه جام ما نشد پرمي به دوران شما\r\nدل خرابي مي کند دلدار را آگه کنيد\r\nزينهار اي دوستان جان من و جان شما\r\nکي دهد دست اين غرض يا رب که همدستان شوند\r\nخاطر مجموع ما زلف پريشان شما\r\nدور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذري\r\nکاندر اين ره کشته بسيارند قربان شما\r\nاي صبا با ساکنان شهر يزد از ما بگو\r\nکاي سر حق ناشناسان گوي چوگان شما\r\nگر چه دوريم از بساط قرب همت دور نيست\r\nبنده شاه شماييم و ثناخوان شما\r\nاي شهنشاه بلنداختر خدا را همتي\r\nتا ببوسم همچو اختر خاک ايوان شما\r\nمي کند حافظ دعايي بشنو آميني بگو\r\nروزي ما باد لعل شکرافشان شما\r\n', 'بخت و اقبال بیدار شده است. خشونت و غضب را از خودتان دور کنید. عده ای به شما کمک می کنند دست آنها را پس نزنید. عاقبت خودتان را به زر نفروشید. ناامیدی باعث پریشانی تان شده است. این گوی و این میدان همت طلب کنید تا خداوند نیز شما را یاری فرماید. '),
(287, 'مي دمد صبح و کله بست سحاب\r\nالصبوح الصبوح يا اصحاب\r\nمي چکد ژاله بر رخ لاله\r\nالمدام المدام يا احباب\r\nمي وزد از چمن نسيم بهشت\r\nهان بنوشيد دم به دم مي ناب\r\nتخت زمرد زده است گل به چمن\r\nراح چون لعل آتشين درياب\r\nدر ميخانه بسته اند دگر\r\nافتتح يا مفتح الابواب\r\nلب و دندانت را حقوق نمک\r\nهست بر جان و سينه هاي کباب\r\nاين چنين موسمي عجب باشد\r\nکه ببندند ميکده به شتاب\r\nبر رخ ساقي پري پيکر\r\nهمچو حافظ بنوش باده ناب\r\n', 'در کارت عجله نداشته باش و اصرار نکن. اگر می خواهی به مقصود برسی باید مشکلات زیادی را پشت سر بگذاری. این در بسته وقتی باز می شود که حقوق دیگران را رعایت کنی. غم خوردن سودی ندارد. با گذشت زمان به مراد خود خواهی رسید. '),
(288, 'گفتم اي سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب\r\nگفت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريب\r\nگفتمش مگذر زماني گفت معذورم بدار\r\nخانه پروردي چه تاب آرد غم چندين غريب\r\nخفته بر سنجاب شاهي نازنيني را چه غم\r\nگر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب\r\nاي که در زنجير زلفت جاي چندين آشناست\r\nخوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريب\r\nمي نمايد عکس مي در رنگ روي مه وشت\r\nهمچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب\r\nبس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت\r\nگر چه نبود در نگارستان خط مشکين غريب\r\nگفتم اي شام غريبان طره شبرنگ تو\r\nدر سحرگاهان حذر کن چون بنالد اين غريب\r\nگفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند\r\nدور نبود گر نشيند خسته و مسکين غريب\r\n', 'ناشکری نکن فقط به فکر خودت نباش به دیگران هم نگاه کن. از بلاتکلیفی نجات خواهی یافت. دوستان و آشنایان کمکت می کنند. کمی طاقت بیاور. فکر نکن که تنهایی، خدا با توست. تو به مقامی می رسی که همگان حیرت می کنند و این زمان دور نیست. '),
(289, 'اي شاهد قدسي که کشد بند نقابت\r\nو اي مرغ بهشتي که دهد دانه و آبت\r\nخوابم بشد از ديده در اين فکر جگرسوز\r\nکاغوش که شد منزل آسايش و خوابت\r\nدرويش نمي پرسي و ترسم که نباشد\r\nانديشه آمرزش و پرواي ثوابت\r\nراه دل عشاق زد آن چشم خماري\r\nپيداست از اين شيوه که مست است شرابت\r\nتيري که زدي بر دلم از غمزه خطا رفت\r\nتا باز چه انديشه کند راي صوابت\r\nهر ناله و فرياد که کردم نشنيدي\r\nپيداست نگارا که بلند است جنابت\r\nدور است سر آب از اين باديه هش دار\r\nتا غول بيابان نفريبد به سرابت\r\nتا در ره پيري به چه آيين روي اي دل\r\nباري به غلط صرف شد ايام شبابت\r\nاي قصر دل افروز که منزلگه انسي\r\nيا رب مکناد آفت ايام خرابت\r\nحافظ نه غلاميست که از خواجه گريزد\r\nصلحي کن و بازآ که خرابم ز عتابت\r\n', 'از در آشتی درآی، وگرنه ایام جوانیت خراب می شود. کاری نکن که در زمان پیری افسوس جوانی را بخوری. در همه حال به خدا پناه ببر. مواظب باش در راهی که قدم گذاشته ای به خطا نروی. به هشدار پیران گوش کن. فریب ظواهر را نخور و فقط بنده ی خداوند باش. '),
(290, 'خمي که ابروي شوخ تو در کمان انداخت\r\nبه قصد جان من زار ناتوان انداخت\r\nنبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود\r\nزمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت\r\nبه يک کرشمه که نرگس به خودفروشي کرد\r\nفريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت\r\nشراب خورده و خوي کرده مي روي به چمن\r\nکه آب روي تو آتش در ارغوان انداخت\r\nبه بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم\r\nچو از دهان توام غنچه در گمان انداخت\r\nبنفشه طره مفتول خود گره مي زد\r\nصبا حکايت زلف تو در ميان انداخت\r\nز شرم آن که به روي تو نسبتش کردم\r\nسمن به دست صبا خاک در دهان انداخت\r\nمن از ورع مي و مطرب نديدمي زين پيش\r\nهواي مغبچگانم در اين و آن انداخت\r\nکنون به آب مي لعل خرقه مي شويم\r\nنصيبه ازل از خود نمي توان انداخت\r\nمگر گشايش حافظ در اين خرابي بود\r\nکه بخشش ازلش در مي مغان انداخت\r\nجهان به کام من اکنون شود که دور زمان\r\nمرا به بندگي خواجه جهان انداخت\r\n', 'هوشیار باش رقیبان می خواهند تو را خوار کنند و از در الفت وارد شده اند و طرح محبت با تو خواهند ریخت. فریب آنها را نخور. خودت گره ها را باز کن. از چیزی خجالت نکش به سفری کوتاه می روی و در این سفر گشایشی در کارت می شود و تو به کام دل خود می رسی و در آن زمان بندگی خداوند را فراموش نکن. '),
(291, 'بخت از دهان دوست نشانم نمي دهد\r\nدولت خبر ز راز نهانم نمي دهد\r\nاز بهر بوسه اي ز لبش جان همي دهم\r\nاينم همي ستاند و آنم نمي دهد\r\nمردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست\r\nيا هست و پرده دار نشانم نمي دهد\r\nزلفش کشيد باد صبا چرخ سفله بين\r\nکان جا مجال بادوزانم نمي دهد\r\nچندان که بر کنار چو پرگار مي شدم\r\nدوران چو نقطه ره به ميانم نمي دهد\r\nشکر به صبر دست دهد عاقبت ولي\r\nبدعهدي زمانه زمانم نمي دهد\r\nگفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست\r\nحافظ ز آه و ناله امانم نمي دهد\r\n', 'صبر کرده ای، تحمل کرده ای، عبادت کرده ای ولی نشانه ای از رسیدن به مراد نمی بینی. فکر می کنی دیگر برای جبران ضرر نداری و مدام دور خودت می چرخی بدون اینکه پیشرفتی داشته باشی، ولی عاقبت اجر صبر خود را می بینی و بد عهدی زمانه را فراموش می کنی. '),
(292, 'مير من خوش مي روي کاندر سر و پا ميرمت\r\nخوش خرامان شو که پيش قد رعنا ميرمت\r\nگفته بودي کي بميري پيش من تعجيل چيست\r\nخوش تقاضا مي کني پيش تقاضا ميرمت\r\nعاشق و مخمور و مهجورم بت ساقي کجاست\r\nگو که بخرامد که پيش سروبالا ميرمت\r\nآن که عمري شد که تا بيمارم از سوداي او\r\nگو نگاهي کن که پيش چشم شهلا ميرمت\r\nگفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا\r\nگاه پيش درد و گه پيش مداوا ميرمت\r\nخوش خرامان مي روي چشم بد از روي تو دور\r\nدارم اندر سر خيال آن که در پا ميرمت\r\nگر چه جاي حافظ اندر خلوت وصل تو نيست\r\nاي همه جاي تو خوش پيش همه جا ميرمت\r\n', 'تحول عظیمی در خود بوجود می آوری که این تحول هم مادی است و هم معنوی. در این کار تعجیل جایز است. شما از جایی به جای دیگر نقل مکان می کنید. سختی می کشید ولی راحتی در پی آن می باشد. خیالاتی را که در سر داری عملی کن که تو از این به بعد خوش خواهی بود. '),
(293, 'خيال روي تو در هر طريق همره ماست\r\nنسيم موي تو پيوند جان آگه ماست\r\nبه رغم مدعياني که منع عشق کنند\r\nجمال چهره تو حجت موجه ماست\r\nببين که سيب زنخدان تو چه مي گويد\r\nهزار يوسف مصري فتاده در چه ماست\r\nاگر به زلف دراز تو دست ما نرسد\r\nگناه بخت پريشان و دست کوته ماست\r\nبه حاجب در خلوت سراي خاص بگو\r\nفلان ز گوشه نشينان خاک درگه ماست\r\nبه صورت از نظر ما اگر چه محجوب است\r\nهميشه در نظر خاطر مرفه ماست\r\nاگر به سالي حافظ دري زند بگشاي\r\nکه سال هاست که مشتاق روي چون مه ماست\r\n', 'با خیال او زندگی می کنی. مدعی هستی که عاشق شده ای اما می دانی که برای رسیدن به وصال یار باید صبر داشته باشی. با گوشه نشینی کار به جایی نمی بری. تلاش کن، هر چند که سال ها طول بکشد. ولی عاقبت به مراد خودت می رسی. '),
(294, 'دلم جز مهر مه رويان طريقي بر نمي گيرد\r\nز هر در مي دهم پندش وليکن در نمي گيرد\r\nخدا را اي نصيحتگو حديث ساغر و مي گو\r\nکه نقشي در خيال ما از اين خوشتر نمي گيرد\r\nبيا اي ساقي گلرخ بياور باده رنگين\r\nکه فکري در درون ما از اين بهتر نمي گيرد\r\nصراحي مي کشم پنهان و مردم دفتر انگارند\r\nعجب گر آتش اين زرق در دفتر نمي گيرد\r\nمن اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزي\r\nکه پير مي فروشانش به جامي بر نمي گيرد\r\nاز آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش\r\nکه غير از راستي نقشي در آن جوهر نمي گيرد\r\nسر و چشمي چنين دلکش تو گويي چشم از او بردوز\r\nبرو کاين وعظ بي معني مرا در سر نمي گيرد\r\nنصيحتگوي رندان را که با حکم قضا جنگ است\r\nدلش بس تنگ مي بينم مگر ساغر نمي گيرد\r\nميان گريه مي خندم که چون شمع اندر اين مجلس\r\nزبان آتشينم هست ليکن در نمي گيرد\r\nچه خوش صيد دلم کردي بنازم چشم مستت را\r\nکه کس مرغان وحشي را از اين خوشتر نمي گيرد\r\nسخن در احتياج ما و استغناي معشوق است\r\nچه سود افسونگري اي دل که در دلبر نمي گيرد\r\nمن آن آيينه را روزي به دست آرم سکندروار\r\nاگر مي گيرد اين آتش زماني ور نمي گيرد\r\nخدا را رحمي اي منعم که درويش سر کويت\r\nدري ديگر نمي داند رهي ديگر نمي گيرد\r\nبدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم\r\nکه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي گيرد\r\n', 'چرا کاری را که فقط خودت دوست داری انجام می دهی و به نظر دیگران احترام نمی گذاری. با این کار عاقبت خوشی نخواهی داشت. راه راست را پیش بگیر. ریا و تزویر نکن. با حکم خداوند نجنگ تا راه های موفقیت در مقابل دیدگانت روشن شود. '),
(295, 'رونق عهد شباب است دگر بستان را\r\nمي رسد مژده گل بلبل خوش الحان را\r\nاي صبا گر به جوانان چمن بازرسي\r\nخدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را\r\nگر چنين جلوه کند مغبچه باده فروش\r\nخاکروب در ميخانه کنم مژگان را\r\nاي که بر مه کشي از عنبر سارا چوگان\r\nمضطرب حال مگردان من سرگردان را\r\nترسم اين قوم که بر دردکشان مي خندند\r\nدر سر کار خرابات کنند ايمان را\r\nيار مردان خدا باش که در کشتي نوح\r\nهست خاکي که به آبي نخرد طوفان را\r\nبرو از خانه گردون به در و نان مطلب\r\nکان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را\r\nهر که را خوابگه آخر مشتي خاک است\r\nگو چه حاجت که به افلاک کشي ايوان را\r\nماه کنعاني من مسند مصر آن تو شد\r\nوقت آن است که بدرود کني زندان را\r\nحافظا مي خور و رندي کن و خوش باش ولي\r\nدام تزوير مکن چون دگران قرآن را\r\n', 'قدر جوانی را بدانید. منتظر خبری خوش باشید که برای آن دست به دعا برداشته اید. از چیزی نترسید، ایمانتان شما را از هر طوفانی نجات می بخشد. به بازوی خودتان متکی باشید. خودتان را از بند مادی رها کنید و به قران توسل جوئید. '),
(296, 'قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع\r\nکه نيست با کسم از بهر مال و جاه نزاع\r\nشراب خانگيم بس مي مغانه بيار\r\nحريف باده رسيد اي رفيق توبه وداع\r\nخداي را به مي ام شست و شوي خرقه کنيد\r\nکه من نمي شنوم بوي خير از اين اوضاع\r\nببين که رقص کنان مي رود به ناله چنگ\r\nکسي که رخصه نفرمودي استماع سماع\r\nبه عاشقان نظري کن به شکر اين نعمت\r\nکه من غلام مطيعم تو پادشاه مطاع\r\nبه فيض جرعه جام تو تشنه ايم ولي\r\nنمي کنيم دليري نمي دهيم صداع\r\nجبين و چهره حافظ خدا جدا مکناد\r\nز خاک بارگه کبرياي شاه شجاع\r\n', 'کاری از دست کسی برنمی آید فقط به خدا توکل کن. کاری کرده ای که نتیجه ای منفی دارد. فقط خداست که می تواند تو را از ورطه ی خطر نجات بخشد. دست به دعا بردار و مطیع درگاه حق باش به مرحمت خدا همه چیز روبراه می شود. '),
(297, 'سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت\r\nآتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت\r\nتنم از واسطه دوري دلبر بگداخت\r\nجانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت\r\nسوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع\r\nدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت\r\nآشنايي نه غريب است که دلسوز من است\r\nچون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت\r\nخرقه زهد مرا آب خرابات ببرد\r\nخانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت\r\nچون پياله دلم از توبه که کردم بشکست\r\nهمچو لاله جگرم بي مي و خمخانه بسوخت\r\nماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم\r\nخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت\r\nترک افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي\r\nکه نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت\r\n', 'به هر کس وفا کردی جفا دیده ای. سینه ای مالامال از درد داری. تا کی می خواهی پریشان حال باشی. دست از غم بردار. توبه کن تا دلت صاف شود. انتظارات بیجا را کنار بگذار. رویا و خیال را فراموش کن و به واقعیات بپرداز و از آنچه تا کنون نصیبت شده لذت ببر و عقل را به پای دل هدر نده.  '),
(298, 'ساقيا آمدن عيد مبارک بادت\r\nوان مواعيد که کردي مرواد از يادت\r\nدر شگفتم که در اين مدت ايام فراق\r\nبرگرفتي ز حريفان دل و دل مي دادت\r\nبرسان بندگي دختر رز گو به درآي\r\nکه دم و همت ما کرد ز بند آزادت\r\nشادي مجلسيان در قدم و مقدم توست\r\nجاي غم باد مر آن دل که نخواهد شادت\r\nشکر ايزد که ز تاراج خزان رخنه نيافت\r\nبوستان سمن و سرو و گل و شمشادت\r\nچشم بد دور کز آن تفرقه ات بازآورد\r\nطالع نامور و دولت مادرزادت\r\nحافظ از دست مده دولت اين کشتي نوح\r\nور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت\r\n', 'به عهدی که بسته ای وفا کن تا روزگارت مثل عید همیشه خوش و بهاری باشد. غم از دلت بیرون می رود و جای آن را شادی می گیرد. همت داشته باش. طالع تو بسیار روشن است. شکر خدا را بجا بیاور زیرا خزان به زندگی تو راه ندارد. و از این فرصتی که به دست آورده ای نهایت استفاده را ببر. '),
(299, 'صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت\r\nناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت\r\nگل بخنديد که از راست نرنجيم ولي\r\nهيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت\r\nگر طمع داري از آن جام مرصع مي لعل\r\nاي بسا در که به نوک مژه ات بايد سفت\r\nتا ابد بوي محبت به مشامش نرسد\r\nهر که خاک در ميخانه به رخساره نرفت\r\nدر گلستان ارم دوش چو از لطف هوا\r\nزلف سنبل به نسيم سحري مي آشفت\r\nگفتم اي مسند جم جام جهان بينت کو\r\nگفت افسوس که آن دولت بيدار بخفت\r\nسخن عشق نه آن است که آيد به زبان\r\nساقيا مي ده و کوتاه کن اين گفت و شنفت\r\nاشک حافظ خرد و صبر به دريا انداخت\r\nچه کند سوز غم عشق نيارست نهفت\r\n', 'از حرف سنجیده و درست ناراحت نشو. بدان که مصلحتتورا می خواهند هر چند که فکر کنی کسی درکت نمی کند. کاری را که اصرار به انجام آن داری عاقبت خوشی ندارد. در افکارت تجدید نظر کن. مشورت با اهل فن به تو کمک می کند، خر در کنار صبرنیازهای تو را نیز برطرف می سازد. '),
(300, 'منم که ديده به ديدار دوست کردم باز\r\nچه شکر گويمت اي کارساز بنده نواز\r\nنيازمند بلا گو رخ از غبار مشوي\r\nکه کيمياي مراد است خاک کوي نياز\r\nز مشکلات طريقت عنان متاب اي دل\r\nکه مرد راه نينديشد از نشيب و فراز\r\nطهارت ار نه به خون جگر کند عاشق\r\nبه قول مفتي عشقش درست نيست نماز\r\nدر اين مقام مجازي بجز پياله مگير\r\nدر اين سراچه بازيچه غير عشق مباز\r\nبه نيم بوسه دعايي بخر ز اهل دلي\r\nکه کيد دشمنت از جان و جسم دارد باز\r\nفکند زمزمه عشق در حجاز و عراق\r\nنواي بانگ غزل هاي حافظ از شيراز\r\n', 'کسانی هستند که محتاج تو می باشند و دست نیاز به سویت دراز کرده اند دست آنها را رد نکن آنها مثل پروانه به دورت می چرخند و از وجودت استفاده می کنند. عهدی را که بسته ای نشکن زیرا باعث می شود که رقیبان تو را از میدان بدر کنند. خداوند تو را یاری می کند. رازت را به کسی نگو. '),
(301, 'سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند\r\nپري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند\r\nبه فتراک جفا دل ها چو بربندند بربندند\r\nز زلف عنبرين جان ها چو بگشايند بفشانند\r\nبه عمري يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند\r\nنهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند\r\nسرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند\r\nرخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند\r\nز چشمم لعل رماني چو مي خندند مي بارند\r\nز رويم راز پنهاني چو مي بينند مي خوانند\r\nدواي درد عاشق را کسي کو سهل پندارد\r\nز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند\r\nچو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند\r\nبدين درگاه حافظ را چو مي خوانند مي رانند\r\nدر اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند\r\nکه با اين درد اگر دربند درمانند درمانند\r\n', 'با یک اتفاق کوچک خیلی زود از پا در می افتی و فکر می کنی دیگر کارت تمام است. همه ی کارهایت نیمه تمام باقی مانده است. خودت می دانی اگر اراده کنی همیشه بهترین ها مال توست ولی تنبلی کرده و تدبیر کارت را به دست دیگری می سپاری. خودت را کنار نکش و همیشه در میدان کار و کوشش باش. تو موفق می شوی. '),
(302, 'يک دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود\r\nو از لب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود\r\nاز سر مستي دگر با شاهد عهد شباب\r\nرجعتي مي خواستم ليکن طلاق افتاده بود\r\nدر مقامات طريقت هر کجا کرديم سير\r\nعافيت را با نظربازي فراق افتاده بود\r\nساقيا جام دمادم ده که در سير طريق\r\nهر که عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود\r\nاي معبر مژده اي فرما که دوشم آفتاب\r\nدر شکرخواب صبوحي هم وثاق افتاده بود\r\nنقش مي بستم که گيرم گوشه اي زان چشم مست\r\nطاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود\r\nگر نکردي نصرت دين شاه يحيي از کرم\r\nکار ملک و دين ز نظم و اتساق افتاده بود\r\nحافظ آن ساعت که اين نظم پريشان مي نوشت\r\nطاير فکرش به دام اشتياق افتاده بود\r\n', 'در صدد این هستی که گذشته را جبران کنی و به عافیت برسی. به خاطر این پشتکار مژده ای به تو می دهند که نشان دهنده ی به پایان رسیدن غم ها و تاریکی هاست. در راه خدا بخشش کن. پریشانی را از خود دور نما تا برای رسیدن به مقصود قویتر و استوارتر باشی.  '),
(303, 'آن يار کز او خانه ما جاي پري بود\r\nسر تا قدمش چون پري از عيب بري بود\r\nدل گفت فروکش کنم اين شهر به بويش\r\nبيچاره ندانست که يارش سفري بود\r\nتنها نه ز راز دل من پرده برافتاد\r\nتا بود فلک شيوه او پرده دري بود\r\nمنظور خردمند من آن ماه که او را\r\nبا حسن ادب شيوه صاحب نظري بود\r\nاز چنگ منش اختر بدمهر به دربرد\r\nآري چه کنم دولت دور قمري بود\r\nعذري بنه اي دل که تو درويشي و او را\r\nدر مملکت حسن سر تاجوري بود\r\nاوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت\r\nباقي همه بي حاصلي و بي خبري بود\r\nخوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين\r\nافسوس که آن گنج روان رهگذري بود\r\nخود را بکش اي بلبل از اين رشک که گل را\r\nبا باد صبا وقت سحر جلوه گري بود\r\nهر گنج سعادت که خدا داد به حافظ\r\nاز يمن دعاي شب و ورد سحري بود\r\n', 'در مقطع زمانی، کمی دچار مشکلات می شوی که بسیار زود حل می شود گاهی اوقات خود را به بطالت می گذرانی و بعد پشیمان می شوی. قدر مال خود را ندانسته و بی خود آن را خرج کرده ای که حالا افسوس می خوری. حالا هم دیر نشده از خدا بخواه تا دوباره تو را از مال بی نیاز کند. '),
(304, 'دست از طلب ندارم تا کام من برآيد\r\nيا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد\r\nبگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر\r\nکز آتش درونم دود از کفن برآيد\r\nبنماي رخ که خلقي واله شوند و حيران\r\nبگشاي لب که فرياد از مرد و زن برآيد\r\nجان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش\r\nنگرفته هيچ کامي جان از بدن برآيد\r\nاز حسرت دهانش آمد به تنگ جانم\r\nخود کام تنگدستان کي زان دهن برآيد\r\nگويند ذکر خيرش در خيل عشقبازان\r\nهر جا که نام حافظ در انجمن برآيد\r\n', 'بسیار انسان سخت کوش و پشتکاری هستید و تا نتیجه ی کار حاصل نشود دست از عمل برنمی دارید. نتایج کارتان همیشه ماندنی است و بقیه نیز از آن استفاده می کنند. شما تا آخرین لحظات زندگی به تمام آرزوهایتان خواهید رسید. به فقرا کمک کنید. نام شما و ذکر خیرتان همه جا بر سر زبانهاست. '),
(305, 'عکس روي تو چو در آينه جام افتاد\r\nعارف از خنده مي در طمع خام افتاد\r\nحسن روي تو به يک جلوه که در آينه کرد\r\nاين همه نقش در آيينه اوهام افتاد\r\nاين همه عکس مي و نقش نگارين که نمود\r\nيک فروغ رخ ساقيست که در جام افتاد\r\nغيرت عشق زبان همه خاصان ببريد\r\nکز کجا سر غمش در دهن عام افتاد\r\nمن ز مسجد به خرابات نه خود افتادم\r\nاينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد\r\nچه کند کز پي دوران نرود چون پرگار\r\nهر که در دايره گردش ايام افتاد\r\nدر خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ\r\nآه کز چاه برون آمد و در دام افتاد\r\nآن شد اي خواجه که در صومعه بازم بيني\r\nکار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد\r\nزير شمشير غمش رقص کنان بايد رفت\r\nکان که شد کشته او نيک سرانجام افتاد\r\nهر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است\r\nاين گدا بين که چه شايسته انعام افتاد\r\nصوفيان جمله حريفند و نظرباز ولي\r\nزين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد\r\n', 'هر کسی که شما را برای اولین بار می بیند پی خوش قلبی و ساده دلی شما می برد. چون باطنی خوب دارید فکر می کنید همه مثل شما می باشند. پس مواظب باشید از شما سوئ استفاده نکنند، کمی زرنگتر باشید. خوددار باشید. برای هر کسی دلسوزی نکنید که هر کسی شایسته ی دلسوزی نیست. '),
(306, 'کلک مشکين تو روزي که ز ما ياد کند\r\nببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند\r\nقاصد منزل سلمي که سلامت بادش\r\nچه شود گر به سلامي دل ما شاد کند\r\nامتحان کن که بسي گنج مرادت بدهند\r\nگر خرابي چو مرا لطف تو آباد کند\r\nيا رب اندر دل آن خسرو شيرين انداز\r\nکه به رحمت گذري بر سر فرهاد کند\r\nشاه را به بود از طاعت صدساله و زهد\r\nقدر يک ساعته عمري که در او داد کند\r\nحاليا عشوه ناز تو ز بنيادم برد\r\nتا دگرباره حکيمانه چه بنياد کند\r\nگوهر پاک تو از مدحت ما مستغنيست\r\nفکر مشاطه چه با حسن خداداد کند\r\nره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز\r\nخرم آن روز که حافظ ره بغداد کند\r\n', 'قاصدی خوش خبر به سمت شما می آید که به همراه خود رسیدن به مراد و لطف یار را مژده می دهد. مدت درازی صبر کردید و از خدا طلب حاجت نموده اید. گوهری با ارزش به شما بخشیده اند سعی کنید آن را با کمال و جمال حفظ کنید. '),
(307, 'يا رب سببي ساز که يارم به سلامت\r\nبازآيد و برهاندم از بند ملامت\r\nخاک ره آن يار سفرکرده بياريد\r\nتا چشم جهان بين کنمش جاي اقامت\r\nفرياد که از شش جهتم راه ببستند\r\nآن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت\r\nامروز که در دست توام مرحمتي کن\r\nفردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت\r\nاي آن که به تقرير و بيان دم زني از عشق\r\nما با تو نداريم سخن خير و سلامت\r\nدرويش مکن ناله ز شمشير احبا\r\nکاين طايفه از کشته ستانند غرامت\r\nدر خرقه زن آتش که خم ابروي ساقي\r\nبر مي شکند گوشه محراب امامت\r\nحاشا که من از جور و جفاي تو بنالم\r\nبيداد لطيفان همه لطف است و کرامت\r\nکوته نکند بحث سر زلف تو حافظ\r\nپيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت\r\n', 'راه به جایی نداری. همه درها به رویت بسته شده و فکر می کنی دنیا نیز از هر جهت روی خشم به تو نشان می دهد. دیگران هم به جای کمک مسخره ات می کنند و مدام ایراد می گیرند. پس تو هم رازهای درونت ر فاش نکن. امیدوار باش. تو تا روز قیامت با جور زمانه در جنگ و ستیز هستی. '),
(308, 'ديگر ز شاخ سرو سهي بلبل صبور\r\nگلبانگ زد که چشم بد از روي گل به دور\r\nاي گلبشکر آن که تويي پادشاه حسن\r\nبا بلبلان بي دل شيدا مکن غرور\r\nاز دست غيبت تو شکايت نمي کنم\r\nتا نيست غيبتي نبود لذت حضور\r\nگر ديگران به عيش و طرب خرمند و شاد\r\nما را غم نگار بود مايه سرور\r\nزاهد اگر به حور و قصور است اميدوار\r\nما را شرابخانه قصور است و يار حور\r\nمي خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسي\r\nگويد تو را که باده مخور گو هوالغفور\r\nحافظ شکايت از غم هجران چه مي کني\r\nدر هجر وصل باشد و در ظلمت است نور\r\n', 'ديگر ز شاخ سرو سهي بلبل صبور\r\nگلبانگ زد که چشم بد از روي گل به دور\r\nاي گلبشکر آن که تويي پادشاه حسن\r\nبا بلبلان بي دل شيدا مکن غرور\r\nاز دست غيبت تو شکايت نمي کنم\r\nتا نيست غيبتي نبود لذت حضور\r\nگر ديگران به عيش و طرب خرمند و شاد\r\nما را غم نگار بود مايه سرور\r\nزاهد اگر به حور و قصور است اميدوار\r\nما را شرابخانه قصور است و يار حور\r\nمي خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسي\r\nگويد تو را که باده مخور گو هوالغفور\r\nحافظ شکايت از غم هجران چه مي کني\r\nدر هجر وصل باشد و در ظلمت است نور\r\n'),
(309, 'منم که گوشه ميخانه خانقاه من است\r\nدعاي پير مغان ورد صبحگاه من است\r\nگرم ترانه چنگ صبوح نيست چه باک\r\nنواي من به سحر آه عذرخواه من است\r\nز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله\r\nگداي خاک در دوست پادشاه من است\r\nغرض ز مسجد و ميخانه ام وصال شماست\r\nجز اين خيال ندارم خدا گواه من است\r\nمگر به تيغ اجل خيمه برکنم ور ني\r\nرميدن از در دولت نه رسم و راه من است\r\nاز آن زمان که بر اين آستان نهادم روي\r\nفراز مسند خورشيد تکيه گاه من است\r\nگناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ\r\nتو در طريق ادب باش و گو گناه من است\r\n', 'با یک عذرخواهی همه چیز درست می شود و انشاالله از بند غم رهایی خواهی یافت. خداوند از تو حرکت می خواهد و خود برکت عطامی فرماید. روی به آستان حق بیاور تا به مقام عالی برسی. نذری کرده ای که اگر از این ورطه ی غم نجات پیدا کنی تا دم مرگ از راه راست برنمی گردی. '),
(310, 'ساقي حديث سرو و گل و لاله مي رود\r\nوين بحث با ثلاثه غساله مي رود\r\nمي ده که نوعروس چمن حد حسن يافت\r\nکار اين زمان ز صنعت دلاله مي رود\r\nشکرشکن شوند همه طوطيان هند\r\nزين قند پارسي که به بنگاله مي رود\r\nطي مکان ببين و زمان در سلوک شعر\r\nکاين طفل يک شبه ره يک ساله مي رود\r\nآن چشم جادوانه عابدفريب بين\r\nکش کاروان سحر ز دنباله مي رود\r\nاز ره مرو به عشوه دنيا که اين عجوز\r\nمکاره مي نشيند و محتاله مي رود\r\nباد بهار مي وزد از گلستان شاه\r\nو از ژاله باده در قدح لاله مي رود\r\nحافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين\r\nغافل مشو که کار تو از ناله مي رود\r\n', 'خوشحال باش که به مراد دل می رسی و کار و صنعت تو بالا می گیرد و زبانزد همه ی مردم می شوی. تو ره صد ساله را می خواهی یک شبه طی بکنی. مواظب آدم های شیطان صفت باش که می خواهند خرابت کنند. نعمت بسیاری به سویت روانه است. عمری دراز می کنی که سرشار از شادی و خوشی است. '),
(311, 'کس نيست که افتاده آن زلف دوتا نيست\r\nدر رهگذر کيست که دامي ز بلا نيست\r\nچون چشم تو دل مي برد از گوشه نشينان\r\nهمراه تو بودن گنه از جانب ما نيست\r\nروي تو مگر آينه لطف الهيست\r\nحقا که چنين است و در اين روي و ريا نيست\r\nنرگس طلبد شيوه چشم تو زهي چشم\r\nمسکين خبرش از سر و در ديده حيا نيست\r\nاز بهر خدا زلف مپيراي که ما را\r\nشب نيست که صد عربده با باد صبا نيست\r\nبازآي که بي روي تو اي شمع دل افروز\r\nدر بزم حريفان اثر نور و صفا نيست\r\nتيمار غريبان اثر ذکر جميل است\r\nجانا مگر اين قاعده در شهر شما نيست\r\nدي مي شد و گفتم صنما عهد به جاي آر\r\nگفتا غلطي خواجه در اين عهد وفا نيست\r\nگر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت\r\nدر هيچ سري نيست که سري ز خدا نيست\r\nعاشق چه کند گر نکشد بار ملامت\r\nبا هيچ دلاور سپر تير قضا نيست\r\nدر صومعه زاهد و در خلوت صوفي\r\nجز گوشه ابروي تو محراب دعا نيست\r\nاي چنگ فروبرده به خون دل حافظ\r\nفکرت مگر از غيرت قرآن و خدا نيست\r\n', 'دارید خودتان را خسته می کنید و کاری از پیش نمی برید. هر چه شما در فکر وصل یار هستید او در حال فرار است پس خودتان را آزار ندهید و پافشاری تان بی مورد است.قسمت اینطور بوده.فقط دست به دعا بردارید و متوسل به قرآن شوید و مرادتان را از حق تعالی بخواهید. انشاالله که خیر است.  '),
(312, 'الا اي طوطي گوياي اسرار\r\nمبادا خاليت شکر ز منقار\r\nسرت سبز و دلت خوش باد جاويد\r\nکه خوش نقشي نمودي از خط يار\r\nسخن سربسته گفتي با حريفان\r\nخدا را زين معما پرده بردار\r\nبه روي ما زن از ساغر گلابي\r\nکه خواب آلوده ايم اي بخت بيدار\r\nچه ره بود اين که زد در پرده مطرب\r\nکه مي رقصند با هم مست و هشيار\r\nاز آن افيون که ساقي در مي افکند\r\nحريفان را نه سر ماند نه دستار\r\nسکندر را نمي بخشند آبي\r\nبه زور و زر ميسر نيست اين کار\r\nبيا و حال اهل درد بشنو\r\nبه لفظ اندک و معني بسيار\r\nبت چيني عدوي دين و دل هاست\r\nخداوندا دل و دينم نگه دار\r\nبه مستوران مگو اسرار مستي\r\nحديث جان مگو با نقش ديوار\r\nبه يمن دولت منصور شاهي\r\nعلم شد حافظ اندر نظم اشعار\r\nخداوندي به جاي بندگان کرد\r\nخداوندا ز آفاتش نگه دار\r\n', 'شانس فقط یک بار در خانه ی شما را می زند پس چرا آن را پس می زنید و ندانسته به بازی می گیرید. فکر می کنید با زور می توانید همه چیز را به دست آورید ولی اینطور نیست. دل و دبینتان را به خدا بسپارید تا به یمن خوبی تان دولت و مال و سلامت به شما عطا فرماید. '),
(313, 'زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست\r\nدر حق ما هر چه گويد جاي هيچ اکراه نيست\r\nدر طريقت هر چه پيش سالک آيد خير اوست\r\nدر صراط مستقيم اي دل کسي گمراه نيست\r\nتا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند\r\nعرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست\r\nچيست اين سقف بلند ساده بسيارنقش\r\nزين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست\r\nاين چه استغناست يا رب وين چه قادر حکمت است\r\nکاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست\r\nصاحب ديوان ما گويي نمي داند حساب\r\nکاندر اين طغرا نشان حسبه لله نيست\r\nهر که خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو\r\nکبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست\r\nبر در ميخانه رفتن کار يک رنگان بود\r\nخودفروشان را به کوي مي فروشان راه نيست\r\nهر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست\r\nور نه تشريف تو بر بالاي کس کوتاه نيست\r\nبنده پير خراباتم که لطفش دايم است\r\nور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست\r\nحافظ ار بر صدر ننشيند ز عالي مشربيست\r\nعاشق دردي کش اندربند مال و جاه نيست\r\n', 'از سخن یاوه گویان ناراحت نشو تو همان راه راست را برو چون به نتیجه ی کارت اعتقاد داری. از استهزائ حریفان و ب خردان ناراحت نشو چون یکرنگ هستی و کبر و غرور هم نداری. در بارگاه حق تعالی مورد عنایت قرار می گیری.روی حمایت و دلسوزی بستگان هم حساب نکن. '),
(314, 'گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد\r\nبسوختيم در اين آرزوي خام و نشد\r\nبه لابه گفت شبي مير مجلس تو شوم\r\nشدم به رغبت خويشش کمين غلام و نشد\r\nپيام داد که خواهم نشست با رندان\r\nبشد به رندي و دردي کشيم نام و نشد\r\nرواست در بر اگر مي طپد کبوتر دل\r\nکه ديد در ره خود تاب و پيچ دام و نشد\r\nبدان هوس که به مستي ببوسم آن لب لعل\r\nچه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد\r\nبه کوي عشق منه بي دليل راه قدم\r\nکه من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد\r\nفغان که در طلب گنج نامه مقصود\r\nشدم خراب جهاني ز غم تمام و نشد\r\nدريغ و درد که در جست و جوي گنج حضور\r\nبسي شدم به گدايي بر کرام و نشد\r\nهزار حيله برانگيخت حافظ از سر فکر\r\nدر آن هوس که شود آن نگار رام و نشد\r\n', 'راهی که انتخاب نموده اید راه درستی نیست و بر مبنای هوی و هوس این راه را می روید برگردید چون غیر از ضرر چیز دیگری ندارد. سودی نمی کنید و کسی هم به شما کمک نمی کند. به پیغامی که برایتان می فرستند اهمیت ندهید چون می خواهند شما را به دام بیاندازند. '),
(315, 'ببرد از من قرار و طاقت و هوش\r\nبت سنگين دل سيمين بناگوش\r\nنگاري چابکي شنگي کلهدار\r\nظريفي مه وشي ترکي قباپوش\r\nز تاب آتش سوداي عشقش\r\nبه سان ديگ دايم مي زنم جوش\r\nچو پيراهن شوم آسوده خاطر\r\nگرش همچون قبا گيرم در آغوش\r\nاگر پوسيده گردد استخوانم\r\nنگردد مهرت از جانم فراموش\r\nدل و دينم دل و دينم ببرده ست\r\nبر و دوشش بر و دوشش بر و دوش\r\nدواي تو دواي توست حافظ\r\nلب نوشش لب نوشش لب نوش\r\n', 'برای دیدن یار هوش و حواس خودتان را از دست داده اید اما مطمئن نیستید که او هم مثل شما هست یا نه و تمام فکر و اندیشه و قلب تان تسخیر او شده و دست از زندگی روزمره کشیده اید. عشق تان بسیار عمیق و پاک است، کمی صبر کنید خداوند داروی درد شما را می داند و اوست که درمانگر است. '),
(316, 'راهي بزن که آهي بر ساز آن توان زد\r\nشعري بخوان که با او رطل گران توان زد\r\nبر آستان جانان گر سر توان نهادن\r\nگلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد\r\nقد خميده ما سهلت نمايد اما\r\nبر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد\r\nدر خانقه نگنجد اسرار عشقبازي\r\nجام مي مغانه هم با مغان توان زد\r\nدرويش را نباشد برگ سراي سلطان\r\nماييم و کهنه دلقي کآتش در آن توان زد\r\nاهل نظر دو عالم در يک نظر ببازند\r\nعشق است و داو اول بر نقد جان توان زد\r\nگر دولت وصالت خواهد دري گشودن\r\nسرها بدين تخيل بر آستان توان زد\r\nعشق و شباب و رندي مجموعه مراد است\r\nچون جمع شد معاني گوي بيان توان زد\r\nشد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست\r\nگر راه زن تو باشي صد کاروان توان زد\r\nحافظ به حق قرآن کز شيد و زرق بازآي\r\nباشد که گوي عيشي در اين جهان توان زد\r\n', 'تصمیم شما باعث سربلندی تان و نیز مایه ی افتخاربرای همگان خواهد شد. دنیای مادی و معنوی تان تضمین می شود. درهای بسته به رویتان باز می شود و شما خیلی زود به مراد دلتان می رسی اما مواظب سلامتی ودتان باشید که هر چه دارید از دولت قرآن است. '),
(317, 'ما بي غمان مست دل از دست داده ايم\r\nهمراز عشق و همنفس جام باده ايم\r\nبر ما بسي کمان ملامت کشيده اند\r\nتا کار خود ز ابروي جانان گشاده ايم\r\nاي گل تو دوش داغ صبوحي کشيده اي\r\nما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم\r\nپير مغان ز توبه ما گر ملول شد\r\nگو باده صاف کن که به عذر ايستاده ايم\r\nکار از تو مي رود مددي اي دليل راه\r\nکانصاف مي دهيم و ز راه اوفتاده ايم\r\nچون لاله مي مبين و قدح در ميان کار\r\nاين داغ بين که بر دل خونين نهاده ايم\r\nگفتي که حافظ اين همه رنگ و خيال چيست\r\nنقش غلط مبين که همان لوح ساده ايم\r\n', 'دل به دریا زده اید و از افشای رازتان هراسی ندارید. دیگر خسته شده اید و می خواهید همه کارها را یکسره کنید. تنها خودتان هستید که می توانید به اهدافتان برسید. برای کاری که انجام می دهید دلیل و مدرک دارید. حق کسی را هم پایمال نمی کنید. یکرنگ باشید تا مانعی سر راهتان سبز نشود و زودتر به حاجات خودتان برسید. '),
(318, 'ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم\r\nاز بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم\r\nره رو منزل عشقيم و ز سرحد عدم\r\nتا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم\r\nسبزه خط تو ديديم و ز بستان بهشت\r\nبه طلبکاري اين مهرگياه آمده ايم\r\nبا چنين گنج که شد خازن او روح امين\r\nبه گدايي به در خانه شاه آمده ايم\r\nلنگر حلم تو اي کشتي توفيق کجاست\r\nکه در اين بحر کرم غرق گناه آمده ايم\r\nآبرو مي رود اي ابر خطاپوش ببار\r\nکه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم\r\nحافظ اين خرقه پشمينه مينداز که ما\r\nاز پي قافله با آتش آه آمده ايم\r\n', 'دست تقدیر مسیر زندیگتان را تغییر داده است اما در همه حال از یاد خدا غافل نشده ید. دست به دعا برداشته اید تا خداوند شما را یاری کند. کرم و بخشش خدا شامل حالتان می شود. آبروی کشانی که می خواستند شما را گناهکار جلوه دهند می رود و همه چیز روشن می شود. '),
(319, 'خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم\r\nبه ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم\r\nزاد راه حرم وصل نداريم مگر\r\nبه گدايي ز در ميکده زادي طلبيم\r\nاشک آلوده ما گر چه روان است ولي\r\nبه رسالت سوي او پاک نهادي طلبيم\r\nلذت داغ غمت بر دل ما باد حرام\r\nاگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم\r\nنقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد\r\nمگر از مردمک ديده مدادي طلبيم\r\nعشوه اي از لب شيرين تو دل خواست به جان\r\nبه شکرخنده لبت گفت مزادي طلبيم\r\nتا بود نسخه عطري دل سودازده را\r\nاز خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم\r\nچون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد\r\nما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم\r\nبر در مدرسه تا چند نشيني حافظ\r\nخيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم\r\n', 'بلند شو همت کن و تلاش داشته باش که برای باز شدن گره از کار خود باید اول از زور بازوی خودت دوم از یک دوست کمک بگیری. از راه درست پیش برو که در راه حرام کار به جایی نخواهی برد. طمع نداشته باش و این حق توست که برای رسیدن به هدف تلاش کنی. دل پر از غمت شاد می شود و این به خاطر امیدی است که داشته ای. '),
(320, 'ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم\r\nمحصول دعا در ره جانانه نهاديم\r\nدر خرمن صد زاهد عاقل زند آتش\r\nاين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم\r\nسلطان ازل گنج غم عشق به ما داد\r\nتا روي در اين منزل ويرانه نهاديم\r\nدر دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را\r\nمهر لب او بر در اين خانه نهاديم\r\nدر خرقه از اين بيش منافق نتوان بود\r\nبنياد از اين شيوه رندانه نهاديم\r\nچون مي رود اين کشتي سرگشته که آخر\r\nجان در سر آن گوهر يک دانه نهاديم\r\nالمنه لله که چو ما بي دل و دين بود\r\nآن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم\r\nقانع به خيالي ز تو بوديم چو حافظ\r\nيا رب چه گداهمت و بيگانه نهاديم\r\n', 'هنز در اول داهید. عجله نکنید. به مرحله ی بالای زهد و عقل نرسیده اید پس صبر کنید تا کارها خراب نشود و غم به دلتان راه پیدا نکند. مواظب دوستان خودتان باشید که گرگ هستند در لباس میش. آنها می خواهند بنیادتان را از بین ببرند و دل و دینتان را بگیرند و نگذارند به مقصود برسید پس عاقل باشید. '),
(321, 'خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم\r\nشطح و طامات به بازار خرافات بريم\r\nسوي رندان قلندر به ره آورد سفر\r\nدلق بسطامي و سجاده طامات بريم\r\nتا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند\r\nچنگ صبحي به در پير مناجات بريم\r\nبا تو آن عهد که در وادي ايمن بستيم\r\nهمچو موسي ارني گوي به ميقات بريم\r\nکوس ناموس تو بر کنگره عرش زنيم\r\nعلم عشق تو بر بام سماوات بريم\r\nخاک کوي تو به صحراي قيامت فردا\r\nهمه بر فرق سر از بهر مباهات بريم\r\nور نهد در ره ما خار ملامت زاهد\r\nاز گلستانش به زندان مکافات بريم\r\nشرممان باد ز پشمينه آلوده خويش\r\nگر بدين فضل و هنر نام کرامات بريم\r\nقدر وقت ار نشناسد دل و کاري نکند\r\nبس خجالت که از اين حاصل اوقات بريم\r\nفتنه مي بارد از اين سقف مقرنس برخيز\r\nتا به ميخانه پناه از همه آفات بريم\r\nدر بيابان فنا گم شدن آخر تا کي\r\nره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم\r\nحافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز\r\nحاجت آن به که بر قاضي حاجات بريم\r\n', 'عهدی را که در گذشته بسته اید و به قول هایی که داده اید، علیرغم پیمان شکنی دیگران باز هم پایبند هستید. قسم خورده اید تا قیامت عهد خودتان را نشکنید هر چند که ممکن است همگان به شما سخت بگیرند. از هنرتان استفاده کنید تا قدر جوانیتان را بدانید. از فتنه و آشوب پرهیز کنید. بزرگان به شما کمک می کنند. '),
(322, 'افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن\r\nمقدمش يا رب مبارک باد بر سرو و سمن\r\nخوش به جاي خويشتن بود اين نشست خسروي\r\nتا نشيند هر کسي اکنون به جاي خويشتن\r\nخاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت\r\nکاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن\r\nتا ابد معمور باد اين خانه کز خاک درش\r\nهر نفس با بوي رحمان مي وزد باد يمن\r\nشوکت پور پشنگ و تيغ عالمگير او\r\nدر همه شهنامه ها شد داستان انجمن\r\nخنگ چوگاني چرخت رام شد در زير زين\r\nشهسوارا چون به ميدان آمدي گويي بزن\r\nجويبار ملک را آب روان شمشير توست\r\nتو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بکن\r\nبعد از اين نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت\r\nخيزد از صحراي ايذج نافه مشک ختن\r\nگوشه گيران انتظار جلوه خوش مي کنند\r\nبرشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن\r\nمشورت با عقل کردم گفت حافظ مي بنوش\r\nساقيا مي ده به قول مستشار موتمن\r\nاي صبا بر ساقي بزم اتابک عرضه دار\r\nتا از آن جام زرافشان جرعه اي بخشد به من\r\n', 'گمشده ی خویش را خیلی زود شیدا می کنید و قدر آنچه را که پیدا کرده اید بدانید. به شما بشارت پیروزی می دهند و اسمتان آوازه ی خاص و عام خواهد شد و دوستان شیطان صفت شکست خواهند خورد. الان وقت کار و همت است، امتحان کنید عدالت را برپا سازید و در همه ی کارها به عقلتان رجوع کنید. '),
(323, 'داني که چيست دولت ديدار يار ديدن\r\nدر کوي او گدايي بر خسروي گزيدن\r\nاز جان طمع بريدن آسان بود وليکن\r\nاز دوستان جاني مشکل توان بريدن\r\nخواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ\r\nوان جا به نيک نامي پيراهني دريدن\r\nگه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن\r\nگه سر عشقبازي از بلبلان شنيدن\r\nبوسيدن لب يار اول ز دست مگذار\r\nکآخر ملول گردي از دست و لب گزيدن\r\nفرصت شمار صحبت کز اين دوراهه منزل\r\nچون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن\r\nگويي برفت حافظ از ياد شاه يحيي\r\nيا رب به يادش آور درويش پروريدن\r\n', 'بر سر دو راهی قرار گرفته اید و تصمیم گیری برایتان بسیار مشکل شده است راه اول برای شما ثروت و مال به دنبال دارد ولی با دلی تنگ و راه دوم نیک نامی و عشق و وصال ولی بدون ثروت و مال. راهی را انتخاب کنید که به وصال یار بیانجامد. فرصت را غنیمت بدانید و بسم الله بگویید توکل به خدا کنید. '),
(324, 'اي روي ماه منظر تو نوبهار حسن\r\nخال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن\r\nدر چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر\r\nدر زلف بي قرار تو پيدا قرار حسن\r\nماهي نتافت همچو تو از برج نيکويي\r\nسروي نخاست چون قدت از جويبار حسن\r\nخرم شد از ملاحت تو عهد دلبري\r\nفرخ شد از لطافت تو روزگار حسن\r\nاز دام زلف و دانه خال تو در جهان\r\nيک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن\r\nدايم به لطف دايه طبع از ميان جان\r\nمي پرورد به ناز تو را در کنار حسن\r\nگرد لبت بنفشه از آن تازه و تر است\r\nکآب حيات مي خورد از جويبار حسن\r\nحافظ طمع بريد که بيند نظير تو\r\nديار نيست جز رخت اندر ديار حسن\r\n', 'تو تمام خوبی های را در خود داری. چشمهایت بیانگر خوش و غم های دل توستو تو از خوبی برای خود برجی ساخته ای که کسی به پایت نمی رسد. روزگارت به خوشی می گذرد. عهد با دلبری بسته ای که بسیار فرخ و خوب است. کسی نیست که شیفته ی جمال معنویت نشود دائم به فکر بخشش هستی و برای همین پیر نمی شوی. '),
(325, 'صبح است ساقيا قدحي پرشراب کن\r\nدور فلک درنگ ندارد شتاب کن\r\nزان پيشتر که عالم فاني شود خراب\r\nما را ز جام باده گلگون خراب کن\r\nخورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کرد\r\nگر برگ عيش مي طلبي ترک خواب کن\r\nروزي که چرخ از گل ما کوزه ها کند\r\nزنهار کاسه سر ما پرشراب کن\r\nما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم\r\nبا ما به جام باده صافي خطاب کن\r\nکار صواب باده پرستيست حافظا\r\nبرخيز و عزم جزم به کار صواب کن\r\n', 'بیشتر از این به مال و ثروتی که داری تکیه نکن و به آن مغرور نشو چون مال مثل خورشید از شرق طلوع می کند و از غرب افول می مناید یاد روزی باش که قرار است کوله باری از رفتارهایت را به آخرت ببری پس کارهای شایسته انجام بده به نیایش خدا بپرداز دلت را هم صاف کن که خدا با توست. '),
(326, 'اي نور چشم من سخني هست گوش کن\r\nچون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن\r\nدر راه عشق وسوسه اهرمن بسيست\r\nپيش آي و گوش دل به پيام سروش کن\r\nبرگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند\r\nاي چنگ ناله برکش و اي دف خروش کن\r\nتسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت\r\nهمت در اين عمل طلب از مي فروش کن\r\nپيران سخن ز تجربه گويند گفتمت\r\nهان اي پسر که پير شوي پند گوش کن\r\nبر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق\r\nخواهي که زلف يار کشي ترک هوش کن\r\nبا دوستان مضايقه در عمر و مال نيست\r\nصد جان فداي يار نصيحت نيوش کن\r\nساقي که جامت از مي صافي تهي مباد\r\nچشم عنايتي به من دردنوش کن\r\nسرمست در قباي زرافشان چو بگذري\r\nيک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن\r\n', 'کار امروزتان را به فردا موکول نکنید. گاهی هوی نفس و شیطان بر شما غلبه کرده و از راه راست دور می شوید. ذکر و تسبیح خدا راریاد به جای آورید. در کاری که می خواهید انجام بدهید اول همت کنید و اراده داشته باشید. از تجربه ی پیران استفاده کنید در ایم صورت است که از مال و ثروت بی بهره نمی مانید. چشم عنایت خداوند به شماست. '),
(327, 'بالابلند عشوه گر نقش باز من\r\nکوتاه کرد قصه زهد دراز من\r\nديدي دلا که آخر پيري و زهد و علم\r\nبا من چه کرد ديده معشوقه باز من\r\nمي ترسم از خرابي ايمان که مي برد\r\nمحراب ابروي تو حضور نماز من\r\nگفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق\r\nغماز بود اشک و عيان کرد راز من\r\nمست است يار و ياد حريفان نمي کند\r\nذکرش به خير ساقي مسکين نواز من\r\nيا رب کي آن صبا بوزد کز نسيم آن\r\nگردد شمامه کرمش کارساز من\r\nنقشي بر آب مي زنم از گريه حاليا\r\nتا کي شود قرين حقيقت مجاز من\r\nبر خود چو شمع خنده زنان گريه مي کنم\r\nتا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من\r\nزاهد چو از نماز تو کاري نمي رود\r\nهم مستي شبانه و راز و نياز من\r\nحافظ ز گريه سوخت بگو حالش اي صبا\r\nبا شاه دوست پرور دشمن گداز من\r\n', 'یکان تصمیم نادست تان باعث یک عمر پشیمانی شما شده است. به ایمان خویش تکیه کنید با گریه و زتری کردن کاری از پیش نمی برید. از چیزی نترسید دوباره یا علی گفته و شروع کنید. با داشتن قدم اول نسیم پیروزی وزیدن می کند تا حالا فکر می کردید نقشه هایتان عملی نیست ولی با کمی تدبیر به حقیقت می پیوندد. '),
(328, 'نکته اي دلکش بگويم خال آن مه رو ببين\r\nعقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببين\r\nعيب دل کردم که وحشي وضع و هرجايي مباش\r\nگفت چشم شيرگير و غنج آن آهو ببين\r\nحلقه زلفش تماشاخانه باد صباست\r\nجان صد صاحب دل آن جا بسته يک مو ببين\r\nعابدان آفتاب از دلبر ما غافلند\r\nاي ملامتگو خدا را رو مبين آن رو ببين\r\nزلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد\r\nبا هواداران ره رو حيله هندو ببين\r\nاين که من در جست و جوي او ز خود فارغ شدم\r\nکس نديده ست و نبيند مثلش از هر سو ببين\r\nحافظ ار در گوشه محراب مي نالد رواست\r\nاي نصيحتگو خدا را آن خم ابرو ببين\r\nاز مراد شاه منصور اي فلک سر برمتاب\r\nتيزي شمشير بنگر قوت بازو ببين\r\n', 'شما فکر می کنید این چند صباح زندگی را باید خوش بود و خوشگذراند. هر قدر که به مشا می گویند فکر اینده هم باشید می گوئید هستم ولی غافلید. دوستانتان با حیله و نیرنگ از شما سوئ استفاده می کنند ولی نمی فهمید روزی می رسد که دیگر از عیش و طرب سیر شده اید که دیگر آه در بساط ندارید پس سرکش نباشید از زور قوت بازویتان آلان استفاده کنید وقت برای خوشی زیاد است. '),
(329, 'روزه يک سو شد و عيد آمد و دل ها برخاست\r\nمي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست\r\nنوبه زهدفروشان گران جان بگذشت\r\nوقت رندي و طرب کردن رندان پيداست\r\nچه ملامت بود آن را که چنين باده خورد\r\nاين چه عيب است بدين بي خردي وين چه خطاست\r\nباده نوشي که در او روي و ريايي نبود\r\nبهتر از زهدفروشي که در او روي و رياست\r\nما نه رندان رياييم و حريفان نفاق\r\nآن که او عالم سر است بدين حال گواست\r\nفرض ايزد بگذاريم و به کس بد نکنيم\r\nوان چه گويند روا نيست نگوييم رواست\r\nچه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم\r\nباده از خون رزان است نه از خون شماست\r\nاين چه عيب است کز آن عيب خلل خواهد بود\r\nور بود نيز چه شد مردم بي عيب کجاست\r\n', 'خودت را به دست خداوند بسپار. اینقدر از روزگار شکایت نکن و در مقابل خواسته ی خدا ایستادگی نکن وگرنه سرگردان می شوی. خدا خود بر احوال دل همه آگاه است پس گله نداشته باش. خدا را از یاد نبر چون در همه حال اوست که راهنمای توست. '),
(330, 'مي فکن بر صف رندان نظري بهتر از اين\r\nبر در ميکده مي کن گذري بهتر از اين\r\nدر حق من لبت اين لطف که مي فرمايد\r\nسخت خوب است وليکن قدري بهتر از اين\r\nآن که فکرش گره از کار جهان بگشايد\r\nگو در اين کار بفرما نظري بهتر از اين\r\nناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق\r\nبرو اي خواجه عاقل هنري بهتر از اين\r\nدل بدان رود گرامي چه کنم گر ندهم\r\nمادر دهر ندارد پسري بهتر از اين\r\nمن چو گويم که قدح نوش و لب ساقي بوس\r\nبشنو از من که نگويد دگري بهتر از اين\r\nکلک حافظ شکرين ميوه نباتيست به چين\r\nکه در اين باغ نبيني ثمري بهتر از اين\r\n', 'همیشه کارهایتان را یمه کاره رها می کنید و به آخر نمی رسانید. هر چند که فکر و اندیشه تان بسیار عالیست و نتیجه ای بس موفقیت آمیز دارد ولی ناامیدی بر شا چیره شده و بی صبرید. به هنر و عقل خودتان رجوع کنید که روزگار موفق تر از تو به خود ندیده است. کارتان را به آخر برسانید که نتیجه ای بس عالی در پی دارد. '),
(331, 'سال ها دل طلب جام جم از ما مي کرد\r\nوان چه خود داشت ز بيگانه تمنا مي کرد\r\nگوهري کز صدف کون و مکان بيرون است\r\nطلب از گمشدگان لب دريا مي کرد\r\nمشکل خويش بر پير مغان بردم دوش\r\nکو به تاييد نظر حل معما مي کرد\r\nديدمش خرم و خندان قدح باده به دست\r\nو اندر آن آينه صد گونه تماشا مي کرد\r\nگفتم اين جام جهان بين به تو کي داد حکيم\r\nگفت آن روز که اين گنبد مينا مي کرد\r\nبي دلي در همه احوال خدا با او بود\r\nاو نمي ديدش و از دور خدا را مي کرد\r\nاين همه شعبده خويش که مي کرد اين جا\r\nسامري پيش عصا و يد بيضا مي کرد\r\nگفت آن يار کز او گشت سر دار بلند\r\nجرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد\r\nفيض روح القدس ار باز مدد فرمايد\r\nديگران هم بکنند آن چه مسيحا مي کرد\r\nگفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست\r\nگفت حافظ گله اي از دل شيدا مي کرد\r\n', 'سال ها دل طلب جام جم از ما مي کرد\r\nوان چه خود داشت ز بيگانه تمنا مي کرد\r\nگوهري کز صدف کون و مکان بيرون است\r\nطلب از گمشدگان لب دريا مي کرد\r\nمشکل خويش بر پير مغان بردم دوش\r\nکو به تاييد نظر حل معما مي کرد\r\nديدمش خرم و خندان قدح باده به دست\r\nو اندر آن آينه صد گونه تماشا مي کرد\r\nگفتم اين جام جهان بين به تو کي داد حکيم\r\nگفت آن روز که اين گنبد مينا مي کرد\r\nبي دلي در همه احوال خدا با او بود\r\nاو نمي ديدش و از دور خدا را مي کرد\r\nاين همه شعبده خويش که مي کرد اين جا\r\nسامري پيش عصا و يد بيضا مي کرد\r\nگفت آن يار کز او گشت سر دار بلند\r\nجرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد\r\nفيض روح القدس ار باز مدد فرمايد\r\nديگران هم بکنند آن چه مسيحا مي کرد\r\nگفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست\r\nگفت حافظ گله اي از دل شيدا مي کرد\r\n'),
(332, 'صوفي از پرتو مي راز نهاني دانست\r\nگوهر هر کس از اين لعل تواني دانست\r\nقدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس\r\nکه نه هر کو ورقي خواند معاني دانست\r\nعرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده\r\nبجز از عشق تو باقي همه فاني دانست\r\nآن شد اکنون که ز ابناي عوام انديشم\r\nمحتسب نيز در اين عيش نهاني دانست\r\nدلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد\r\nور نه از جانب ما دل نگراني دانست\r\nسنگ و گل را کند از يمن نظر لعل و عقيق\r\nهر که قدر نفس باد يماني دانست\r\nاي که از دفتر عقل آيت عشق آموزي\r\nترسم اين نکته به تحقيق نداني دانست\r\nمي بياور که ننازد به گل باغ جهان\r\nهر که غارتگري باد خزاني دانست\r\nحافظ اين گوهر منظوم که از طبع انگيخت\r\nز اثر تربيت آصف ثاني دانست\r\n', 'هنوز خیلی خامی چیزهایی را که به دست آورده ای از دست خواهی داد. استراحت و آسایش دیگر کافی است به عقل خودت رجوع کن. نفس اماره را در خود از بین ببر که این نفس بنیادت را از بین می برد چون باد پائیزی بهار دل تو را پیر می کند و این را هم بدان که همگان از کارهای پنهانی تو باخبرند. '),
(333, 'حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت\r\nآري به اتفاق جهان مي توان گرفت\r\nافشاي راز خلوتيان خواست کرد شمع\r\nشکر خدا که سر دلش در زبان گرفت\r\nزين آتش نهفته که در سينه من است\r\nخورشيد شعله ايست که در آسمان گرفت\r\nمي خواست گل که دم زند از رنگ و بوي دوست\r\nاز غيرت صبا نفسش در دهان گرفت\r\nآسوده بر کنار چو پرگار مي شدم\r\nدوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت\r\nآن روز شوق ساغر مي خرمنم بسوخت\r\nکآتش ز عکس عارض ساقي در آن گرفت\r\nخواهم شدن به کوي مغان آستين فشان\r\nزين فتنه ها که دامن آخرزمان گرفت\r\nمي خور که هر که آخر کار جهان بديد\r\nاز غم سبک برآمد و رطل گران گرفت\r\nبر برگ گل به خون شقايق نوشته اند\r\nکان کس که پخته شد مي چون ارغوان گرفت\r\nحافظ چو آب لطف ز نظم تو مي چکد\r\nحاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت\r\n', 'تنهایی کاری از پیش نمی بری، احتیاج ب یک همکار و همدل داری که در ضمن راز تو را فاش نکند. گرمای عشق تو بدون کمک دوست سرد می شود و به یر نمی رسد. آسوده خاطر باش که او تکی گاه خوبی برای رسیدن تو به حاجاتت می باشد و راه ر برایت میسر می سازد. '),
(334, 'ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد\r\nبه وداعي دل غمديده ما شاد نکرد\r\nآن جوان بخت که مي زد رقم خير و قبول\r\nبنده پير ندانم ز چه آزاد نکرد\r\nکاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک\r\nرهنمونيم به پاي علم داد نکرد\r\nدل به اميد صدايي که مگر در تو رسد\r\nناله ها کرد در اين کوه که فرهاد نکرد\r\nسايه تا بازگرفتي ز چمن مرغ سحر\r\nآشيان در شکن طره شمشاد نکرد\r\nشايد ار پيک صبا از تو بياموزد کار\r\nزان که چالاکتر از اين حرکت باد نکرد\r\nکلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد\r\nهر که اقرار بدين حسن خداداد نکرد\r\nمطربا پرده بگردان و بزن راه عراق\r\nکه بدين راه بشد يار و ز ما ياد نکرد\r\nغزليات عراقيست سرود حافظ\r\nکه شنيد اين ره دلسوز که فرياد نکرد\r\n', 'گذشته ها گذشته. کینه ها را فراموش کنید و از خودتان مروت و گذشت نشان بدهید. منتظر جواب نامه ای هستید. امیدوار باشید. جوابش خواهد رسید. شما سرمشق دیگران هستید. کری کنید که دیگران از شما عبرت بگیرند. '),
(335, 'ما را ز خيال تو چه پرواي شراب است\r\nخم گو سر خود گير که خمخانه خراب است\r\nگر خمر بهشت است بريزيد که بي دوست\r\nهر شربت عذبم که دهي عين عذاب است\r\nافسوس که شد دلبر و در ديده گريان\r\nتحرير خيال خط او نقش بر آب است\r\nبيدار شو اي ديده که ايمن نتوان بود\r\nزين سيل دمادم که در اين منزل خواب است\r\nمعشوق عيان مي گذرد بر تو وليکن\r\nاغيار همي بيند از آن بسته نقاب است\r\nگل بر رخ رنگين تو تا لطف عرق ديد\r\nدر آتش شوق از غم دل غرق گلاب است\r\nسبز است در و دشت بيا تا نگذاريم\r\nدست از سر آبي که جهان جمله سراب است\r\nدر کنج دماغم مطلب جاي نصيحت\r\nکاين گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است\r\nحافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز\r\nبس طور عجب لازم ايام شباب است\r\n', 'حوادث زیادی در آینده برایت اتفاق می افتد پس بیدار و هوشیار باش. برای رسیدن به خوشی آینده، روزگار امروزت را خراب نکن. از اینکه بعضی ها همه چیز دارند و تو نداری ناراحت نباش زیرا تو گوهری داری که بقیه از داشتن آن محرومند. دنیا سرابی بیش نیست حتی سبزه و گل و دشت چند صباحی می مانند. تکیه بر این عالم فانی نکن. '),
(336, 'اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست\r\nمنزل آن مه عاشق کش عيار کجاست\r\nشب تار است و ره وادي ايمن در پيش\r\nآتش طور کجا موعد ديدار کجاست\r\nهر که آمد به جهان نقش خرابي دارد\r\nدر خرابات بگوييد که هشيار کجاست\r\nآن کس است اهل بشارت که اشارت داند\r\nنکته ها هست بسي محرم اسرار کجاست\r\nهر سر موي مرا با تو هزاران کار است\r\nما کجاييم و ملامت گر بي کار کجاست\r\nبازپرسيد ز گيسوي شکن در شکنش\r\nکاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست\r\nعقل ديوانه شد آن سلسله مشکين کو\r\nدل ز ما گوشه گرفت ابروي دلدار کجاست\r\nساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي\r\nعيش بي يار مهيا نشود يار کجاست\r\nحافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج\r\nفکر معقول بفرما گل بي خار کجاست\r\n', 'گم کرده ی خود را پیدا می کنی. وعده ی دیدار نزدیک است. هوشیار باش. خبر خوبی به تو خواهند داد. با مشکلات بجنگ و از بخت خود گله نداشته باش بعد از هر تاریکی روشنایی هست . سعی کن عقلت بر قلبت غلبه داشته باشد. با این حال فکر نکن همه ی خوبی ها در تو جمع شده و عاری از هرگونه بدی هستی.  '),
(337, 'در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد\r\nعشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد\r\nجلوه اي کرد رخت ديد ملک عشق نداشت\r\nعين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد\r\nعقل مي خواست کز آن شعله چراغ افروزد\r\nبرق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد\r\nمدعي خواست که آيد به تماشاگه راز\r\nدست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد\r\nديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند\r\nدل غمديده ما بود که هم بر غم زد\r\nجان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت\r\nدست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد\r\nحافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت\r\nکه قلم بر سر اسباب دل خرم زد\r\n', 'تو بسیار یکرنگ و صادق هستی. عشقی واقعی داری اما دیگران به تو دروغ گفته اند و خود را با فریب دیگران سرگرم می کنند وای تو صبور و عاشق بودی و به حاجات قلبی خودت می رسی و خیلی زود غصه را فراموش می کنی و روی خوشی و خوشبختی را می بینی. '),
(338, 'چو بشنوي سخن اهل دل مگو که خطاست\r\nسخن شناس نه اي جان من خطا اين جاست\r\nسرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد\r\nتبارک الله از اين فتنه ها که در سر ماست\r\nدر اندرون من خسته دل ندانم کيست\r\nکه من خموشم و او در فغان و در غوغاست\r\nدلم ز پرده برون شد کجايي اي مطرب\r\nبنال هان که از اين پرده کار ما به نواست\r\nمرا به کار جهان هرگز التفات نبود\r\nرخ تو در نظر من چنين خوشش آراست\r\nنخفته ام ز خيالي که مي پزد دل من\r\nخمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست\r\nچنين که صومعه آلوده شد ز خون دلم\r\nگرم به باده بشوييد حق به دست شماست\r\nاز آن به دير مغانم عزيز مي دارند\r\nکه آتشي که نميرد هميشه در دل ماست\r\nچه ساز بود که در پرده مي زد آن مطرب\r\nکه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست\r\nنداي عشق تو ديشب در اندرون دادند\r\nفضاي سينه حافظ هنوز پر ز صداست\r\n', 'غرور نداشته باش با اهل فن و نظر مشورت کن تا از خطاها به دور باشی. احساس خستگی می کنی و درونت غوغاست به ائمه متوسل شو تا به حقیقت برسی. تو را با دنیای فانی کاری نیست پس به باقیات برس و سینه ات را با یاد خدا پر کن تا به وصال یار برسی. '),
(339, 'زان يار دلنوازم شکريست با شکايت\r\nگر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت\r\nبي مزد بود و منت هر خدمتي که کردم\r\nيا رب مباد کس را مخدوم بي عنايت\r\nرندان تشنه لب را آبي نمي دهد کس\r\nگويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت\r\nدر زلف چون کمندش اي دل مپيچ کان جا\r\nسرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت\r\nچشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي\r\nجانا روا نباشد خون ريز را حمايت\r\nدر اين شب سياهم گم گشت راه مقصود\r\nاز گوشه اي برون آي اي کوکب هدايت\r\nاز هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود\r\nزنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت\r\nاي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم\r\nيک ساعتم بگنجان در سايه عنايت\r\nاين راه را نهايت صورت کجا توان بست\r\nکش صد هزار منزل بيش است در بدايت\r\nهر چند بردي آبم روي از درت نتابم\r\nجور از حبيب خوشتر کز مدعي رعايت\r\nعشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ\r\nقرآن ز بر بخواني در چارده روايت\r\n', 'اگر کار را برای رضای خداوند انجام داده ای پس چرا دیگر شکایت می کنی. خداوند مزد تو را می دهد. پیر دانایی راه تاریک تو را با علم خودش روشن می کند ولی راه بسیار طولانی و مقصد دور است. تو از عاقبت گناه باخبری پس چرا گناه می کنی. با توسل به قرآن آبروی ریخته ات بر می گردد. ');
INSERT INTO `hafez` (`ID`, `sher`, `mani`) VALUES
(340, 'نه هر که چهره برافروخت دلبري داند\r\nنه هر که آينه سازد سکندري داند\r\nنه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست\r\nکلاه داري و آيين سروري داند\r\nتو بندگي چو گدايان به شرط مزد مکن\r\nکه دوست خود روش بنده پروري داند\r\nغلام همت آن رند عافيت سوزم\r\nکه در گداصفتي کيمياگري داند\r\nوفا و عهد نکو باشد ار بياموزي\r\nوگرنه هر که تو بيني ستمگري داند\r\nبباختم دل ديوانه و ندانستم\r\nکه آدمي بچه اي شيوه پري داند\r\nهزار نکته باريکتر ز مو اين جاست\r\nنه هر که سر بتراشد قلندري داند\r\nمدار نقطه بينش ز خال توست مرا\r\nکه قدر گوهر يک دانه جوهري داند\r\nبه قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد\r\nجهان بگيرد اگر دادگستري داند\r\nز شعر دلکش حافظ کسي بود آگاه\r\nکه لطف طبع و سخن گفتن دري داند\r\n', 'ظاهربین نباش و تصمصم را بر مبنای ظواهر نگیر. حواست را جمع کن می خواهند تو را فریب بدهند. آنها از تو خیلی زرنگتر هستند. کسی را در کنارت داری که راهنماییت می کند. قدرش را بدان. اگر به حرفش گوش دهی تمام جهان در دست توست. '),
(341, 'حسن تو هميشه در فزون باد\r\nرويت همه ساله لاله گون باد\r\nاندر سر ما خيال عشقت\r\nهر روز که باد در فزون باد\r\nهر سرو که در چمن درآيد\r\nدر خدمت قامتت نگون باد\r\nچشمي که نه فتنه تو باشد\r\nچون گوهر اشک غرق خون باد\r\nچشم تو ز بهر دلربايي\r\nدر کردن سحر ذوفنون باد\r\nهر جا که دليست در غم تو\r\nبي صبر و قرار و بي سکون باد\r\nقد همه دلبران عالم\r\nپيش الف قدت چو نون باد\r\nهر دل که ز عشق توست خالي\r\nاز حلقه وصل تو برون باد\r\nلعل تو که هست جان حافظ\r\nدور از لب مردمان دون باد\r\n', 'خویب های و محسناتتان همه را مجذوب خود ساخته و این یکی ار دلایل خوبی باطن شماست. دوستان و آشنایان جملگی شما را دوست دارند و هواخواهتان هستند. همه در مقابلتان خودشان را کوچک می دانند. فتنه را خاموش و آشتی ها را برپا می سازید. کسی از شما ناراحتی ندارد. همه در حق شما دعا و ثنا می گویند. '),
(342, 'در اين زمانه رفيقي که خالي از خلل است\r\nصراحي مي ناب و سفينه غزل است\r\nجريده رو که گذرگاه عافيت تنگ است\r\nپياله گير که عمر عزيز بي بدل است\r\nنه من ز بي عملي در جهان ملولم و بس\r\nملالت علما هم ز علم بي عمل است\r\nبه چشم عقل در اين رهگذار پرآشوب\r\nجهان و کار جهان بي ثبات و بي محل است\r\nبگير طره مه چهره اي و قصه مخوان\r\nکه سعد و نحس ز تاثير زهره و زحل است\r\nدلم اميد فراوان به وصل روي تو داشت\r\nولي اجل به ره عمر رهزن امل است\r\nبه هيچ دور نخواهند يافت هشيارش\r\nچنين که حافظ ما مست باده ازل است\r\n', 'قدر جوانی خویش را بدانید. فرصتهای طلایی را یکی یکی دارید از دست می دهید. به یار خود اعتماد کنید. با چشم عق به دور دست نگاه کنید. با یک اتفاق کوچک میدان را ترک نکنید. مقاوم باشید اگر هنری دارید آن را نشان بدهید که به نفع شماست و هوشیاری بهترین روش برای پیروزیتان می باشد. '),
(343, 'دي پير مي فروش که ذکرش به خير باد\r\nگفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد\r\nگفتم به باد مي دهدم باده نام و ننگ\r\nگفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد\r\nسود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست\r\nاز بهر اين معامله غمگين مباش و شاد\r\nبادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ\r\nدر معرضي که تخت سليمان رود به باد\r\nحافظ گرت ز پند حکيمان ملالت است\r\nکوته کنيم قصه که عمرت دراز باد\r\n', 'توکل به خدا کن. در کاری که انجام می دهی بدی وجود ندارد و عاقبت بسیار خوبی دارد. قبول کن چیزی را از دست نمی دهی. غصه نخور. شاد باش که به مقام و پول یکجا دست پیدا می کنی. از پند دیگران ناراحت نشو. عمرت هم طولانی است. '),
(344, 'شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست\r\nصلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست\r\nاساس توبه که در محکمي چو سنگ نمود\r\nببين که جام زجاجي چه طرفه اش بشکست\r\nبيار باده که در بارگاه استغنا\r\nچه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست\r\nاز اين رباط دودر چون ضرورت است رحيل\r\nرواق و طاق معيشت چه سربلند و چه پست\r\nمقام عيش ميسر نمي شود بي رنج\r\nبلي به حکم بلا بسته اند عهد الست\r\nبه هست و نيست مرنجان ضمير و خوش مي باش\r\nکه نيستيست سرانجام هر کمال که هست\r\nشکوه آصفي و اسب باد و منطق طير\r\nبه باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست\r\nبه بال و پر مرو از ره که تير پرتابي\r\nهوا گرفت زماني ولي به خاک نشست\r\nزبان کلک تو حافظ چه شکر آن گويد\r\nکه گفته سخنت مي برند دست به دست\r\n', 'به سهولت و راحتی به مقام و مادیات نخواهی رسید. همه چیزت باید در حد کمال باشد. باطن خوب، کار حلال، هوشیاری و تقوی، در این صورت است که به هدف خواهی رسید و به هر مقام و منزلتی که رسیدی سر تعظیم در برابر خداوند فرود آر وگرنه باز همه چیز را از دست خواهی داد. '),
(345, 'در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع\r\nشب نشين کوي سربازان و رندانم چو شمع\r\nروز و شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرست\r\nبس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع\r\nرشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد\r\nهمچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع\r\nگر کميت اشک گلگونم نبودي گرم رو\r\nکي شدي روشن به گيتي راز پنهانم چو شمع\r\nدر ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست\r\nاين دل زار نزار اشک بارانم چو شمع\r\nدر شب هجران مرا پروانه وصلي فرست\r\nور نه از دردت جهاني را بسوزانم چو شمع\r\nبي جمال عالم آراي تو روزم چون شب است\r\nبا کمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع\r\nکوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت\r\nتا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع\r\nهمچو صبحم يک نفس باقيست با ديدار تو\r\nچهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع\r\nسرفرازم کن شبي از وصل خود اي نازنين\r\nتا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع\r\nآتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت\r\nآتش دل کي به آب ديده بنشانم چو شمع\r\n', 'صبر و طاقت خودتان را از دست داده اید فقط با گریه دل خویش را التیام می دهید. با ناامیدی کاری از پیش نخواهید برد تا رسیدن به وصال راهی نیست. شما به مراد خودتان می رسید و کسانی که شما را مسخره کرده اند خوار می شوند. سرتان را بالا بگیرید و چراغ دلتان را با یاد خدا روشن کنید وصال نزدیک است. '),
(346, 'خوشتر ز عيش و صحبت و باغ و بهار چيست\r\nساقي کجاست گو سبب انتظار چيست\r\nهر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار\r\nکس را وقوف نيست که انجام کار چيست\r\nپيوند عمر بسته به موييست هوش دار\r\nغمخوار خويش باش غم روزگار چيست\r\nمعني آب زندگي و روضه ارم\r\nجز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست\r\nمستور و مست هر دو چو از يک قبيله اند\r\nما دل به عشوه که دهيم اختيار چيست\r\nراز درون پرده چه داند فلک خموش\r\nاي مدعي نزاع تو با پرده دار چيست\r\nسهو و خطاي بنده گرش اعتبار نيست\r\nمعني عفو و رحمت آمرزگار چيست\r\nزاهد شراب کوثر و حافظ پياله خواست\r\nتا در ميانه خواسته کردگار چيست\r\n', 'از روزگار انتظار بی اندازه داری و مرتب گله می کنی. زیاد شکایت نکن. حوادثی برایت اتفاق می افتد تا امتحان شوی. غم دنیا را نخور اینها همه خواست خداوند است پس از روزهای خوش زندگیت نهایت استفاده را بکن و از آنلذت ببر و قدر نعمت های خدا را بدان. '),
(347, 'خواب آن نرگس فتان تو بي چيزي نيست\r\nتاب آن زلف پريشان تو بي چيزي نيست\r\nاز لبت شير روان بود که من مي گفتم\r\nاين شکر گرد نمکدان تو بي چيزي نيست\r\nجان درازي تو بادا که يقين مي دانم\r\nدر کمان ناوک مژگان تو بي چيزي نيست\r\nمبتلايي به غم محنت و اندوه فراق\r\nاي دل اين ناله و افغان تو بي چيزي نيست\r\nدوش باد از سر کويش به گلستان بگذشت\r\nاي گل اين چاک گريبان تو بي چيزي نيست\r\nدرد عشق ار چه دل از خلق نهان مي دارد\r\nحافظ اين ديده گريان تو بي چيزي نيست\r\n', 'شکست تو در این راه پله ی صعودی است در راهی و هرگونه نقصان حکمتی دارد. چه بسا سلامتی تو در فقر باشد. امیدت را از دست نده. فعلاصلاح در این است که روزگار را اینطور طی کنی و یقین بدان راز بودن تو در این است که با روزگار صلح کنی. '),
(348, 'طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف\r\nگر بکشم زهي طرب ور بکشد زهي شرف\r\nطرف کرم ز کس نبست اين دل پراميد من\r\nگر چه سخن همي برد قصه من به هر طرف\r\nاز خم ابروي توام هيچ گشايشي نشد\r\nوه که در اين خيال کج عمر عزيز شد تلف\r\nابروي دوست کي شود دست کش خيال من\r\nکس نزده ست از اين کمان تير مراد بر هدف\r\nچند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل\r\nياد پدر نمي کنند اين پسران ناخلف\r\nمن به خيال زاهدي گوشه نشين و طرفه آنک\r\nمغبچه اي ز هر طرف مي زندم به چنگ و دف\r\nبي خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل\r\nمست رياست محتسب باده بده و لا تخف\r\nصوفي شهر بين که چون لقمه شبهه مي خورد\r\nپاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف\r\nحافظ اگر قدم زني در ره خاندان به صدق\r\nبدرقه رهت شود همت شحنه نجف\r\n', 'فکر می کنی تا حالا عمرت را به هدر داده ای به همه چیز و همه کس شک داری. دلت را پاک کن و برای رضای حق به مردم خوبی کن. کمی حوصله و صبر داشته باش و به همه ی کسانی که خوبی کرده ای جواب خوبی تو را می دهند و اگر هم جفا کنند چیزی از تو کم نمی شود. '),
(349, 'صبا به تهنيت پير مي فروش آمد\r\nکه موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد\r\nهوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي\r\nدرخت سبز شد و مرغ در خروش آمد\r\nتنور لاله چنان برفروخت باد بهار\r\nکه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد\r\nبه گوش هوش نيوش از من و به عشرت کوش\r\nکه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد\r\nز فکر تفرقه بازآي تا شوي مجموع\r\nبه حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد\r\nز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد\r\nچه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد\r\nچه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس\r\nسر پياله بپوشان که خرقه پوش آمد\r\nز خانقاه به ميخانه مي رود حافظ\r\nمگر ز مستي زهد ريا به هوش آمد\r\n', 'فردی به کمک تان می شتابد و شما را از ورطه ی درد و فلاکت نجات می بخشد. لباس عافیت بر تنتان می کند. کمی عصبانی هستید سعی کنید بر خودتان مسلط باشید. بین کسی جدایی نیاندازید تا بلایا از شما دور شود. '),
(350, 'روشن از پرتو رويت نظري نيست که نيست\r\nمنت خاک درت بر بصري نيست که نيست\r\nناظر روي تو صاحب نظرانند آري\r\nسر گيسوي تو در هيچ سري نيست که نيست\r\nاشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب\r\nخجل از کرده خود پرده دري نيست که نيست\r\nتا به دامن ننشيند ز نسيمش گردي\r\nسيل خيز از نظرم رهگذري نيست که نيست\r\nتا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند\r\nبا صبا گفت و شنيدم سحري نيست که نيست\r\nمن از اين طالع شوريده برنجم ور ني\r\nبهره مند از سر کويت دگري نيست که نيست\r\nاز حياي لب شيرين تو اي چشمه نوش\r\nغرق آب و عرق اکنون شکري نيست که نيست\r\nمصلحت نيست که از پرده برون افتد راز\r\nور نه در مجلس رندان خبري نيست که نيست\r\nشير در باديه عشق تو روباه شود\r\nآه از اين راه که در وي خطري نيست که نيست\r\nآب چشمم که بر او منت خاک در توست\r\nزير صد منت او خاک دري نيست که نيست\r\nاز وجودم قدري نام و نشان هست که هست\r\nور نه از ضعف در آن جا اثري نيست که نيست\r\nغير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است\r\nدر سراپاي وجودت هنري نيست که نيست\r\n', 'سر تو بر هیچ کس پوشیده نیست. موانع زاد وسختی پیش پایت هست که برای رسیدن به معشوق به راحتی از تمام آنها می گذری. از خستگی شکایت نکن. مرد باش. اگر ضعیف باشی در اول راه جا مانده و اثری از عشق و معشوق نمی یابی. '),
(351, 'بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشت\r\nو اندر آن برگ و نوا خوش ناله هاي زار داشت\r\nگفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست\r\nگفت ما را جلوه معشوق در اين کار داشت\r\nيار اگر ننشست با ما نيست جاي اعتراض\r\nپادشاهي کامران بود از گدايي عار داشت\r\nدر نمي گيرد نياز و ناز ما با حسن دوست\r\nخرم آن کز نازنينان بخت برخوردار داشت\r\nخيز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنيم\r\nکاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت\r\nگر مريد راه عشقي فکر بدنامي مکن\r\nشيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت\r\nوقت آن شيرين قلندر خوش که در اطوار سير\r\nذکر تسبيح ملک در حلقه زنار داشت\r\nچشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت\r\nشيوه جنات تجري تحتها الانهار داشت\r\n', 'از اینکه اگر پیروز نشوی می ترسی و مدام در حال رنجیدن هستی تا رنج نبینی به مقصود نمی رسی. اگر قرار باشد با نبودن درد و مشقت وصل حاصل شود، نتیجه ی کار برایت لذت بخش نخواهد بود و در راه رسیدن به مقصود امکان از دست دادن مال و آبرو نیز می باشد. '),
(352, 'يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست\r\nجان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست\r\nحاليا خانه برانداز دل و دين من است\r\nتا در آغوش که مي خسبد و همخانه کيست\r\nباده لعل لبش کز لب من دور مباد\r\nراح روح که و پيمان ده پيمانه کيست\r\nدولت صحبت آن شمع سعادت پرتو\r\nبازپرسيد خدا را که به پروانه کيست\r\nمي دهد هر کسش افسوني و معلوم نشد\r\nکه دل نازک او مايل افسانه کيست\r\nيا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبين\r\nدر يکتاي که و گوهر يک دانه کيست\r\nگفتم آه از دل ديوانه حافظ بي تو\r\nزير لب خنده زنان گفت که ديوانه کيست\r\n', 'اگر در عشق شکست خورده ای تقصیرکسی نیست و افسوس خوردن بی فایده است و از دست کسی کاری بر نمی آید. همت کن، از جای برخیز و کارهای گذشته را جبران کن انشاالله که موفق می شوی. دنیا به آخر نرسیده است باز هم وقت برای پیمان بستن و دولت زیاد داری. '),
(353, 'گر مي فروش حاجت رندان روا کند\r\nايزد گنه ببخشد و دفع بلا کند\r\nساقي به جام عدل بده باده تا گدا\r\nغيرت نياورد که جهان پربلا کند\r\nحقا کز اين غمان برسد مژده امان\r\nگر سالکي به عهد امانت وفا کند\r\nگر رنج پيش آيد و گر راحت اي حکيم\r\nنسبت مکن به غير که اين ها خدا کند\r\nدر کارخانه اي که ره عقل و فضل نيست\r\nفهم ضعيف راي فضولي چرا کند\r\nمطرب بساز پرده که کس بي اجل نمرد\r\nوان کو نه اين ترانه سرايد خطا کند\r\nما را که درد عشق و بلاي خمار کشت\r\nيا وصل دوست يا مي صافي دوا کند\r\nجان رفت در سر مي و حافظ به عشق سوخت\r\nعيسي دمي کجاست که احياي ما کند\r\n', 'وجدانت ناراحت است. در پی این باش تا گناهت را جبران کنی خداوند نیز تو را می بخشد و نجاتت می دهد. خبر خوبی در راه است که فرصتی دوباره به تو داده می شود تا به عهد خود وفا کنی. عمرت به بطالت می گذرد. عقل و دانش خودت را اضافه کن تا این چند صباح را بتوانی با آرامش زندگی کنی. '),
(354, 'نقد صوفي نه همه صافي بي غش باشد\r\nاي بسا خرقه که مستوجب آتش باشد\r\nصوفي ما که ز ورد سحري مست شدي\r\nشامگاهش نگران باش که سرخوش باشد\r\nخوش بود گر محک تجربه آيد به ميان\r\nتا سيه روي شود هر که در او غش باشد\r\nخط ساقي گر از اين گونه زند نقش بر آب\r\nاي بسا رخ که به خونابه منقش باشد\r\nناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست\r\nعاشقي شيوه رندان بلاکش باشد\r\nغم دنيي دني چند خوري باده بخور\r\nحيف باشد دل دانا که مشوش باشد\r\nدلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش\r\nگر شرابش ز کف ساقي مه وش باشد\r\n', 'تو مورد اعتماد دیگرانی. اگر در کار خود غل و غش داشته باشی هم خودت را ازبین می بری هم دیگران را پس از تجربه ی خودت استفاده کن و دست دیگران را هم بگیر. حیف از توست که با حیله و ریا بخواهی زندگی کنی. ذات تو مثل یک سجاده پاک و بی ریاست. مراقب شیطان باش. '),
(355, 'مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش\r\nليکنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش\r\nدلبرم شاهد و طفل است و به بازي روزي\r\nبکشد زارم و در شرع نباشد گنهش\r\nمن همان به که از او نيک نگه دارم دل\r\nکه بد و نيک نديده ست و ندارد نگهش\r\nبوي شير از لب همچون شکرش مي آيد\r\nگر چه خون مي چکد از شيوه چشم سيهش\r\nچارده ساله بتي چابک شيرين دارم\r\nکه به جان حلقه به گوش است مه چاردهش\r\nاز پي آن گل نورسته دل ما يا رب\r\nخود کجا شد که نديديم در اين چند گهش\r\nيار دلدار من ار قلب بدين سان شکند\r\nببرد زود به جانداري خود پادشهش\r\nجان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در\r\nصدف سينه حافظ بود آرامگهش\r\n', 'تو که از خوبی و لطف و صفا همه چیز داری چرا محبت خویش را از دیگران دریغ می کنی. هنوز در حال و هوای بچگی سیر می کنی و با این طریق از زیر کارها شانه خالی می کنی. یادت باشد که با شکستن دل ها به جایی نخواهی رسید. اگر محبت و خوبی و لطف و صفا را یکجا داشته باشی پیش خلق مقامت بالا می رود. '),
(356, 'در دير مغان آمد يارم قدحي در دست\r\nمست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست\r\nدر نعل سمند او شکل مه نو پيدا\r\nوز قد بلند او بالاي صنوبر پست\r\nآخر به چه گويم هست از خود خبرم چون نيست\r\nوز بهر چه گويم نيست با وي نظرم چون هست\r\nشمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست\r\nو افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست\r\nگر غاليه خوش بو شد در گيسوي او پيچيد\r\nور وسمه کمانکش گشت در ابروي او پيوست\r\nبازآي که بازآيد عمر شده حافظ\r\nهر چند که نايد باز تيري که بشد از شست\r\n', 'از خواب غفلت بیدار شو. دوباره شروع کن و ناامید نباش. دلت را با یاد خدا جلا بده تا شیطان از تو دور شود. کاری را می خواهی انجام بدهی که نتیجه ی بسیار خوبی دارد. لطف دیگران شامل حالت می شود و ابرهای تیره را از آسمان دلت کنار می زند. '),
(357, 'صبا اگر گذري افتدت به کشور دوست\r\nبيار نفحه اي از گيسوي معنبر دوست\r\nبه جان او که به شکرانه جان برافشانم\r\nاگر به سوي من آري پيامي از بر دوست\r\nو گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار\r\nبراي ديده بياور غباري از در دوست\r\nمن گدا و تمناي وصل او هيهات\r\nمگر به خواب ببينم خيال منظر دوست\r\nدل صنوبريم همچو بيد لرزان است\r\nز حسرت قد و بالاي چون صنوبر دوست\r\nاگر چه دوست به چيزي نمي خرد ما را\r\nبه عالمي نفروشيم مويي از سر دوست\r\nچه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد\r\nچو هست حافظ مسکين غلام و چاکر دوست\r\n', 'منتظر خبری هستید که باید برای رسیدن این خبر انتظار زیاد بکشید و دست به دعا بردارید. ناامید نشوید به چیزی یا کسی شک نکنید. حسرت رسیدن این خبر نباید شما را از پای در بیاورد بندهای غم عاقبت از دلتان باز می شود اگر با خدا باشید. '),
(358, 'شاهدان گر دلبري زين سان کنند\r\nزاهدان را رخنه در ايمان کنند\r\nهر کجا آن شاخ نرگس بشکفد\r\nگلرخانش ديده نرگسدان کنند\r\nاي جوان سروقد گويي ببر\r\nپيش از آن کز قامتت چوگان کنند\r\nعاشقان را بر سر خود حکم نيست\r\nهر چه فرمان تو باشد آن کنند\r\nپيش چشمم کمتر است از قطره اي\r\nاين حکايت ها که از طوفان کنند\r\nيار ما چون گيرد آغاز سماع\r\nقدسيان بر عرش دست افشان کنند\r\nمردم چشمم به خون آغشته شد\r\nدر کجا اين ظلم بر انسان کنند\r\nخوش برآ با غصه اي دل کاهل راز\r\nعيش خوش در بوته هجران کنند\r\nسر مکش حافظ ز آه نيم شب\r\nتا چو صبحت آينه رخشان کنند\r\n', 'غافل از حال خویش شده ای. تو جوانی پرشور هستی که از تو برای رسیدن به موفقیت استفاده می کنند و خودت از قافله عقب مانده ای. آنها خیلی از تو پایین تر هستند. سعی کن تو هم عقب نمانی. ظلمی به تو شده که به خاطرش غصه می خوری، ولی خداوند جواب ظالمان را می دهد. '),
(359, 'درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آرد\r\nنهال دشمني برکن که رنج بي شمار آرد\r\nچو مهمان خراباتي به عزت باش با رندان\r\nکه درد سر کشي جانا گرت مستي خمار آرد\r\nشب صحبت غنيمت دان که بعد از روزگار ما\r\nبسي گردش کند گردون بسي ليل و نهار آرد\r\nعماري دار ليلي را که مهد ماه در حکم است\r\nخدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد\r\nبهار عمر خواه اي دل وگرنه اين چمن هر سال\r\nچو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد\r\nخدا را چون دل ريشم قراري بست با زلفت\r\nبفرما لعل نوشين را که زودش باقرار آرد\r\nدر اين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ\r\nنشيند بر لب جويي و سروي در کنار آرد\r\n', 'دنیا پستی و بلندی های زیادی دارد. گاهی خوب و گاهی بد، گاهی خزان و گاهی بهار در هر صورت تو فقط به دوستا ها بیاندیش تا التیام دل بی قرار دیگران باشی. بدون دوست خود را تهی می دانی از خدا می خواهی همین چند صباحی را که زنده هستی در کنار دوست باشی و با دوست بمیری. '),
(360, 'اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش\r\nحريف خانه و گرمابه و گلستان باش\r\nشکنج زلف پريشان به دست باد مده\r\nمگو که خاطر عشاق گو پريشان باش\r\nگرت هواست که با خضر همنشين باشي\r\nنهان ز چشم سکندر چو آب حيوان باش\r\nزبور عشق نوازي نه کار هر مرغيست\r\nبيا و نوگل اين بلبل غزل خوان باش\r\nطريق خدمت و آيين بندگي کردن\r\nخداي را که رها کن به ما و سلطان باش\r\nدگر به صيد حرم تيغ برمکش زنهار\r\nو از آن که با دل ما کرده اي پشيمان باش\r\nتو شمع انجمني يک زبان و يک دل شو\r\nخيال و کوشش پروانه بين و خندان باش\r\nکمال دلبري و حسن در نظربازيست\r\nبه شيوه نظر از نادران دوران باش\r\nخموش حافظ و از جور يار ناله مکن\r\nتو را که گفت که در روي خوب حيران باش\r\n', 'از ستم و بلایی که بر سرت آورده اند شکایت می کنی و به فر انتقام هستی ولی همگی را به خدایشان واگذار کن. مهربان باش تا دلت آرام گیرد. به عهدی که بسته ای عمل کن خدا با توست. اگر می خواهی همیشه شاد باشی، دل و زبانت یکی باشد. عمرتان طولانی است. '),
(361, 'معاشران ز حريف شبانه ياد آريد\r\nحقوق بندگي مخلصانه ياد آريد\r\nبه وقت سرخوشي از آه و ناله عشاق\r\nبه صوت و نغمه چنگ و چغانه ياد آريد\r\nچو لطف باده کند جلوه در رخ ساقي\r\nز عاشقان به سرود و ترانه ياد آريد\r\nچو در ميان مراد آوريد دست اميد\r\nز عهد صحبت ما در ميانه ياد آريد\r\nسمند دولت اگر چند سرکشيده رود\r\nز همرهان به سر تازيانه ياد آريد\r\nنمي خوريد زماني غم وفاداران\r\nز بي وفايي دور زمانه ياد آريد\r\nبه وجه مرحمت اي ساکنان صدر جلال\r\nز روي حافظ و اين آستانه ياد آريد\r\n', 'شما فراموش نشده اید. باز هم عدا هی هستند که قدرتان را بدانند و جواب زحمتتان را بدهند. شما کسی هستید که در عین خوشی و رسیدن به مراد دیگران را هم در شادی و خوشی خود سهیم کرده اید، اما دیگران در حق تان کم لطفی کرده اند ولی باز هم مرحمت خدا نصیب شما شده و خواهد سد. '),
(362, 'هر آن کو خاطر مجموع و يار نازنين دارد\r\nسعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد\r\nحريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است\r\nکسي آن آستان بوسد که جان در آستين دارد\r\nدهان تنگ شيرينش مگر ملک سليمان است\r\nکه نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد\r\nلب لعل و خط مشکين چو آنش هست و اينش هست\r\nبنازم دلبر خود را که حسنش آن و اين دارد\r\nبه خواري منگر اي منعم ضعيفان و نحيفان را\r\nکه صدر مجلس عشرت گداي رهنشين دارد\r\nچو بر روي زمين باشي توانايي غنيمت دان\r\nکه دوران ناتواني ها بسي زير زمين دارد\r\nبلاگردان جان و تن دعاي مستمندان است\r\nکه بيند خير از آن خرمن که ننگ از خوشه چين دارد\r\nصبا از عشق من رمزي بگو با آن شه خوبان\r\nکه صد جمشيد و کيخسرو غلام کمترين دارد\r\nو گر گويد نمي خواهم چو حافظ عاشق مفلس\r\nبگوييدش که سلطاني گدايي همنشين دارد\r\n', 'آفرین بر شما که تصمیم عاقلانه ای گرفته اید. سعادت و دولت یکجا نصیبتا می شود. در کاری که انجام می دهید ذلت و خواری وجود ندارد. به وصال یاری می رسید که از هر سو حسن دارد. توانایی های خودتان را نشان بدهید و مثل همیشه به مستمندان کمک کنید. '),
(363, 'گر چه ما بندگان پادشهيم\r\nپادشاهان ملک صبحگهيم\r\nگنج در آستين و کيسه تهي\r\nجام گيتي نما و خاک رهيم\r\nهوشيار حضور و مست غرور\r\nبحر توحيد و غرقه گنهيم\r\nشاهد بخت چون کرشمه کند\r\nماش آيينه رخ چو مهيم\r\nشاه بيدار بخت را هر شب\r\nما نگهبان افسر و کلهيم\r\nگو غنيمت شمار صحبت ما\r\nکه تو در خواب و ما به ديده گهيم\r\nشاه منصور واقف است که ما\r\nروي همت به هر کجا که نهيم\r\nدشمنان را ز خون کفن سازيم\r\nدوستان را قباي فتح دهيم\r\nرنگ تزوير پيش ما نبود\r\nشير سرخيم و افعي سيهيم\r\nوام حافظ بگو که بازدهند\r\nکرده اي اعتراف و ما گوهيم\r\n', 'گنج بزرگی در منارتان هست که تسبت با آن بی اهمیتید. آنقدر مغرور شده اید که به اطاف و زیر پای خودتان نگاه نمی کنید. همنشینی با دوستانتان را غنیمت بدانید و از خواب غفلت بیدار شوید. دشمنی را کر بگذارید تا بتوانید پیروز شوید و به نیات خودتان برسید باید مانند شیری باشید تا بتوانید دشمنان را که همچون ماری شما را نیش می زنند از بین ببرید. '),
(364, 'خم زلف تو دام کفر و دين است\r\nز کارستان او يک شمه اين است\r\nجمالت معجز حسن است ليکن\r\nحديث غمزه ات سحر مبين است\r\nز چشم شوخ تو جان کي توان برد\r\nکه دايم با کمان اندر کمين است\r\nبر آن چشم سيه صد آفرين باد\r\nکه در عاشق کشي سحرآفرين است\r\nعجب علميست علم هيات عشق\r\nکه چرخ هشتمش هفتم زمين است\r\nتو پنداري که بدگو رفت و جان برد\r\nحسابش با کرام الکاتبين است\r\nمشو حافظ ز کيد زلفش ايمن\r\nکه دل برد و کنون دربند دين است\r\n', 'گوشه ای از کارت را به نمایش بگذار حتما\" مورد قبول واقع می شود و همگان تو را تحسین می کنند. حادثه عجیبی رخ می دهد که کمتر از معجزه نیست و این مسئله باعث می شود کمالات تو بیشتر شود. همیشه از بلایا ایمن هستی اما خود را از ایمان و دین جدا نکن. '),
(365, 'مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کند\r\nکه اعتراض بر اسرار علم غيب کند\r\nکمال سر محبت ببين نه نقص گناه\r\nکه هر که بي هنر افتد نظر به عيب کند\r\nز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوي\r\nکه خاک ميکده ما عبير جيب کند\r\nچنان زند ره اسلام غمزه ساقي\r\nکه اجتناب ز صهبا مگر صهيب کند\r\nکليد گنج سعادت قبول اهل دل است\r\nمباد آن که در اين نکته شک و ريب کند\r\nشبان وادي ايمن گهي رسد به مراد\r\nکه چند سال به جان خدمت شعيب کند\r\nز ديده خون بچکاند فسانه حافظ\r\nچو ياد وقت زمان شباب و شيب کند\r\n', 'به زمین و زمان چنگ انداخته ای و به زور می خواهی همه چیز را به دست بیاوری. تا راه راست نروی و سر بر آستان خداوند فرود نیاوری به مرادت نمی رسی. کلید گنج خوشبختی تو قدم گذاشتن در راه راست می باشد. '),
(366, 'صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است\r\nوقت گل خوش باد کز وي وقت ميخواران خوش است\r\nاز صبا هر دم مشام جان ما خوش مي شود\r\nآري آري طيب انفاس هواداران خوش است\r\nناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد\r\nناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است\r\nمرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق\r\nدوست را با ناله شب هاي بيداران خوش است\r\nنيست در بازار عالم خوشدلي ور زان که هست\r\nشيوه رندي و خوش باشي عياران خوش است\r\nاز زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش\r\nکاندر اين دير کهن کار سبکباران خوش است\r\nحافظا ترک جهان گفتن طريق خوشدليست\r\nتا نپنداري که احوال جهان داران خوش است\r\n', 'خبر خوشی را می شنوی که به خاطرش انتظار کشیده ای و روز به روز کارت بهتر می شود. اما تعلقات تو نیز بیشتر می شود. مواظب صفای باطن خویش باش تا جدا شدن از دنیا برایت راحت باشد. خوشی خود را با دیگران تقسیم کن تا همیشه سبک بال و آسوده خاطر باشی. '),
(367, 'گر ز دست زلف مشکينت خطايي رفت رفت\r\nور ز هندوي شما بر ما جفايي رفت رفت\r\nبرق عشق ار خرمن پشمينه پوشي سوخت سوخت\r\nجور شاه کامران گر بر گدايي رفت رفت\r\nدر طريقت رنجش خاطر نباشد مي بيار\r\nهر کدورت را که بيني چون صفايي رفت رفت\r\nعشقبازي را تحمل بايد اي دل پاي دار\r\nگر ملالي بود بود و گر خطايي رفت رفت\r\nگر دلي از غمزه دلدار باري برد برد\r\nور ميان جان و جانان ماجرايي رفت رفت\r\nاز سخن چينان ملالت ها پديد آمد ولي\r\nگر ميان همنشينان ناسزايي رفت رفت\r\nعيب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه\r\nپاي آزادي چه بندي گر به جايي رفت رفت\r\n', 'آبی که ریخته شد دیگر جمع نمی شود. کاریست که انجام شده در صدد باش تا جبرانش کنی. هیچ سر بی گناهی بالای دار نمی رود. شما از این ورطه نجات پیدا می کنی. کدورت را با صفای دل به خوبی جواب بده. بندها باز می شوند و تو به آزادی خواهی رسید. '),
(368, 'داني که چنگ و عود چه تقرير مي کنند\r\nپنهان خوريد باده که تعزير مي کنند\r\nناموس عشق و رونق عشاق مي برند\r\nعيب جوان و سرزنش پير مي کنند\r\nجز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز\r\nباطل در اين خيال که اکسير مي کنند\r\nگويند رمز عشق مگوييد و مشنويد\r\nمشکل حکايتيست که تقرير مي کنند\r\nما از برون در شده مغرور صد فريب\r\nتا خود درون پرده چه تدبير مي کنند\r\nتشويش وقت پير مغان مي دهند باز\r\nاين سالکان نگر که چه با پير مي کنند\r\nصد ملک دل به نيم نظر مي توان خريد\r\nخوبان در اين معامله تقصير مي کنند\r\nقومي به جد و جهد نهادند وصل دوست\r\nقومي دگر حواله به تقدير مي کنند\r\nفي الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر\r\nکاين کارخانه ايست که تغيير مي کنند\r\nمي خور که شيخ و حافظ و مفتي و محتسب\r\nچون نيک بنگري همه تزوير مي کنند\r\n', 'اینقدر به مال و ثروت خود مغرور نشو. به مال دنیا اعتمادی نیست هر آن می سوزد و از بین می رود. محبت و عشق را نمی توان با پول خرید. ثروت قلب را تیره می کند. برای عبادت نگو که معذورم تو هر چه داری از لطف خداست. همان هایی که در اطرافت هستند در زمان بدبختی تو را به نیم جو هم نمی خرند پس لااقل با خدا باش. '),
(369, 'داراي جهان نصرت دين خسرو کامل\r\nيحيي بن مظفر ملک عالم عادل\r\nاي درگه اسلام پناه تو گشاده\r\nبر روي زمين روزنه جان و در دل\r\nتعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم\r\nانعام تو بر کون و مکان فايض و شامل\r\nروز ازل از کلک تو يک قطره سياهي\r\nبر روي مه افتاد که شد حل مسائل\r\nخورشيد چو آن خال سيه ديد به دل گفت\r\nاي کاج که من بودمي آن هندوي مقبل\r\nشاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است\r\nدست طرب از دامن اين زمزمه مگسل\r\nمي نوش و جهان بخش که از زلف کمندت\r\nشد گردن بدخواه گرفتار سلاسل\r\nدور فلکي يک سره بر منهج عدل است\r\nخوش باش که ظالم نبرد راه به منزل\r\nحافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است\r\nاز بهر معيشت مکن انديشه باطل\r\n', 'ناراحت رقیبان و حسودان نباش همگی را شکست خواهی داد اما به شرط اینکه در کسب روزی راه حلال را پیش بگیری و از عقل و درایت خود نهایت استفاده را بکنی. نتیجه ی کارهای خوبی را که انجام داده ای خیلی زود می بینی و مشکل تو هم حل می شود. '),
(370, 'جهان بر ابروي عيد از هلال وسمه کشيد\r\nهلال عيد در ابروي يار بايد ديد\r\nشکسته گشت چو پشت هلال قامت من\r\nکمان ابروي يارم چو وسمه بازکشيد\r\nمگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت\r\nکه گل به بوي تو بر تن چو صبح جامه دريد\r\nنبود چنگ و رباب و نبيد و عود که بود\r\nگل وجود من آغشته گلاب و نبيد\r\nبيا که با تو بگويم غم ملالت دل\r\nچرا که بي تو ندارم مجال گفت و شنيد\r\nبهاي وصل تو گر جان بود خريدارم\r\nکه جنس خوب مبصر به هر چه ديد خريد\r\nچو ماه روي تو در شام زلف مي ديدم\r\nشبم به روي تو روشن چو روز مي گرديد\r\nبه لب رسيد مرا جان و برنيامد کام\r\nبه سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد\r\nز شوق روي تو حافظ نوشت حرفي چند\r\nبخوان ز نظمش و در گوش کن چو مرواريد\r\n', 'یارتان حاضر به هر گونه فداکاری برای شما می باشد. هر ملامتی را به خاطر شما تحمل می کند و برای رسیدن به تو بهای سنگینی پرداخت کرده است. بدون شما زندگی برایش چون شب است. تو هم طلب او را برآورده ساز تا خوبی های او را جبران کرده باشی. '),
(371, 'خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است\r\nچون کوي دوست هست به صحرا چه حاجت است\r\nجانا به حاجتي که تو را هست با خدا\r\nکآخر دمي بپرس که ما را چه حاجت است\r\nاي پادشاه حسن خدا را بسوختيم\r\nآخر سوال کن که گدا را چه حاجت است\r\nارباب حاجتيم و زبان سوال نيست\r\nدر حضرت کريم تمنا چه حاجت است\r\nمحتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست\r\nچون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است\r\nجام جهان نماست ضمير منير دوست\r\nاظهار احتياج خود آن جا چه حاجت است\r\nآن شد که بار منت ملاح بردمي\r\nگوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است\r\nاي مدعي برو که مرا با تو کار نيست\r\nاحباب حاضرند به اعدا چه حاجت است\r\nاي عاشق گدا چو لب روح بخش يار\r\nمي داندت وظيفه تقاضا چه حاجت است\r\nحافظ تو ختم کن که هنر خود عيان شود\r\nبا مدعي نزاع و محاکا چه حاجت است\r\n', 'چرا فکر می کنی کسی اندوه تو را نمی داند. خیال نکن که کسی ناله ها و آه های تو را درک نمی کند. از یاد خدا غافل نشو که تمام احوالات تو واقف است. گوهری را که تو در پی اش هستی حتی در عمق ترین دریاها که باشد به تو می دهد. از تو حرکت از خدا برکت. '),
(372, 'تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست\r\nدل سودازده از غصه دو نيم افتادست\r\nچشم جادوي تو خود عين سواد سحر است\r\nليکن اين هست که اين نسخه سقيم افتادست\r\nدر خم زلف تو آن خال سيه داني چيست\r\nنقطه دوده که در حلقه جيم افتادست\r\nزلف مشکين تو در گلشن فردوس عذار\r\nچيست طاووس که در باغ نعيم افتادست\r\nدل من در هوس روي تو اي مونس جان\r\nخاک راهيست که در دست نسيم افتادست\r\nهمچو گرد اين تن خاکي نتواند برخاست\r\nاز سر کوي تو زان رو که عظيم افتادست\r\nسايه قد تو بر قالبم اي عيسي دم\r\nعکس روحيست که بر عظم رميم افتادست\r\nآن که جز کعبه مقامش نبد از ياد لبت\r\nبر در ميکده ديدم که مقيم افتادست\r\nحافظ گمشده را با غمت اي يار عزيز\r\nاتحاديست که در عهد قديم افتادست\r\n', 'اجر ثوابی را که کرده اید زود خواهید دید. نشانه هایی از یار هویدا شده برای رسیدن به او جور خواهید کشید. بیماریتان خیلی زود درمان می شود نگران نباشید. به سفر زیارتی می روید و در آنجا گمشده ی دل خودتان را می یابید و با خدای خودتان پیمان می بندید. '),
(373, 'لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است\r\nوز پي ديدن او دادن جان کار من است\r\nشرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز\r\nهر که دل بردن او ديد و در انکار من است\r\nساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو\r\nشاهراهيست که منزلگه دلدار من است\r\nبنده طالع خويشم که در اين قحط وفا\r\nعشق آن لولي سرمست خريدار من است\r\nطبله عطر گل و زلف عبيرافشانش\r\nفيض يک شمه ز بوي خوش عطار من است\r\nباغبان همچو نسيمم ز در خويش مران\r\nکآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است\r\nشربت قند و گلاب از لب يارم فرمود\r\nنرگس او که طبيب دل بيمار من است\r\nآن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت\r\nيار شيرين سخن نادره گفتار من است\r\n', 'به درگاه خداوند دست نیاز بلند کرده ای و عاجزانه طلب مراد می کنی. دنبال طبیبی برای درمان دل بیمار خود هستی. حاضری برای رسیدن به مقصود جان خود را هم فدا کنی. بالاخره فیض رحمت خداوندی شامل حالت می شود. روزگار تلخ برایت شیرین شده، نسیم بهاری هم دل سرد و بی روح تو را به گلزاری مصفا مبدل خواهد ساخت. '),
(374, 'بي مهر رخت روز مرا نور نماندست\r\nوز عمر مرا جز شب ديجور نماندست\r\nهنگام وداع تو ز بس گريه که کردم\r\nدور از رخ تو چشم مرا نور نماندست\r\nمي رفت خيال تو ز چشم من و مي گفت\r\nهيهات از اين گوشه که معمور نماندست\r\nوصل تو اجل را ز سرم دور همي داشت\r\nاز دولت هجر تو کنون دور نماندست\r\nنزديک شد آن دم که رقيب تو بگويد\r\nدور از رخت اين خسته رنجور نماندست\r\nصبر است مرا چاره هجران تو ليکن\r\nچون صبر توان کرد که مقدور نماندست\r\nدر هجر تو گر چشم مرا آب روان است\r\nگو خون جگر ريز که معذور نماندست\r\nحافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده\r\nماتم زده را داعيه سور نماندست\r\n', 'زندگی بدون او برایت میسر نیست. غم دوری و هجران را نمی توان تحمل کنی ولی فعلا\" چاره ای جز این نداریو با گریه و زاری کردن کاری درست نمی شود. شاید در آینده وصال یار میسر شود. با امید رسیدن به مقصود با مرگ دست و پنجه نرم کن. '),
(375, 'دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس\r\nکه چنان ز او شده ام بي سر و سامان که مپرس\r\nکس به اميد وفا ترک دل و دين مکناد\r\nکه چنانم من از اين کرده پشيمان که مپرس\r\nبه يکي جرعه که آزار کسش در پي نيست\r\nزحمتي مي کشم از مردم نادان که مپرس\r\nزاهد از ما به سلامت بگذر کاين مي لعل\r\nدل و دين مي برد از دست بدان سان که مپرس\r\nگفت وگوهاست در اين راه که جان بگدازد\r\nهر کسي عربده اي اين که مبين آن که مپرس\r\nپارسايي و سلامت هوسم بود ولي\r\nشيوه اي مي کند آن نرگس فتان که مپرس\r\nگفتم از گوي فلک صورت حالي پرسم\r\nگفت آن مي کشم اندر خم چوگان که مپرس\r\nگفتمش زلف به خون که شکستي گفتا\r\nحافظ اين قصه دراز است به قرآن که مپرس\r\n', 'همه تو را اذیت می کنند چه دوست و چه آشنا و هیچ نفعی به تو نمی رسانند. دوست به تو جفا می کند و آشنا دشمنی. چاره ای نیست تحمل کن و امیدوار باش سوختن و ساختن جزئی از وجودت است. '),
(376, 'حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند\r\nمحرمي کو که فرستم به تو پيغامي چند\r\nما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد\r\nهم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند\r\nچون مي از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب\r\nفرصت عيش نگه دار و بزن جامي چند\r\nقند آميخته با گل نه علاج دل ماست\r\nبوسه اي چند برآميز به دشنامي چند\r\nزاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر\r\nتا خرابت نکند صحبت بدنامي چند\r\nعيب مي جمله چو گفتي هنرش نيز بگو\r\nنفي حکمت مکن از بهر دل عامي چند\r\nاي گدايان خرابات خدا يار شماست\r\nچشم انعام مداريد ز انعامي چند\r\nپير ميخانه چه خوش گفت به دردي کش خويش\r\nکه مگو حال دل سوخته با خامي چند\r\nحافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت\r\nکامگارا نظري کن سوي ناکامي چند\r\n', 'به مقصود خودت نمی رسی.مگر با خدا باشی. حاجات تو زمانی برآورده می شوند که نماز حاجات بخوانی. تو باید خوبی خودت را به همگان ثابت کنی. حس خودت را نشان بده اگر در عین نداری به مستمندان کمک کنی مردی. '),
(377, 'آن کيست کز روي کرم با ما وفاداري کند\r\nبر جاي بدکاري چو من يک دم نکوکاري کند\r\nاول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي\r\nوان گه به يک پيمانه مي با من وفاداري کند\r\nدلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او\r\nنوميد نتوان بود از او باشد که دلداري کند\r\nگفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام\r\nگفتا منش فرموده ام تا با تو طراري کند\r\nپشمينه پوش تندخو از عشق نشنيده است بو\r\nاز مستيش رمزي بگو تا ترک هشياري کند\r\nچون من گداي بي نشان مشکل بود ياري چنان\r\nسلطان کجا عيش نهان با رند بازاري کند\r\nزان طره پرپيچ و خم سهل است اگر بينم ستم\r\nاز بند و زنجيرش چه غم هر کس که عياري کند\r\nشد لشکر غم بي عدد از بخت مي خواهم مدد\r\nتا فخر دين عبدالصمد باشد که غمخواري کند\r\nبا چشم پرنيرنگ او حافظ مکن آهنگ او\r\nکان طره شبرنگ او بسيار طراري کند\r\n', 'به هر کسی اعتماد نکن و راز دل با او نداشته باش چون تمام غم های دنیا به دلت روانه می شود. دشمن درحال نیرنگ زدن است، مراقب باش. به دنبال کسی بگرد که وفادار باشد و به تو امید ببخشد و گره ی کار تو را باز کند، نه اینکه در عین گرفتاری ترکت کند. '),
(378, 'ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم\r\nجامه کس سيه و دلق خود ازرق نکنيم\r\nعيب درويش و توانگر به کم و بيش بد است\r\nکار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم\r\nرقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم\r\nسر حق بر ورق شعبده ملحق نکنيم\r\nشاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد\r\nالتفاتش به مي صاف مروق نکنيم\r\nخوش برانيم جهان در نظر راهروان\r\nفکر اسب سيه و زين مغرق نکنيم\r\nآسمان کشتي ارباب هنر مي شکند\r\nتکيه آن به که بر اين بحر معلق نکنيم\r\nگر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد\r\nگو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم\r\nحافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او\r\nور به حق گفت جدل با سخن حق نکنيم\r\n', 'با غیبت کردن و تهمت زدن به دیگران کاری از پیش نمی برید. هر کسی ایرادی دارد بنابراین بزرگوار و خطاپوش باشید. حرمت خود و دیگران را حفظ کنید. از تجملات بپرهیزید. با تکیه بر مال دنیا به جایی نمی رسید. به حرف نادانان گوش ندهید هر چه می کشید از رفیق حسود می باشد. با حرف حق جدل نکن و آن را قبول کن. '),
(379, 'برنيامد از تمناي لبت کامم هنوز\r\nبر اميد جام لعلت دردي آشامم هنوز\r\nروز اول رفت دينم در سر زلفين تو\r\nتا چه خواهد شد در اين سودا سرانجامم هنوز\r\nساقيا يک جرعه اي زان آب آتشگون که من\r\nدر ميان پختگان عشق او خامم هنوز\r\nاز خطا گفتم شبي زلف تو را مشک ختن\r\nمي زند هر لحظه تيغي مو بر اندامم هنوز\r\nپرتو روي تو تا در خلوتم ديد آفتاب\r\nمي رود چون سايه هر دم بر در و بامم هنوز\r\nنام من رفته ست روزي بر لب جانان به سهو\r\nاهل دل را بوي جان مي آيد از نامم هنوز\r\nدر ازل داده ست ما را ساقي لعل لبت\r\nجرعه جامي که من مدهوش آن جامم هنوز\r\nاي که گفتي جان بده تا باشدت آرام جان\r\nجان به غم هايش سپردم نيست آرامم هنوز\r\nدر قلم آورد حافظ قصه لعل لبش\r\nآب حيوان مي رود هر دم ز اقلامم هنوز\r\n', 'رضایت به رضای خدا باشد. آنچه سرنوشت برایت رقم زده همان می شود. تنها کاری که از دستت برمیاید این است که به درگاه خداوند دعا کنی تا شاید سرنوشت به میل خودت برگردد. همیشه امید داشته باش و به وعده های دروغین و رنگارنگ دیگران توجهی نکن. '),
(380, 'هر نکته اي که گفتم در وصف آن شمايل\r\nهر کو شنيد گفتا لله در قائل\r\nتحصيل عشق و رندي آسان نمود اول\r\nآخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل\r\nحلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد\r\nاز شافعي نپرسند امثال اين مسائل\r\nگفتم که کي ببخشي بر جان ناتوانم\r\nگفت آن زمان که نبود جان در ميانه حائل\r\nدل داده ام به ياري شوخي کشي نگاري\r\nمرضيه السجايا محموده الخصائل\r\nدر عين گوشه گيري بودم چو چشم مستت\r\nو اکنون شدم به مستان چون ابروي تو مايل\r\nاز آب ديده صد ره طوفان نوح ديدم\r\nو از لوح سينه نقشت هرگز نگشت زايل\r\nاي دوست دست حافظ تعويذ چشم زخم است\r\nيا رب ببينم آن را در گردنت حمايل\r\n', 'پشیمانی سودی ندارد. راهی را ک رفته ای تا آخر باید بروی هر چند که راهی سخت می باشد به تجربه اش می ارزد. کناره نگی کسی به تو کمک نمی کند. الان وقت فکر کردن و عمل کردن است. انسان با اراده ای هستی و اگر بخواهی کاری را انجام دهی طوفان به پا می کنی. '),
(381, 'به وقت گل شدم از توبه شراب خجل\r\nکه کس مباد ز کردار ناصواب خجل\r\nصلاح ما همه دام ره است و من زين بحث\r\nنيم ز شاهد و ساقي به هيچ باب خجل\r\nبود که يار نرنجد ز ما به خلق کريم\r\nکه از سوال ملوليم و از جواب خجل\r\nز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم\r\nشديم در نظر ره روان خواب خجل\r\nرواست نرگس مست ار فکند سر در پيش\r\nکه شد ز شيوه آن چشم پرعتاب خجل\r\nتويي که خوبتري ز آفتاب و شکر خدا\r\nکه نيستم ز تو در روي آفتاب خجل\r\nحجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت\r\nز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل\r\n', 'ا کار زشتی که انجام داده ای بسیار خجالت زده هستی. منتظر بقیه سرنوشت خود باش که هرچه صلاح باشد همان خواهد شد. خودت را بی تفاوت نشان نده ثابت کن از کار که کرده ای خجالت زده هستی. ذات خوبی داری پس به درونت رجوع کن و سیای و ظلمت را از دلت بدر کن و بگذار دلت همچون آب صاف شود. '),
(382, 'سحرم دولت بيدار به بالين آمد\r\nگفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد\r\nقدحي درکش و سرخوش به تماشا بخرام\r\nتا ببيني که نگارت به چه آيين آمد\r\nمژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي\r\nکه ز صحراي ختن آهوي مشکين آمد\r\nگريه آبي به رخ سوختگان بازآورد\r\nناله فريادرس عاشق مسکين آمد\r\nمرغ دل باز هوادار کمان ابرويست\r\nاي کبوتر نگران باش که شاهين آمد\r\nساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست\r\nکه به کام دل ما آن بشد و اين آمد\r\nرسم بدعهدي ايام چو ديد ابر بهار\r\nگريه اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد\r\nچون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل\r\nعنبرافشان به تماشاي رياحين آمد\r\n', 'بلند شو ببین که چگونه دشمنانت شکست خورده اند و غم هایت به پایان رسیده. مالی به تو می رسد که باعث می شود مشکلاتت حل شود. گرمای خوشبختی را حس می کنی و ابرهای تیره از آسمان دلت کنار می روند و تو پیروز و موفق می شوی. '),
(383, 'خوش خبر باشي اي نسيم شمال\r\nکه به ما مي رسد زمان وصال\r\nقصه العشق لا انفصام لها\r\nفصمت ها هنا لسان القال\r\nمالسلمي و من بذي سلم\r\nاين جيراننا و کيف الحال\r\nعفت الدار بعد عافيه\r\nفاسالوا حالها عن الاطلال\r\nفي جمال الکمال نلت مني\r\nصرف الله عنک عين کمال\r\nيا بريد الحمي حماک الله\r\nمرحبا مرحبا تعال تعال\r\nعرصه بزمگاه خالي ماند\r\nاز حريفان و جام مالامال\r\nسايه افکند حاليا شب هجر\r\nتا چه بازند شب روان خيال\r\nترک ما سوي کس نمي نگرد\r\nآه از اين کبريا و جاه و جلال\r\nحافظا عشق و صابري تا چند\r\nناله عاشقان خوش است بنال\r\n', 'دینی که بر گردنت می باشد ادا کن و حق مردم را بجا بیاور تا هم در این دنیا و هم دنیای باقی انس و ملک ذکر و خیرت را بگویند. به هر چیزی که شک داری محک بزن تا شکت برطرف شود. خوشحال باش و حرف آخر را بزن که مرادت میسر شده است. '),
(384, 'دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند\r\nگل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند\r\nساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت\r\nبا من راه نشين باده مستانه زدند\r\nآسمان بار امانت نتوانست کشيد\r\nقرعه کار به نام من ديوانه زدند\r\nجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه\r\nچون نديدند حقيقت ره افسانه زدند\r\nشکر ايزد که ميان من و او صلح افتاد\r\nصوفيان رقص کنان ساغر شکرانه زدند\r\nآتش آن نيست که از شعله او خندد شمع\r\nآتش آن است که در خرمن پروانه زدند\r\nکس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب\r\nتا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند\r\n', 'وظیفه ای به عهده تان گذاشته اند که فکر می کردید از پس آن برنمی آیید اما با ایمان راسخ و دوری از گناه به خوبی از انجام آن برآمدید. شکر خدا را به جا می آورید که از یک حادثه ی بد نجات پیدا کرده اید. بیشتر فکر کنید. '),
(385, 'عشق تو نهال حيرت آمد\r\nوصل تو کمال حيرت آمد\r\nبس غرقه حال وصل کآخر\r\nهم بر سر حال حيرت آمد\r\nيک دل بنما که در ره او\r\nبر چهره نه خال حيرت آمد\r\nنه وصل بماند و نه واصل\r\nآن جا که خيال حيرت آمد\r\nاز هر طرفي که گوش کردم\r\nآواز سوال حيرت آمد\r\nشد منهزم از کمال عزت\r\nآن را که جلال حيرت آمد\r\nسر تا قدم وجود حافظ\r\nدر عشق نهال حيرت آمد\r\n', 'با رسیدن به وصال یار کمالات تو بیشتر خواهد شد. از هر طرف درهای رحمت به سویت باز می شود. با کمک یار جهانی را زیر و رو می کنی که همگان در حیرت می مانند. توسل به خدا کن و همت داشته باش. '),
(386, 'فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش\r\nگل در انديشه که چون عشوه کند در کارش\r\nدلربايي همه آن نيست که عاشق بکشند\r\nخواجه آن است که باشد غم خدمتگارش\r\nجاي آن است که خون موج زند در دل لعل\r\nزين تغابن که خزف مي شکند بازارش\r\nبلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود\r\nاين همه قول و غزل تعبيه در منقارش\r\nاي که در کوچه معشوقه ما مي گذري\r\nبر حذر باش که سر مي شکند ديوارش\r\nآن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست\r\nهر کجا هست خدايا به سلامت دارش\r\nصحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل\r\nجانب عشق عزيز است فرومگذارش\r\nصوفي سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه\r\nبه دو جام دگر آشفته شود دستارش\r\nدل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود\r\nنازپرورد وصال است مجو آزارش\r\n', 'فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش\r\nگل در انديشه که چون عشوه کند در کارش\r\nدلربايي همه آن نيست که عاشق بکشند\r\nخواجه آن است که باشد غم خدمتگارش\r\nجاي آن است که خون موج زند در دل لعل\r\nزين تغابن که خزف مي شکند بازارش\r\nبلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود\r\nاين همه قول و غزل تعبيه در منقارش\r\nاي که در کوچه معشوقه ما مي گذري\r\nبر حذر باش که سر مي شکند ديوارش\r\nآن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست\r\nهر کجا هست خدايا به سلامت دارش\r\nصحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل\r\nجانب عشق عزيز است فرومگذارش\r\nصوفي سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه\r\nبه دو جام دگر آشفته شود دستارش\r\nدل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود\r\nنازپرورد وصال است مجو آزارش\r\n'),
(387, 'از ديده خون دل همه بر روي ما رود\r\nبر روي ما ز ديده چه گويم چه ها رود\r\nما در درون سينه هوايي نهفته ايم\r\nبر باد اگر رود دل ما زان هوا رود\r\nخورشيد خاوري کند از رشک جامه چاک\r\nگر ماه مهرپرور من در قبا رود\r\nبر خاک راه يار نهاديم روي خويش\r\nبر روي ما رواست اگر آشنا رود\r\nسيل است آب ديده و هر کس که بگذرد\r\nگر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود\r\nما را به آب ديده شب و روز ماجراست\r\nزان رهگذر که بر سر کويش چرا رود\r\nحافظ به کوي ميکده دايم به صدق دل\r\nچون صوفيان صومعه دار از صفا رود\r\n', 'درد دل زیادی داری که نمی توانی به هر کسی بگویی. رو به سوی معشوق خود می کنی ولی او هم صدای دل شما را نمی شنود و رو برمی گرداند و از بی تفاوتی همه دل تنگ هستی. خودت فردی پاکدل هستی به خدایت توکل کن و بدان اگز خدا بخواهد مراد دلت را خواهد داد. '),
(388, 'باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش\r\nبر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش\r\nاي دل اندربند زلفش از پريشاني منال\r\nمرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش\r\nرند عالم سوز را با مصلحت بيني چه کار\r\nکار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش\r\nتکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست\r\nراهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش\r\nبا چنين زلف و رخش بادا نظربازي حرام\r\nهر که روي ياسمين و جعد سنبل بايدش\r\nنازها زان نرگس مستانه اش بايد کشيد\r\nاين دل شوريده تا آن جعد و کاکل بايدش\r\nساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند\r\nدور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش\r\nکيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود\r\nعاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش\r\n', 'آنچه را که مصلحت است انجام بده فقط علم برای رسیدن به مقصود و حاجت کافی نیست ایمان قوی و تحمل سختی ها ی راه هم لازم هست. بنابراین دست از غرور بردار و تلاش کن. کرم داشته باش تا به مقصود برسی. '),
(389, 'کنون که مي دمد از بوستان نسيم بهشت\r\nمن و شراب فرح بخش و يار حورسرشت\r\nگدا چرا نزند لاف سلطنت امروز\r\nکه خيمه سايه ابر است و بزمگه لب کشت\r\nچمن حکايت ارديبهشت مي گويد\r\nنه عاقل است که نسيه خريد و نقد بهشت\r\nبه مي عمارت دل کن که اين جهان خراب\r\nبر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت\r\nوفا مجوي ز دشمن که پرتوي ندهد\r\nچو شمع صومعه افروزي از چراغ کنشت\r\nمکن به نامه سياهي ملامت من مست\r\nکه آگه است که تقدير بر سرش چه نوشت\r\nقدم دريغ مدار از جنازه حافظ\r\nکه گر چه غرق گناه است مي رود به بهشت\r\n', 'حالا که همه چیز دارد درست می شود پشتپا به آنه نزنو کارها را خراب نن زیرا به زودی پشیمان شده وبعد می فهمی که چه گوهری را از کف داده ای. از دشمن دیرین خود کمک نخواه چون تیشه به ریشه ات می زند. هر چند که همه چیز بهم ریخته است ولی سر و سامان گرفته و مشکلاتت حل می شود. '),
(390, 'روي تو کس نديد و هزارت رقيب هست\r\nدر غنچه اي هنوز و صدت عندليب هست\r\nگر آمدم به کوي تو چندان غريب نيست\r\nچون من در آن ديار هزاران غريب هست\r\nدر عشق خانقاه و خرابات فرق نيست\r\nهر جا که هست پرتو روي حبيب هست\r\nآن جا که کار صومعه را جلوه مي دهند\r\nناقوس دير راهب و نام صليب هست\r\nعاشق که شد که يار به حالش نظر نکرد\r\nاي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست\r\nفرياد حافظ اين همه آخر به هرزه نيست\r\nهم قصه اي غريب و حديثي عجيب هست\r\n', 'در راهی که قدم نهاده ای هزاران رقیب داری که باید از میدان به در کنی. احساس غریبی می کنی اما به همین زودی چشمت به جمال یار روشن می شود و همگان برای اینوصل جشن خواهند گرفت. هیچ دردی نیست که درمان نداشته باشد. طبیب درد تو هم رسیدن به یار است. '),
(391, 'خدا را کم نشين با خرقه پوشان\r\nرخ از رندان بي سامان مپوشان\r\nدر اين خرقه بسي آلودگي هست\r\nخوشا وقت قباي مي فروشان\r\nدر اين صوفي وشان دردي نديدم\r\nکه صافي باد عيش دردنوشان\r\nتو نازک طبعي و طاقت نياري\r\nگراني هاي مشتي دلق پوشان\r\nچو مستم کرده اي مستور منشين\r\nچو نوشم داده اي زهرم منوشان\r\nبيا و از غبن اين سالوسيان بين\r\nصراحي خون دل و بربط خروشان\r\nز دلگرمي حافظ بر حذر باش\r\nکه دارد سينه اي چون ديگ جوشان\r\n', 'هر قدر به خدا نزدیکتر شوید درد زمانه را کمتر حس می کنید و هر قدر هم درویشانه زندگی کنید بهتر سر و سامان می گیرید. اما شما فردی عجول و بی طاقت هستید و هر ضرری که می بینید به خاطر عجله ی بی مورد خودتان می باشد. زیاد حرص می خورید از این مسئله حذر کنید. خداهر چه که لایق آن باشید به شما می دهد. '),
(392, 'نه هر که چهره برافروخت دلبري داند\r\nنه هر که آينه سازد سکندري داند\r\nنه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست\r\nکلاه داري و آيين سروري داند\r\nتو بندگي چو گدايان به شرط مزد مکن\r\nکه دوست خود روش بنده پروري داند\r\nغلام همت آن رند عافيت سوزم\r\nکه در گداصفتي کيمياگري داند\r\nوفا و عهد نکو باشد ار بياموزي\r\nوگرنه هر که تو بيني ستمگري داند\r\nبباختم دل ديوانه و ندانستم\r\nکه آدمي بچه اي شيوه پري داند\r\nهزار نکته باريکتر ز مو اين جاست\r\nنه هر که سر بتراشد قلندري داند\r\nمدار نقطه بينش ز خال توست مرا\r\nکه قدر گوهر يک دانه جوهري داند\r\nبه قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد\r\nجهان بگيرد اگر دادگستري داند\r\nز شعر دلکش حافظ کسي بود آگاه\r\nکه لطف طبع و سخن گفتن دري داند\r\n', 'ظاهربین نباش و تصمصم را بر مبنای ظواهر نگیر. حواست را جمع کن می خواهند تو را فریب بدهند. آنها از تو خیلی زرنگتر هستند. کسی را در کنارت داری که راهنماییت می کند. قدرش را بدان. اگر به حرفش گوش دهی تمام جهان در دست توست. '),
(393, 'بيا و کشتي ما در شط شراب انداز\r\nخروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز\r\nمرا به کشتي باده درافکن اي ساقي\r\nکه گفته اند نکويي کن و در آب انداز\r\nز کوي ميکده برگشته ام ز راه خطا\r\nمرا دگر ز کرم با ره صواب انداز\r\nبيار زان مي گلرنگ مشک بو جامي\r\nشرار رشک و حسد در دل گلاب انداز\r\nاگر چه مست و خرابم تو نيز لطفي کن\r\nنظر بر اين دل سرگشته خراب انداز\r\nبه نيم شب اگرت آفتاب مي بايد\r\nز روي دختر گلچهر رز نقاب انداز\r\nمهل که روز وفاتم به خاک بسپارند\r\nمرا به ميکده بر در خم شراب انداز\r\nز جور چرخ چو حافظ به جان رسيد دلت\r\nبه سوي ديو محن ناوک شهاب انداز\r\n', 'بسیار انسان ناامیدی هستید و به جای کردار و عمل خوب صحبت از غم و غصه می کنید برای موفقیت اول اشک و آه را از خود دور کرده و برای چیزی که ماندنی نیست غصه نخورید. دلتان وقتی شفا پیدا می کند که سر بر آستان حق بنهید. بدبینی را دور بریزید و دلتان را مثل آینه صیقل بدهید. '),
(394, 'سر ارادت ما و آستان حضرت دوست\r\nکه هر چه بر سر ما مي رود ارادت اوست\r\nنظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر\r\nنهادم آينه ها در مقابل رخ دوست\r\nصبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد\r\nکه چون شکنج ورق هاي غنچه تو بر توست\r\nنه من سبوکش اين دير رندسوزم و بس\r\nبسا سرا که در اين کارخانه سنگ و سبوست\r\nمگر تو شانه زدي زلف عنبرافشان را\r\nکه باد غاليه سا گشت و خاک عنبربوست\r\nنثار روي تو هر برگ گل که در چمن است\r\nفداي قد تو هر سروبن که بر لب جوست\r\nزبان ناطقه در وصف شوق نالان است\r\nچه جاي کلک بريده زبان بيهده گوست\r\nرخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت\r\nچرا که حال نکو در قفاي فال نکوست\r\nنه اين زمان دل حافظ در آتش هوس است\r\nکه داغدار ازل همچو لاله خودروست\r\n', 'درد دل کردن با ائمه اطهار برای تو از یک دوست عادی بهتر است چون هر منفعتی می بینی از هدایت ایشان است. وجود خود را به آنها نزدیک کن تا بلکه دلت آرامش بیشتری پیدا کند. در این حالت است که به مراد می رسی و فالت نیکو می شود و غم دوری عزیزان را نمی کشی و از آتش نفس اماره در امان می مانی. '),
(395, 'مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد\r\nقضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد\r\nرقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت\r\nمگر آه سحرخيزان سوي گردون نخواهد شد\r\nمرا روز ازل کاري بجز رندي نفرمودند\r\nهر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد\r\nخدا را محتسب ما را به فرياد دف و ني بخش\r\nکه ساز شرع از اين افسانه بي قانون نخواهد شد\r\nمجال من همين باشد که پنهان عشق او ورزم\r\nکنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد\r\nشراب لعل و جاي امن و يار مهربان ساقي\r\nدلا کي به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد\r\nمشوي اي ديده نقش غم ز لوح سينه حافظ\r\nکه زخم تيغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد\r\n', 'به امید قسمت خود باش. از رقیب خود دوری کن کار را از روی عقل و منطق انجام بده. عجله نکن همه چیز بهموقع درست خواهد شد. با گریه و زاری کردن چیزی درست نمی شود. دست به دعا بردار. نماز صبح را فراموش نکن که هر چه حاجت بگیری از نماز صبح است. '),
(396, 'زبان خامه ندارد سر بيان فراق\r\nوگرنه شرح دهم با تو داستان فراق\r\nدريغ مدت عمرم که بر اميد وصال\r\nبه سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق\r\nسري که بر سر گردون به فخر مي سودم\r\nبه راستان که نهادم بر آستان فراق\r\nچگونه باز کنم بال در هواي وصال\r\nکه ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق\r\nکنون چه چاره که در بحر غم به گردابي\r\nفتاد زورق صبرم ز بادبان فراق\r\nبسي نماند که کشتي عمر غرقه شود\r\nز موج شوق تو در بحر بي کران فراق\r\nاگر به دست من افتد فراق را بکشم\r\nکه روز هجر سيه باد و خان و مان فراق\r\nرفيق خيل خياليم و همنشين شکيب\r\nقرين آتش هجران و هم قران فراق\r\nچگونه دعوي وصلت کنم به جان که شده ست\r\nتنم وکيل قضا و دلم ضمان فراق\r\nز سوز شوق دلم شد کباب دور از يار\r\nمدام خون جگر مي خورم ز خوان فراق\r\nفلک چو ديد سرم را اسير چنبر عشق\r\nببست گردن صبرم به ريسمان فراق\r\nبه پاي شوق گر اين ره به سر شدي حافظ\r\nبه دست هجر ندادي کسي عنان فراق\r\n', 'کار خود را به دست خدا بسپار. از تو دیگر کاری بر نمی آید. تو فقط باید صبر پیشه کنی. سرنوشت آنچه را که باید برایت رقم می زند پس دعا کن تا آنچه را که می خواهی پیش آید. اگر بخواهی به زور چیزی را بدست بیاوری زود هم از دست می دهی. پس با خدا و توکل به او کن. '),
(397, 'بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند\r\nکه به بالاي چمان از بن و بيخم برکند\r\nحاجت مطرب و مي نيست تو برقع بگشا\r\nکه به رقص آوردم آتش رويت چو سپند\r\nهيچ رويي نشود آينه حجله بخت\r\nمگر آن روي که مالند در آن سم سمند\r\nگفتم اسرار غمت هر چه بود گو مي باش\r\nصبر از اين بيش ندارم چه کنم تا کي و چند\r\nمکش آن آهوي مشکين مرا اي صياد\r\nشرم از آن چشم سيه دار و مبندش به کمند\r\nمن خاکي که از اين در نتوانم برخاست\r\nاز کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند\r\nباز مستان دل از آن گيسوي مشکين حافظ\r\nزان که ديوانه همان به که بود اندر بند\r\n', 'به قول هایی که داده ای عمل کن. به جای اینکه همه چیز را درست کنی همه را خراب تر کرده ای. دیگر روی برگشتن نداری. اسرارت فاش شده است. بی قراری، کار را از آنچه که هست بدتر نکن. رو به سوی خدا کن تا تو را از سرگردانی نجات دهد. '),
(398, 'عشقبازي و جواني و شراب لعل فام\r\nمجلس انس و حريف همدم و شرب مدام\r\nساقي شکردهان و مطرب شيرين سخن\r\nهمنشيني نيک کردار و نديمي نيک نام\r\nشاهدي از لطف و پاکي رشک آب زندگي\r\nدلبري در حسن و خوبي غيرت ماه تمام\r\nبزمگاهي دل نشان چون قصر فردوس برين\r\nگلشني پيرامنش چون روضه دارالسلام\r\nصف نشينان نيکخواه و پيشکاران باادب\r\nدوستداران صاحب اسرار و حريفان دوستکام\r\nباده گلرنگ تلخ تيز خوش خوار سبک\r\nنقلش از لعل نگار و نقلش از ياقوت خام\r\nغمزه ساقي به يغماي خرد آهخته تيغ\r\nزلف جانان از براي صيد دل گسترده دام\r\nنکته داني بذله گو چون حافظ شيرين سخن\r\nبخشش آموزي جهان افروز چون حاجي قوام\r\nهر که اين عشرت نخواهد خوشدلي بر وي تباه\r\nوان که اين مجلس نجويد زندگي بر وي حرام\r\n', 'موقعیت برای شما مهیاست. این گوی و این میدان. اگر کمی فکر و تامل کنید همه چیز یکجا نصیبتان می شود. خداوند بسیا دوستتان دارد که مقام و ثروت و یار خوب رابه ما داده حالا باید دید که در مقابل این لطف الهی چه کار می کنید و چگونه شاکر هستد. ');
INSERT INTO `hafez` (`ID`, `sher`, `mani`) VALUES
(399, 'درآ که در دل خسته توان درآيد باز\r\nبيا که در تن مرده روان درآيد باز\r\nبيا که فرقت تو چشم من چنان در بست\r\nکه فتح باب وصالت مگر گشايد باز\r\nغمي که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت\r\nز خيل شادي روم رخت زدايد باز\r\nبه پيش آينه دل هر آن چه مي دارم\r\nبجز خيال جمالت نمي نمايد باز\r\nبدان مثل که شب آبستن است روز از تو\r\nستاره مي شمرم تا که شب چه زايد باز\r\nبيا که بلبل مطبوع خاطر حافظ\r\nبه بوي گلبن وصل تو مي سرايد باز\r\n', 'شما جواب بدی را با خوبی بدهید تا دیگران ار رفتار خودشان شرمنده شوند. ناراحت و غمگین نباشید و به خداوند توکل کنید. خودتان یاعلی بگویید و مطمئن باشید موفق می شوید. انشاالله به زیارت کعبه ی مکرمه مشرف می شوید. '),
(400, 'عاشق روي جواني خوش نوخاسته ام\r\nو از خدا دولت اين غم به دعا خواسته ام\r\nعاشق و رند و نظربازم و مي گويم فاش\r\nتا بداني که به چندين هنر آراسته ام\r\nشرمم از خرقه آلوده خود مي آيد\r\nکه بر او وصله به صد شعبده پيراسته ام\r\nخوش بسوز از غمش اي شمع که اينک من نيز\r\nهم بدين کار کمربسته و برخاسته ام\r\nبا چنين حيرتم از دست بشد صرفه کار\r\nدر غم افزوده ام آنچ از دل و جان کاسته ام\r\nهمچو حافظ به خرابات روم جامه قبا\r\nبو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام\r\n', 'برای رسیدن به دولت و مقام و ثروت کاری که انجام داده اید دعا کردن است وای خداوند می گوید از تو حرکت از من برکت. هنرهای بسیای دارید که فقط آنها را برای خودتان حفظ کرده اید پس همت کنیدتا وقت تلف شده را جبران کنید. غم دلتان از بین می رود. ');

-- --------------------------------------------------------

--
-- Table structure for table `porseshname`
--

CREATE TABLE `porseshname` (
  `id` int(11) NOT NULL,
  `user_id` int(11) NOT NULL,
  `answer_id` int(11) NOT NULL,
  `a1` varchar(1000) DEFAULT NULL,
  `a2` varchar(1000) DEFAULT NULL,
  `a3` varchar(1000) DEFAULT NULL,
  `a4` varchar(1000) DEFAULT NULL,
  `a5` varchar(1000) DEFAULT NULL,
  `status` tinyint(1) NOT NULL DEFAULT '0'
) ENGINE=MyISAM DEFAULT CHARSET=utf8;

-- --------------------------------------------------------

--
-- Table structure for table `subgroups`
--

CREATE TABLE `subgroups` (
  `id` int(11) NOT NULL,
  `team_leader_id` varchar(100) NOT NULL,
  `user_id` varchar(100) NOT NULL
) ENGINE=MyISAM DEFAULT CHARSET=utf8;

-- --------------------------------------------------------

--
-- Table structure for table `users`
--

CREATE TABLE `users` (
  `id` int(11) NOT NULL,
  `status` tinyint(1) NOT NULL DEFAULT '1' COMMENT '0:deactive;1:active',
  `username` varchar(1000) DEFAULT NULL,
  `name` varchar(200) DEFAULT NULL,
  `p_id` int(11) NOT NULL,
  `first_name` varchar(1000) DEFAULT NULL,
  `last_name` varchar(1000) DEFAULT NULL,
  `date_created` varchar(50) DEFAULT NULL,
  `last_query` varchar(1000) DEFAULT NULL,
  `last_request` varchar(1000) DEFAULT NULL,
  `birthday` varchar(20) DEFAULT NULL,
  `team_leader_id` varchar(200) NOT NULL DEFAULT '0',
  `subgroups` int(11) NOT NULL DEFAULT '0'
) ENGINE=MyISAM DEFAULT CHARSET=utf8;

--
-- Indexes for dumped tables
--

--
-- Indexes for table `hafez`
--
ALTER TABLE `hafez`
  ADD PRIMARY KEY (`ID`);

--
-- Indexes for table `porseshname`
--
ALTER TABLE `porseshname`
  ADD PRIMARY KEY (`id`);

--
-- Indexes for table `subgroups`
--
ALTER TABLE `subgroups`
  ADD PRIMARY KEY (`id`),
  ADD KEY `id` (`id`),
  ADD KEY `team_leader_id` (`team_leader_id`);

--
-- Indexes for table `users`
--
ALTER TABLE `users`
  ADD PRIMARY KEY (`id`),
  ADD UNIQUE KEY `id` (`id`);

--
-- AUTO_INCREMENT for dumped tables
--

--
-- AUTO_INCREMENT for table `hafez`
--
ALTER TABLE `hafez`
  MODIFY `ID` int(11) NOT NULL AUTO_INCREMENT, AUTO_INCREMENT=401;
--
-- AUTO_INCREMENT for table `porseshname`
--
ALTER TABLE `porseshname`
  MODIFY `id` int(11) NOT NULL AUTO_INCREMENT, AUTO_INCREMENT=6123;
--
-- AUTO_INCREMENT for table `subgroups`
--
ALTER TABLE `subgroups`
  MODIFY `id` int(11) NOT NULL AUTO_INCREMENT, AUTO_INCREMENT=10000048;
--
-- AUTO_INCREMENT for table `users`
--
ALTER TABLE `users`
  MODIFY `id` int(11) NOT NULL AUTO_INCREMENT, AUTO_INCREMENT=449750602;
/*!40101 SET CHARACTER_SET_CLIENT=@OLD_CHARACTER_SET_CLIENT */;
/*!40101 SET CHARACTER_SET_RESULTS=@OLD_CHARACTER_SET_RESULTS */;
/*!40101 SET COLLATION_CONNECTION=@OLD_COLLATION_CONNECTION */;
